پاورقی روانشناسی / نامه مردی که هفت سال مرده بود، برای عشق قدیمی اش /  قسمت اول: اتاق شماره هفت

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، راننده تاکسی چمدانش را در صندوق گذاشت و از آینه نگاهی به او انداخت.

ـ مسافری؟

رها گفت:

ـ قبلاً اینجا زندگی می کردم.

راننده سر تکان داد، طوری که انگار این جواب را زیاد شنیده بود. در تمام مسیر دیگر چیزی نپرسید. باران آرامی شروع شد و خیابان ها پشت شیشه خیس، نرم و دور به نظر رسیدند. رها نام کوچه ها را پیش از رسیدن به تابلویشان به خاطر می آورد. پیچ بعدی نانوایی بود. بعد خانه ای با دیوار آبی. بعد سربالایی کوتاهی که به مهمانخانه می رسید.

خانه آبی را خراب کرده بودند. نانوایی هم تبدیل به فروشگاه لوازم ماهیگیری شده بود. مهمانخانه هنوز سر جایش بود.

تاکسی مقابل ساختمان دوطبقه ای توقف کرد. دیوارهای سفیدش زیر باران خاکستری شده بود و تابلوی چوبی ماهور کج تر از چیزی آویزان بود که رها به یاد داشت. پنجره اتاق خودش در طبقه بالا دیده می شد. پرده اش کنار رفته بود.

راننده چمدان را پایین گذاشت.

ـ کسی می داند رسیدی؟

رها پول کرایه را شمرد.

ـ نه.

این بار مرد چیزی نگفت. فقط تا وقتی رها از در آهنی حیاط گذشت، همان جا ماند.

درخت یاس کنار پله ها هنوز زنده بود. مادربزرگ هر بهار شاخه هایش را می بست تا راه ورودی بسته نشود. حالا شاخه ها روی نرده افتاده بودند و چند گل سفیدشان به سنگفرش خیس چسبیده بود. رها یکی را برداشت، میان انگشتانش چرخاند و بعد بی دلیل رهایش کرد.

سه هفته از مرگ ماهور گذشته بود. رها در مراسم خاکسپاری نیامده بود. به خودش گفته بود بلیت پیدا نکرده. حقیقت این بود که بلیت را خریده و تا ایستگاه هم رفته بود؛ اما نتوانسته بود سوار شود. همان جا روی نیمکت نشسته بود تا اتوبوس حرکت کند، بعد بلیت را در سطل انداخته و به خانه برگشته بود. این را به کسی نگفته بود.

کلید قدیمی با کمی فشار در قفل چرخید. پشت در بوی چوب نم خورده و صابون لیمویی می آمد. رها چراغ را روشن کرد. میز پذیرش، زنگ برنجی و مبل سبز کنار پنجره همان جا بودند. انگار ماهور برای خرید بیرون رفته و قرار بود با دو کیسه پر برگردد و از اینکه رها با کفش خیس روی فرش ایستاده، غر بزند.

چمدانش را کنار میز گذاشت. روی پیشخوان، دفتر مهمان ها باز مانده بود. ماهور همیشه نام و ساعت ورود مسافرها را با دقت می نوشت؛ حتی اگر مسافر فقط یک شب می ماند. رها صفحه آخر را ورق زد. آخرین ثبت، مربوط به دو روز پیش از مرگ مادربزرگ بود.

- اتاق هفت. یک نفر. مدت اقامت: نامعلوم.

جای نام مهمان خالی بود. رها انگشتش را روی خط لرزان ماهور گذاشت. دست مادربزرگ در ماه های آخر می لرزید، اما حافظه اش خوب کار می کرد. بعید بود نام کسی را فراموش کرده باشد.

صدای شرشر آب از آشپزخانه می آمد. رها دفتر را بست و به آن سمت رفت. شیر ظرف شویی کمی باز مانده بود. آن را محکم کرد. لیوانی شسته و وارونه کنار سینک قرار داشت و پارچه ای تمیز روی بند آویزان بود. خانه بیشتر شبیه جایی بود که هنوز کسی در آن زندگی می کند تا ساختمانی که سه هفته خالی مانده باشد.

