پاورقی روانشناسی / نامه مردی که هفت سال مرده بود، برای عشق قدیمی اش /  قسمت دوم: کسی پشت در نبود

به گزارش گروه روانشناسی رکنا،  در اتاق رها در انتهای راهرو آهسته باز شد. مرد غریبه پیش از او از اتاق هفت بیرون رفت. رها پشت سرش دوید، اما وقتی به در اتاق خودش رسیدند، کسی آنجا نبود. در تا نیمه باز مانده بود و پرده با وزش باد تکان می خورد. پنجره ای که رها هنگام ورود بسته بود، حالا کاملاً باز بود. مرد به سوی پنجره رفت و حیاط را نگاه کرد. رها پشت سرش ایستاد. شاخه های یاس خیس و سنگفرش خالی بود. از طبقه دوم تا زمین، راهی برای پایین رفتن دیده نمی شد. شما پنجره را باز گذاشته بودید؟

مرد پرسید:

-نه.

او قاب پنجره را لمس کرد. چند قطره باران روی چوب نشسته بود. بعد به سمت تخت برگشت. چمدان رها سر جایش بود، اما زیپ جیب جلویی اش باز مانده بود.

رها گفت: یکی وسایلم را گشته.

مرد به چمدان نزدیک نشد. ببینید چیزی برداشته اند؟

رها لباس ها و کیف کوچک لوازش را بررسی کرد. همه چیز سر جای خود بود؛ حتی پاکت پولی که برای هزینه دفترخانه آورده بود. جیب جلویی فقط یک دفترچه داشت. آن را بیرون آورد. دفترچه ای آبی با جلد پارچه ای بود که سال ها پیش از بندر با خودش برده بود. بیشتر صفحه هایش سفید بودند. در چند صفحه اول، نشانی ها، شماره تلفن های قدیمی و فهرست کارهایی را نوشته بود که بعد از رفتن باید انجام می داد.

مرد پرسید:

-دنبال چه می گشته اند؟ 

رها دفترچه را بست.

-شما بگویید.

مرد نگاهش کرد.

-اگر می دانستم، از شما نمی پرسیدم.

پاسخ ساده اش رها را آرام نکرد. هنوز صدای بسته شدن در اتاق هفت و نوشته زیر عکس در ذهنش بود. عکس را کسی همان روز به دیوار زده بود یا ماه ها آنجا مانده بود؟ فنجان چای داغ برای چه کسی بود؟ مردی که کنار پنجره ایستاده بود، واقعاً از حضور نفر سوم بی خبر بود؟

-اسمتان چیست؟

-نوید.

-نام خانوادگی؟

-صدری.

رها اسم را در ذهنش تکرار کرد. آشنا نبود.

-سامان را از کجا می شناختید؟

نوید نگاهش را از او گرفت.

-از دریا.

رها خندید، خنده ای کوتاه و بی حوصله.

-برای آدمی که هفت سال منتظر یک جواب مانده، این جواب زیادی مبهم است.

نوید چیزی نگفت. به سمت پنجره رفت و آن را بست. رها خواست اعتراض کند، اما دید دستش می لرزد.

-بیایید پایین.

نوید گفت:

-اینجا نمی شود حرف زد.

-چرا؟

او به سقف نگاه کرد، انگار گوش سپرده باشد.

-چون نمی دانیم چه کسی هنوز داخل ساختمان است.

رها قصد نداشت با مردی که پنج دقیقه پیش نامش را فهمیده بود، جایی برود. با این حال، ماندن در اتاقی که کسی بی صدا واردش شده بود نیز ممکن نبود. دفترچه را در جیب پالتویش گذاشت و از پله ها پایین رفت.

در سالن، نوید چراغ های بیشتری روشن کرد. رها به آشپزخانه رفت و کتری را روی گاز گذاشت. کاری بود که بارها در این خانه انجام داده بود و دست هایش مسیرش را به خاطر داشتند. ماهور عادت داشت هر گفت وگوی سختی را با چای شروع کند. رها همیشه از این عادت حرصش می گرفت؛ حالا بی اختیار همان کار را کرده بود.

نوید پشت میز پذیرش ایستاده بود و به دفتر مهمان ها نگاه می کرد. وقتی رها با دو فنجان برگشت، دفتر را بست.

