پاورقی روانشناسی / نامه مردی که هفت سال مرده بود، برای عشق قدیمی اش / قسمت پنجم: صدای ضبط شده

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، رها عکس را روی میز گذاشت و به نوید نگاه کرد.

ـ تو گفتی مادرت پشت تلفن بود. گفتی اسمش پروانه است.

نوید از آخرین پله پایین آمد.

ـ اسم مادرم پروانه صدری است. زنی که در عکس می بینی پروانه راد است.

ـ و انتظار داری باور کنم این هم یک اتفاق ساده است؟

ـ نه. اتفاق ساده ای نیست. برای همین باید بگذارید توضیح بدهم.

منصور در جعبه را بست، اما نوار ضبط صوت را از روی میز برنداشت. رها متوجه شد نگاه او و نوید مدام به نوار برمی گردد. انگار هر دو از چیزی می ترسیدند که ممکن بود از آن بیرون بیاید.

رها پرسید:

ـ اول بگو پروانه راد کیست. 

نوید صندلی را عقب کشید، اما ننشست.

ـ سال ها در اداره بندر کار می کرد. مسئول ثبت ورود و خروج قایق ها بود.

ـ سامان او را از کجا می شناخت؟

ـ نمی دانم رابطه شان از کجا شروع شد. چند هفته پیش از ناپدید شدنش، چند بار به دیدن او رفته بود.

رها عکس را دوباره برداشت. زن حدود چهل ساله به نظر می رسید. موهای کوتاهی داشت و صورتش نیم رخ بود. دست سامان در دست او بود، اما از تصویر نمی شد فهمید لحظه ای صمیمانه ثبت شده یا سامان فقط می خواسته او را نگه دارد تا حرفش تمام شود.

ـ چرا آمدند اینجا؟

نوید به منصور نگاه کرد. منصور جواب داد:

ـ آن شب پروانه راد از ماهور کمک خواست.

ـ برای چه کاری؟

ـ گفت کسی تعقیبش می کند.

رها منتظر ادامه ماند. منصور انگار بخشی از آن شب را دوباره در برابر خود می دید.

ـ من حدود ساعت هشت برای خرید بیرون رفته بودم. وقتی برگشتم، او در اتاق ماهور نشسته بود. دستش زخمی شده بود و سامان کنارش ایستاده بود. ماهور به من گفت در مهمان خانه را ببندم و به کسی نگویم چه کسی آنجاست.

ـ و تو اطاعت کردی.

ـ آن موقع فکر می کردم زنی ترسیده از ما پناه خواسته. ماهور هم همین را می گفت.

رها به نامه سامان اشاره کرد.

ـ او پیش از ساعت پنج می دانسته من نباید به اسکله بروم. پس ماجرا از خیلی قبل شروع شده.

ـ درست است. منصور گفت.

ـ اما آن شب من تازه فهمیدم اتفاقی افتاده.

نوید دستش را به لبه میز گرفت.

ـ پروانه راد پرونده ای از اداره بندر بیرون آورده بود. اسم قایق سامان در آن پرونده بود.

ـ چه پرونده ای؟

ـ گزارش چند محموله که بدون ثبت درست از بندر خارج شده بودند. قایق سامان را هم در یکی از مسیرها ثبت کرده بودند، در حالی که خودش می گفت آن روزها اصلا در دریا نبوده.

رها اخم کرد.

ـ سامان درباره چنین چیزی به من نگفت.

ـ ممکن است نمی خواسته تو را درگیر کند.

این جمله رها را به یاد تمام تصمیم هایی انداخت که دیگران به جای او گرفته بودند. نامه را نرسانده بودند، حقیقت را نگفته بودند، حتی درباره ترسیدنش هم حدس زده بودند. پاکت را روی میز گذاشت.

ـ نوار را پخش کنیم.

منصور به دستگاه کوچک نگاه کرد.

ـ باتری ندارد.

ـ باتری پیدا می کنیم.

او بدون بحث به کشوی پذیرش رفت. میان وسایل ماهور دو باتری پیدا کرد و داخل دستگاه گذاشت. صدای خش خش کوتاهی بلند شد. رها دکمه پخش را فشار داد.