عمه لیلا گفته بود هر چند روز یک بار برای سر زدن می آید. شاید امروز هم آمده و پنجره ها را باز کرده بود. رها تلفنش را بیرون آورد تا تماس بگیرد، اما منصرف شد. نمی خواست هنوز درباره مراسم خاکسپاری و غیبت خودش حرف بزند.

در آینه کوچک راهرو، چشمش به تصویر خودش افتاد. موهایش از رطوبت هوا فر خورده بود و زیر چشم هایش تیرگی داشت. ماهور همیشه می گفت چهره رها وقتی ناراحت است، بیش از هر وقت دیگری به مادرش شبیه می شود. رها هر بار به شوخی جواب می داد:

ـ پس بهتر است ناراحت نباشم.

آخرین بار که این جمله را گفته بود، سامان هنوز زنده بود.

نگاهش را از آینه گرفت و از پله ها بالا رفت. هر پله صدای آشنایی داشت. پله سوم ناله می کرد و پله دوازدهم زیر پا کمی فرو می رفت. در راهروی طبقه بالا شش در دیده می شد. اتاق هفت انتهای راهرو بود، جایی که راهرو یک پیچ کوچک می خورد. رها سال ها پیش چند بار خواسته بود آن اتاق را ببیند. ماهور گفته بود سقفش نم می دهد و به درد مسافر نمی خورد. اما در دفتر، بارها نام مسافر برای اتاق هفت ثبت شده بود. رها هیچ وقت دلیل این تناقض را نپرسیده بود.

اتاق خودش رو به دریا بود. در را باز کرد و برای لحظه ای همان دختر بیست و دوساله ای شد که صبح ها پرده را کنار می زد تا ببیند قایق سامان برگشته یا نه.

ملحفه تمیزی روی تخت کشیده بودند. یک شاخه یاس تازه در لیوان آب کنار پنجره بود. رها به گل دست زد. گلبرگ ها هنوز سفت و خنک بودند. حتماً کار عمه لیلاست، با خود گفت. با این حال، چیزی در این آماده بودن اتاق آزارش می داد. عمه نمی دانست رها امروز می رسد. حتی خودش تا دیشب مطمئن نبود که می آید.

پرده را کنار زد. دریا به رنگ سرب بود و قایق های کوچک نزدیک ساحل آرام تکان می خوردند. اسکله قدیمی از اینجا دیده نمی شد؛ باید از کوچه پشتی می رفت و ده دقیقه کنار دیوار بندر راه می رفت. زمانی مسیرش را با چشم بسته هم پیدا می کرد.

در گوشی اش پیامی از امیر بود:

-رسیدی؟

رها نوشت:

-بله. فردا می روم دفترخانه و کارها را تمام می کنم.

سه نقطه پاسخ روی صفحه ظاهر شد، محو شد و دوباره آمد. سرانجام امیر نوشت: اگر سخت است، لازم نیست تنها انجامش بدهی.

رها گوشی را روی تخت گذاشت. امیر همکارش بود و دو سالی می شد که با هم زندگی می کردند. مرد مهربانی بود، اهل پرسیدن و شنیدن. تنها چیزی که درباره بندر نمی دانست، همان چیزی بود که رها هرگز نمی توانست برایش تعریف کند: اینکه هفت سال پیش قرار بود با مرد دیگری از این شهر فرار کند.

از پایین صدای بسته شدن در ورودی آمد. رها به ساعت نگاه کرد. نزدیک پنج عصر بود. شاید عمه لیلا آمده بود. از پله ها پایین رفت و صدا زد:

ـ عمه؟

جوابی نیامد. در بسته بود، اما روی کف راهرو چند قطره آب دیده می شد. رد قطره ها از آستانه تا میز پذیرش می رفت و آنجا تمام می شد. رها پشت میز را نگاه کرد. کسی نبود. زنگ برنجی هم درست سر جایش قرار داشت.

پنجره باریک کنار در باز بود. باد پرده را تکان می داد. شاید همان صدا را با در اشتباه گرفته بود. خواست پنجره را ببندد که پاکتی را دید. زیر دفتر مهمان ها گذاشته شده بود، طوری که فقط گوشه کرم رنگش پیدا بود. نام رها روی پاکت نوشته شده بود.