-اول بگویید چرا مادربزرگم شما را اینجا راه داده بود.

نوید فنجان را گرفت، اما ننوشید.

-سه ماه پیش به دیدنش آمدم. چیزی درباره قایق سامان پیدا کرده بودم.

-چه چیزی؟

-گزارش تعمیرگاه.

رها روبرویش نشست.

-قایق را بعد از پیدا شدن بررسی کردند.

-بله. اما پیش از آن هم به تعمیرگاه رفته بود.

نوید از جیب داخلی پالتویش یک کاغذ تاخورده بیرون آورد و روی میز گذاشت. تصویر کم رنگ برگه ای قدیمی بود، با مهر تعمیرگاه و تاریخ هفت سال پیش. رها آن را جلو کشید. سامان قایقش را چهار روز پیش از ناپدید شدن تحویل داده بود تا موتور بررسی شود. زیر بخش توضیحات، تعمیرکار نوشته بود: چراغ عقب تعویض شد. قفل محفظه زیر صندلی تعمیر نشد. صاحب قایق گفت نیازی نیست.

رها پرسید:

-این چه چیزی را ثابت می کند؟ 

-هیچ چیز را به تنهایی. من رفتم سراغ تعمیرکار. گفت سامان چند بار پرسیده بود آیا می شود از روی موتور فهمید قایق تا کجا رفته. آن زمان فکر کرده بود سؤال عجیبی است.

رها به برگه نگاه کرد.

-شاید می خواسته قایق را بفروشد.

-شاید.

-یا شما دارید از یک سؤال معمولی چیزی می سازید.

نوید سر تکان داد.

-برای همین اول سراغ ماهورخانم آمدم. فکر کردم شاید سامان درباره برنامه اش با او حرف زده باشد.

رها یاد صبح روزی افتاد که قرار بود بروند. ماهور زودتر از همیشه بیدار شده بود و در حیاط لباس پهن می کرد. رها با کیف کوچک از کنارش گذشته و گفته بود شب دیر برمی گردد. مادربزرگ فقط پرسیده بود: با سامان می روی؟ رها گفته بود: شاید.

آن موقع خیال کرده بود منظور ماهور بیرون رفتن عصرانه است. حالا مطمئن نبود.

-چه جوابی به شما داد؟

-گفت سامان یک بار به او گفته بود اگر مشکلی پیش آمد، رها نباید سراغ اسکله برود.

رها فنجانش را روی میز گذاشت. چای از لبه آن بیرون ریخت.

-چرا مادربزرگ هیچ وقت این را به من نگفت؟

از خودش پرسیدم. گفت آن روزها فکر می کرد شما به اندازه کافی آسیب دیده اید.

این پاسخ شبیه ماهور بود. او گاهی با نیت مراقبت، تصمیم هایی می گرفت که زندگی دیگران را تغییر می داد. رها هفت سال از شهری فرار کرده بود که شاید جواب سؤالش را در آن گذاشته بودند.

-شما چه نسبتی با سامان دارید؟

نوید مدتی به بخار چای نگاه کرد.

-من برادرش هستم.

رها خیره ماند. سامان یک خواهر کوچک تر داشت که رها او را می شناخت. هیچ وقت حرفی از برادر نزده بود.

-دروغ می گویید.

-از طرف پدرش. قبل از اینکه پدر سامان با مادرش ازدواج کند.

نوید این را با آرامش گفت، اما انگشتانش دور فنجان سفت شدند. من و سامان در دو شهر بزرگ شدیم. وقتی بیست ساله شدیم، همدیگر را پیدا کردیم. رابطه مان نزدیک نبود. گاهی تماس می گرفتیم.

-اگر درست باشد، چرا سامان به من نگفت؟

-نمی دانم. شاید فکر می کرد من هم دوست ندارم دیگران بدانند.

رها می خواست بپرسد آیا می تواند حرفش را ثابت کند. پیش از آنکه دهان باز کند، نوید گفت: عکس و مدارک دارم. فردا می آورم. امشب عجله ای برای باور کردن من نداشته باشید.

از پنجره سالن، رها سایه عابری را دید که زیر باران از کوچه می گذشت. به یاد آورد کسی وارد اتاقش شده و دفترچه اش را گشته بود. نمی توانست تمام حواسش را صرف تشخیص راست و دروغ نوید کند.