ابتدا فقط صدای باد شنیده می شد. بعد صدای کشیده شدن صندلی روی زمین آمد. مردی چیزی گفت که واضح نبود. رها دستگاه را نزدیک تر آورد.

صدای ماهور از بلندگوی کوچک بیرون آمد:

ـ اگر می خواهی اینجا بمانی، اول باید به من بگویی چه کسی دنبالت است.

زنی پاسخ داد. صدایش لرزان بود.

ـ نمی دانم اسمش چیست. دو بار او را جلوی خانه دیدم. امروز هم پشت سرمان بود.

سامان گفت:

ـ من او را شناختم. یکی از آدم های اداره نیست.

رها دستش را روی دستگاه گذاشت. شنیدن صدای سامان در اتاقی که او حضور نداشت، درد عجیبی داشت. صدایش همان بود؛ کمی گرفته، با شتابی که همیشه وقتی نگران می شد در حرف زدنش پیدا بود. برای لحظه ای فراموش کرد دنبال چه جوابی است. فقط می خواست دوباره او را بشنود.

ماهور پرسید:

ـ پس از کجا می شناسی اش؟

چند ثانیه سکوت افتاد. بعد صدای سامان آمد:

ـ از روزی که پدر رها مرد.

رها دکمه توقف را زد.

پدرش دوازده سال پیش در تصادف جاده ای کشته شده بود. کامیونی در پیچ کوهستان به ماشین او زده و راننده گریخته بود. پلیس بعدها گفت شاید کامیون باربری محلی بوده، اما پلاکش پیدا نشد. رها هرگز از سامان نشنیده بود کسی را از آن روز می شناسد.

از منصور پرسید:

ـ این یعنی چه؟ 

منصور رنگ باخته بود.

ـ ادامه اش را گوش کن.

رها دکمه پخش را فشار داد.

سامان آهسته تر گفت:

ـ همان مردی بود که بعد از تصادف کنار ماشین ایستاده بود. آن روز فکر کردم رهگذر است.

صدای ماهور بلند شد.

ـ تو آنجا چه کار می کردی؟

ـ پدرم مرا برده بود. برای کمک. وقتی رسیدیم آمبولانس هنوز نیامده بود.

رها روی صندلی نشست. هرگز نمی دانست سامان در محل تصادف پدرش بوده. آن زمان هنوز او را نمی شناخت؛ رها شانزده سال داشت و سامان بیست ساله بود. سال ها بعد، در جشن محلی بندر با هم آشنا شدند. سامان هیچ وقت اشاره ای نکرده بود که آن روز او و خانواده اش را دیده است.

روی نوار صدای پروانه راد آمد:

ـ مردی که دنبال من است، گزارش محموله ها را می خواهد. اما این گزارش تنها چیزی نیست که دارم.

خش خش بلندی شنیده شد. انگار کسی دستگاه را جابه جا کرده باشد. بعد صدای ماهور به گوش رسید:

ـ درباره آن تصادف اینجا حرف نزنید. رها هر لحظه ممکن است برگردد.

ضبط برای چند ثانیه قطع شد. وقتی صدا برگشت، فقط صدای در و قدم های شتاب زده شنیده می شد. سپس صدای سامان، بسیار نزدیک به میکروفن:

ـ ماهور، اگر تا صبح برنگشتم، جعبه را نگه دار. به رها بگو آن روز در اسکله تنها نبود. کسی مراقبش بوده.

نوار همان جا تمام شد. رها دکمه پخش را دوباره زد، اما دستگاه فقط صدای خالی نوار را بیرون داد. جمله آخر در سرش تکرار می شد. کسی در اسکله مراقب او بوده. آیا سامان منظورش کسی بود که می خواست به او آسیب برساند، یا کسی که برای محافظتش آنجا ایستاده بود؟

ـ چرا پدر من را وارد این ماجرا کرده اند؟

منصور صندلی روبه رویش نشست.

ـ نمی دانم آن مرد چه کسی بوده. ماهور هیچ وقت اسمش را به من نگفت.

ـ تو آن روز در بندر بودی. پدرم را می شناختی. از تصادفش خبر داشتی.

ـ خبر داشتم. اما آنجا نبودم.