نه نام خانوادگی، نه نشانی. فقط رها، با خطی کشیده و مرتب. پاکت مهر و تمبر نداشت. کسی آن را با دست به اینجا آورده بود.

رها به خیابان نگاه کرد. زنی با چتر قرمز از جلوی حیاط گذشت. آن طرف تر، پسربچه ای دوچرخه اش را از میان گودال آب رد کرد. کسی به ساختمان نگاه نمی کرد.  پاکت را باز کرد. یک برگ کاغذ داخلش بود. اولین جمله را که خواند، احساس کرد هوای راهرو ناگهان کم شده است.

-رها، تو هنوز هم وقتی می ترسی، اول پنجره را می بندی و بعد دنبال راه فرار می گردی.

نگاهش به پنجره باز افتاد. دستش جلو رفت و دستگیره را گرفت، اما پیش از بستن آن متوقف شد. جمله بعد را خواند. فردا، پیش از غروب، به اسکله قدیمی بیا. این بار بگذار خودم توضیح بدهم چرا نرفتم. هیچ امضایی زیر نامه نبود. رها یک بار دیگر آن را خواند. بعد برای بار سوم، آرام و کلمه به کلمه. این بار. چرا نرفتم.

هفت سال پیش، سامان قرار بود ساعت شش عصر در اسکله قدیمی منتظرش باشد. دو بلیت قطار داشتند، یک کیف لباس و نشانی آپارتمان کوچکی در شهری دیگر. نقشه شان ساده و به همان اندازه احمقانه بود: از بندر بروند، چند ماه کار کنند و وقتی خانواده ها آرام شدند، برگردند. سامان اصرار داشت پیش از رفتن با ماهور حرف بزند. رها قبول نکرده بود. می ترسید مادربزرگ با یک نگاه منصرفش کند.

آن عصر، رها زودتر از قرار به اسکله رسید. باران گرفت. قایق ها برگشتند و ماهیگیرها رفتند. چراغ های بندر روشن شد. سامان نیامد. ابتدا خشمگین شد. بعد نگران. بعد چنان ترسید که حتی نتوانست شماره تلفنش را درست بگیرد. تلفن سامان خاموش بود. صبح روز بعد هم خاموش ماند. دو روز بعد، قایق کوچک او را در چند کیلومتری ساحل پیدا کردند؛ بی سرنشین، با طنابی پاره در کف قایق.

پلیس احتمال حادثه داد. مادر سامان گفت پسرش هرگز در هوای طوفانی تنها به دریا نمی رفت. ماهور گفت بعضی سؤال ها اگر پاسخ نداشته باشند، آدم را تا آخر عمر از پا می اندازند. رها به هیچ کدام گوش نکرد. شش ماه دنبال سامان گشت و وقتی دیگر جایی برای جست و جو نماند، بندر را ترک کرد.

مردم شهر فکر می کردند سامان مرده است. رها سال ها تلاش کرده بود همین را باور کند. اما هیچ جسدی پیدا نشده بود و جمله روی کاغذ، انگار از دهان او بیرون آمده بود. صدای باز شدن در ورودی رشته فکرش را برید.

مردی با پالتوی سرمه ای وارد شد. موهای تیره اش از باران خیس بود و چمدان کوچکی در دست داشت. حدود سی و پنج ساله به نظر می رسید. وقتی رها را دید، ایستاد. نگاهش لحظه ای روی صورت او ماند؛ طولانی تر از نگاه یک غریبه.

گفت:

ـ فکر نمی کردم به این زودی برگردید.

رها نامه را پشت کمرش برد.

ـ شما کی هستید؟

مرد در را بست. از لحن او پیدا نبود غافلگیر شده یا فقط سعی می کند چنین به نظر برسد.

ـ اینجا اقامت دارم.

ـ مهمانخانه تعطیل است.

ـ برای بقیه، شاید.

رها از پشت میز بیرون آمد. فاصله اش تا در را سنجید. مرد متوجه شد و دستش را از روی دسته چمدان برداشت.

ـ قصد ترساندنتان را نداشتم.

ـ پس اسمتان را بگویید.

مرد نگاهش را به پاکت پشت کمر رها دوخت.

ـ نامه را خواندید؟

رها پاسخ نداد. مرد آهسته گفت:

ـ مادربزرگتان از من خواست صبر کنم تا برسید.