-در اتاق هفت عکس من و سامان را چه کسی زده؟

-وقتی سه هفته پیش برگشتم، آنجا بود.

-از مادربزرگ پرسیدید؟

-آن موقع دیگر نمی شد.

رها سرش را پایین انداخت. نوید انگار فهمید چه گفته و آرام افزود: متأسفم.

فنجان چای هنوز داغ بود.

-امروز قبل از آمدن شما، من در اتاقم چای خوردم.

-و نوشته زیر عکس؟

نوید به او نگاه کرد.

-آن را امروز دیدم.

رها نمی دانست کدام بخش حرفش را باور کند. ممکن بود نوید خودش نوشته باشد تا او را بترساند. ممکن بود نفر دیگری در مهمان خانه باشد که هر دویشان را بازی می دهد. به خود گفت فقط یک شب می ماند. صبح با عمه لیلا تماس می گیرد، قفل ها را عوض می کند و برای فروش ساختمان اقدام می کند. نامه را هم به پلیس نشان می دهد.

اما وقتی دستش به پاکت رسید، می دانست به پلیس چه خواهد گفت: فکر می کنم مردی که هفت سال پیش ناپدید شده برایم نامه نوشته. حتی در ذهن خودش هم جمله باورپذیر نبود.

تلفنش روی میز لرزید. امیر تماس می گرفت.

رها از نوید فاصله گرفت و کنار پنجره پاسخ داد. امیر صدایش را که شنید، پرسید: حالت خوبه؟

-خوبم. فقط راه خسته ام کرده.

-مطمئنی نمی خواهی فردا بیام؟

رها به انعکاس نوید در شیشه نگاه کرد. او دفتر مهمان ها را دوباره باز کرده بود، اما به صفحه ها دست نمی زد. نه. کارها زود تمام می شود.

امیر گفت شام بخورد و اگر شب دلش گرفت، زنگ بزند. بعد تماس قطع شد. رها گوشی را پایین آورد. در تمام گفت وگو از گفتن اینکه در مهمان خانه تنها نیست، خودداری کرده بود. خودش هم دلیلش را نمی فهمید.

نوید پرسید: کسی منتظرتان است؟

-این به شما مربوط نیست.

-درست می گویید.

سکوتی میانشان افتاد. رها از لحن آرامش عصبانی بود؛ از اینکه پس از گفتن نام سامان، هنوز می توانست مثل یک مهمان عادی پشت میز بنشیند و چای بخورد.

صدای زنگ در حیاط بلند شد. این بار هر دو آن را شنیدند. رها از پنجره نگاه کرد. عمه لیلا زیر چتر سیاه ایستاده بود، با یک ظرف غذا در دست. رها نفس راحتی کشید و برای باز کردن در رفت.

لیلا به محض دیدنش او را در آغوش گرفت. بوی عطر همیشگی اش می داد؛ بویی که یادآور مهمانی های شلوغ سال های کودکی بود. بعد کمی عقب رفت و صورت رها را بررسی کرد.

بالاخره آمدی.

رها گفت: ببخش که زودتر نتوانستم.

لیلا سر تکان داد، اما چیزی درباره مراسم نگفت. ظرف را به دست رها داد و وارد سالن شد. با دیدن نوید قدمش کند شد.

-شما هنوز اینجایید؟

نوید بلند شد.

-سلام، خانم لیلا.

رها میان آن دو را نگاه کرد.

-شما همدیگر را می شناسید؟

لیلا چتر را کنار در گذاشت.

-چند بار دیده امش.

-چرا به من نگفتی مهمان خانه هنوز مسافر دارد؟

-چون ماهور از من خواسته بود درباره او چیزی نگویم.

رها ظرف غذا را روی میز گذاشت. هرچه بیشتر می پرسید، آدم های بیشتری پیدا می شدند که چیزی را از او پنهان کرده بودند. دیگر چه خواسته بود؟

لیلا نگاه کوتاهی به نوید انداخت. گفته بود اگر رها برگشت، بگذار اول خودش اتاق هفت را ببیند.

رها گفت:

-خودش؟

 مادربزرگ مرده.

-منظورت چیست؟

لیلا دستش را روی پیشانی کشید.