رها به نوید نگاه کرد. او همچنان کنار پله ها ایستاده بود و انگار جمله ای از نوار را در ذهنش دنبال می کرد.

ـ تو این نوار را قبلا شنیده بودی؟

ـ فقط بخشی از آن را.

ـ کدام بخش؟

ـ صدای سامان و پروانه راد را. بخش آخر را نه. ماهور وقتی خواستم ادامه اش را بشنوم، نوار را از دستگاه بیرون آورد.

منصور سرش را به طرف او چرخاند.

ـ تو به من گفتی اصلا آن را نشنیده ای.

ـ تو هم چیزهای زیادی نگفته ای.

رها میانشان ایستاد.

ـ هر دو بس کنید. الان مهم این است که پروانه راد را پیدا کنیم.

نوید گفت:

ـ سه سال پیش از بندر رفته. آخرین نشانی اش در پرونده اداره، شهر دیگری است.

ـ این را هم از مادرت شنیدی؟

ـ خودم پیدا کردم.

ـ همان مادری که اسمش اتفاقا پروانه است؟

نوید این بار از پرسش او نرنجید. گوشی اش را بیرون آورد، عکسی از زنی مسن نشان داد و گفت:

ـ این مادر من است. اگر بخواهی فردا با او تصویری حرف می زنیم. می فهمم چرا به حرفم شک داری.

رها به تصویر نگاه کرد. زن هیچ شباهتی به زن عکس کنار سامان نداشت. اما یک عکس نمی توانست همه دروغ های آن شب را پاک کند.

صدای ضربه ای آرام به شیشه سالن خورد. هر سه برگشتند. شاخه یاس در باد به پنجره می خورد. منصور بلند شد و پرده را کنار زد. باران قطع شده بود. خیابان خالی به نظر می رسید.

رها ساعت را نگاه کرد. نزدیک یک بامداد بود. خستگی در استخوان هایش نشسته بود، اما می دانست اگر به اتاق برود، خوابش نمی برد.

ـ خانه خیابان فانوس، پلاک بیست و چهار، هنوز هست؟

منصور از کنار پنجره برگشت.

ـ چرا این نشانی را می پرسی؟

رها کاغذ پنهان شده در ساعت جیبی ماهور را بیرون آورد. منصور آن را دید و برای چند ثانیه هیچ نگفت.

نوید گفت:

ـ خانه قدیمی خانواده سامان است. 

ـ این را می دانم. رها رو به منصور کرد.

ـ می خواهم بدانم چرا ماهور نشانی اش را داخل ساعت گذاشته بود.

منصور دست در جیب برد و کلیدی بیرون آورد.

ـ چون قرار بود یک روز آن خانه را باز کنی.

کلید بزرگ و آهنی بود. سر آن رنگ سبز کمرنگی داشت.

رها پرسید:

ـ این هم از ماهور است؟ 

ـ بله. هفته آخر عمرش به من داد. گفت اگر رها برگشت و خودش نشانی را پیدا کرد، کلید را بدهم.

ـ اگر پیدا نمی کردم؟

ـ گفته بود آن وقت کلید را نگه دارم.

رها کلید را گرفت. ماهور حتی بعد از مرگ هم برای فهمیدن حقیقت، شرط گذاشته بود. این رفتار چنان شبیه او بود که رها با وجود خشمش، دلش خواست صدایش را بشنود و بپرسد از چه چیزی می ترسیده است.

نوید گفت:

ـ فردا صبح با هم می رویم.

ـ لازم نیست.

ـ من هم باید بدانم سامان آنجا چه گذاشته.

ـ می توانی جداگانه بروی.

نوید خواست چیزی بگوید، اما منصور میان حرف آمد.

ـ بهتر است روز بروید. خانه سال ها خالی بوده و برقش قطع است.

رها کلید را در جیب گذاشت.

ـ صبح تصمیم می گیرم.

او نوار و نامه سامان را برداشت و از پله ها بالا رفت. جلوی اتاقش، نگاه کوتاهی به اتاق هفت انداخت. در بسته بود. روی دیوار راهرو، عکس های قدیمی مهمان خانه ردیف بودند. ماهور در یکی از عکس ها کنار درخت یاس ایستاده و می خندید. رها به خاطر نمی آورد آخرین بار چه زمانی لبخند او را بدون نگرانی دیده بود.