ـ مادربزرگ من سه هفته پیش فوت کرده.

ـ می دانم.

ـ و شما هنوز اینجا مانده اید؟

مرد از جیبش کلیدی بیرون آورد. پلاک برنجی کوچکی از آن آویزان بود که عدد هفت رویش حک شده بود.

ـ اتاقم همین بالاست.

رها به دفتر بسته روی میز نگاه کرد.

ـ جای نامتان در دفتر خالی است.

ـ به خواست ماهورخانم.

شنیدن نام مادربزرگ از زبان او خشم عجیبی در رها بیدار کرد.

ـ شما از او چه می خواستید؟

مرد چند لحظه ساکت ماند. باران از نو شروع شده بود و قطره ها به شیشه می خوردند. سرانجام گفت:

ـ همان چیزی را که شما می خواهید. بفهمم آن شب چه اتفاقی افتاد.

رها نامه را محکم در مشت فشرد.

ـ کدام شب؟

مرد به چشم هایش نگاه کرد.

ـ شبی که سامان ناپدید شد.

برای نخستین بار در هفت سال گذشته، رها نام سامان را از دهان کسی شنید و دلش فرو ریخت. می خواست بپرسد او از کجا سامان را می شناسد که از طبقه بالا صدایی آمد؛ تقه ای کوتاه و سنگین، شبیه بسته شدن در. هر دو سر برگرداندند. مرد یک قدم به سوی راه پله برداشت، بعد ایستاد. رنگ صورتش پریده بود.

رها گفت:

ـ مگر کسی جز شما اینجا اقامت دارد؟

مرد جواب نداد. کلید شماره هفت را چنان در دست فشرد که لبه پلاک روی انگشتش جا انداخت. صدای دیگری آمد. این بار آهسته تر: سه ضربه با فاصله، از انتهای راهروی طبقه بالا. رها به یاد شاخه یاس تازه در اتاقش افتاد. شیر آبی که باز مانده بود. پرده ای که پیش از رسیدن او کنار رفته بود.

مرد با صدایی که به زحمت آرام نگه داشته بود، پرسید:

ـ وقتی آمدید، در اتاق هفت باز بود؟

ـ نمی دانم. به آن نزدیک نشدم.

سه ضربه دیگر شنیده شد.

مرد رو به پله ها دوید. رها یک لحظه همان جا ماند، اما نمی توانست بگذارد غریبه ای در خانه مادربزرگش تنها بالا برود. دنبالش رفت. روی پله سوم صدای آشنای چوب بلند شد. مرد برگشت و انگشتش را روی لب گذاشت. در پیچ انتهای راهرو، در اتاق هفت نیمه باز بود.

مرد آهسته به آن نزدیک شد. رها پشت سرش ایستاد. از شکاف در نوار باریکی از نور روی کف افتاده بود؛ نور یک چراغ رومیزی. مرد دستگیره را گرفت و در را باز کرد. اتاق خالی بود.

پنجره بسته بود و چمدانی زیر تخت دیده نمی شد. چراغ روی میز روشن بود. کنار آن یک فنجان چای قرار داشت که هنوز بخار می کرد. رها نگاهش را در اتاق چرخاند و روی دیوار مقابل تخت خشک شد.

عکسی قدیمی با سنجاق به دیوار زده بودند. عکس خودش و سامان بود، کنار اسکله، در تابستان آخر. رها هیچ وقت این عکس را ندیده بود. سامان دوربین را در دست گرفته و هر دو به چیزی بیرون از قاب می خندیدند. زیر عکس، با خودکار آبی نوشته شده بود:

-رها، به او نگو نامه دوم کجاست.

مرد نوشته را خواند و فوراً به رها نگاه کرد. در چهره اش همان پرسشی بود که رها در ذهن داشت. رها پاکت مچاله شده را باز کرد و دوباره داخل آن را نگاه انداخت. تنها همان یک برگ در آن بود.

زیر لب گفت:

ـ نامه دوم؟

پشت سرشان، از انتهای دیگر راهرو، صدای باز شدن در اتاق رها آمد.

ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1253227
  • فیلم لحظه گردنبندقاپی از زن جوان در یک چشم‌برهم‌زدن در تهرانپارس / این دزد را می شناسید ؟!