-منظورم این است که کسی همراهش نرود. ماهور گفته بود آن اتاق چیزی دارد که فقط رها باید پیدایش کند.

نوید به راه پله نگاه کرد. رها فهمید او هم این را نمی دانسته است.

رها گفت

-ما رفتیم آنجا. یک عکس روی دیوار بود. زیرش هم پیامی برای من.

رنگ از صورت لیلا رفت.

-چه پیامی؟

رها متن را برایش گفت. لیلا بدون نشستن، دستش را به لبه میز گرفت.

-پس یکی قبل از تو اتاق را باز کرده.

-عمه، نامه دوم کجاست؟

لیلا آرام سر بلند کرد.

-تو هنوز نامه اول را داری؟

رها پاکت را نشان داد. لیلا آن را نگرفت. فقط به خط رویش نگاه کرد و چند لحظه چشم هایش را بست.

-این نامه را سامان ننوشته.

نوید پیش از رها پرسید:

-از کجا می دانید؟

-خطش را می شناسم.

رها پاکت را دوباره بررسی کرد. هیچ نامه ای از سامان نگه نداشته بود که خط ها را مقایسه کند. او بیشتر تلفن می زد یا برایش روی تکه های کوچک کاغذ شکل قایق می کشید. لیلا پاکت را با احتیاط میان دو انگشت گرفت.

-این خط ماهور است.

-خط دفتر مهمان ها که این طور نیست.

-آخر عمرش فرق کرده بود. اما این ر را همیشه همین طور می نوشت. ببین، دنباله اش را می برد زیر حرف بعد.

رها به نام خودش نگاه کرد. حالا توانست شباهت را ببیند. ماهور نامه ای از زبان کسی نوشته بود که گفته بود به اسکله نیامده. چرا؟

لیلا پاکت را برگرداند و انگشتش را به گوشه پایین آن زد.

-اینجا را هم می بینی؟ با مداد یک عدد نوشته.

رها پاکت را نزدیک چراغ برد. زیر لکه کم رنگی از آب، عدد کوچکی پیدا بود: ۲.

پرسید:

-پس نامه اول کدام است؟ 

لیلا با وحشت به در ورودی نگاه کرد. فکر می کردم هنوز پیش خودت باشد.

-من هیچ نامه ای از مادربزرگ نگرفته ام.

-از ماهور نه.

صدای لیلا پایین آمد.

-از سامان.

در سکوتی که پس از نام او افتاد، رها صدای باران را می شنید و تیک تاک ساعت دیواری را. نوید به آرامی فنجانش را روی میز گذاشت.

لیلا گفت:

-آن روزی که رفتی اسکله، سامان صبح به مهمان خانه آمد. گفت باید چیزی را به تو برسانم. یک پاکت داد دستم، اما ماهور گفت خودش به تو می دهد.

رها با صدایی خشک پرسید:

-داد؟

لیلا چشم از او گرفت.

-فکر می کردم داده.

رها ناگهان به یاد صبح همان روز افتاد: ماهور در حیاط لباس پهن می کرد. رها با کیف از کنارش گذشته بود. مادربزرگ پرسیده بود با سامان می رود یا نه. در دستش، کنار سبد لباس، پاکت سفیدی بود که رها خیال کرده بود قبض برق است.

از طبقه بالا صدای کشیده شدن چیزی روی کف آمد.

این بار لیلا هم شنید. آهسته گفت:

-نوید، مگر اتاقت را قفل نکرده بودی؟

نوید کلید را از جیب بیرون کشید.

-چرا.

رها به راه پله نگاه کرد. از زیر در انتهای راهرو، نوار باریک نور هنوز دیده می شد. بعد نور خاموش شد.

در تاریکی طبقه بالا، صدای مردی آمد که نام او را صدا می زد.

-رها.

صدا آنقدر آهسته بود که می شد تصور کرد باد است. اما رها هفت سال هر صدای مردانه ای را با آن مقایسه کرده بود. این یکی را می شناخت.

ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...
#قسمت اول

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1253226
  • فیلم / نگاهی به دکوراسیون فوق لوکس افسانه چهره‌آزاد / از آسانسور بین طبقات دوبلکس تا مبلمان مدرن از صندلی راک تا حیاط سرسبز و دکوری های پر از سنگ