داخل اتاق، نوار را روی میز گذاشت. نامه سامان را بار دیگر خواند. جمله آخرش ساده بود: هرچه شده باشد، دوستت دارم. این تنها چیزی است که نباید درباره اش تردید کنی.

سال ها همین جمله را می خواست و حالا که داشت، نمی دانست با آن چه کند. امیر در زندگی اش بود؛ مردی واقعی، حاضر و مهربان. سامان به خاطره ای بدل شده بود که رها سعی کرده بود با آن زندگی کردن را یاد بگیرد. یک نامه نمی توانست این هفت سال را پاک کند. با این حال، دستش مدت زیادی روی کلمه دوستت دارم ماند.

صبح زود با صدای زنگ گوشی بیدار شد. امیر بود. از خیابان نزدیک ترمینال تماس می گرفت و گفت با اولین اتوبوس به بندر آمده است.

رها نشست.

ـ قرار بود صبح حرف بزنیم.

ـ حرف زدیم. گفتی شاید لازم باشد بیایم.

از آمدنش هم خوشحال شد و هم ترسید. نمی دانست چگونه امیر را وارد خانه ای کند که هر اتاقش بخشی از گذشته را بیرون می کشید. گفت نشانی مهمان خانه را برایش می فرستد و تماس را قطع کرد.

وقتی پایین رفت، نوید در سالن نبود. منصور پشت میز نشسته و روزنامه می خواند. گفت نوید نیم ساعت پیش بیرون رفته است. رها پرسید کجا، اما منصور خبر نداشت. کلید خانه خیابان فانوس را در جیبش لمس کرد و تصمیم گرفت پیش از رسیدن امیر، آنجا را ببیند.

کوچه ها هنوز از باران شب گذشته خیس بودند. خیابان فانوس در بخش قدیمی شهر قرار داشت. خانه شماره بیست و چهار پشت دیواری بلند با رنگ سبز فرسوده پنهان شده بود. رها کلید را در قفل در آهنی چرخاند. قفل با صدای بلندی باز شد.

حیاط پر از برگ خشک بود. پنجره های خانه از بیرون با تخته پوشانده شده بودند، جز پنجره کوچک طبقه بالا. آنجا پرده ای سفید آویزان بود که به نظر تمیز می آمد. رها از پله ورودی بالا رفت. روی زمین، کنار در، ته سیگاری دیده می شد که از باران خیس نشده بود. کسی به تازگی زیر سقف ایوان ایستاده بود.

در خانه را باز کرد. داخل، بوی چوب کهنه و رطوبت می آمد. نور صبح از شکاف تخته پنجره ها به اتاق می افتاد. میز و صندلی ها زیر ملافه بودند. رها یک قدم برداشت و صدای کفش خود را در سکوت خانه شنید.

روی دیوار روبه رو، قاب عکسی کج آویزان بود. عکس خانوادگی قدیمی بود: پدر سامان، مادرش، خواهر کوچک او و سامان نوجوان. در گوشه تصویر، پشت سر همه، نوید ایستاده بود.

رها نزدیک رفت. کسی با خودکار دور صورت نوید خط کشیده بود. زیر قاب، روی دیوار، جمله ای با مداد نوشته شده بود:

-اگر می خواهی بدانی سامان آن شب چرا برگشت، از نوید بپرس چه کسی را از این خانه بیرون برد.

صدای بسته شدن در حیاط آمد.

رها به سوی پنجره رفت و از شکاف تخته ها بیرون را نگاه کرد. نوید کنار در آهنی ایستاده بود. تنها نبود. زنی همراهش بود؛ همان زن عکس کنار سامان.

پروانه راد.

ادامه رمان را فردا ساعت 22:15 بخوانید...

#قسمت اول / #قسمت دوم / #قسمت سوم / #قسمت چهارم

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1253171
  • فیلم ذوق بیژن مرتضوی و همسر به حضورشان در ایران /«خیلی داره خوش می‌گذره، جای همه هموطنانم خالیه»