به گزارش رکنا، چند زن دیگر هم مثل من در زندان بودند. می نشستیم و از بد روزگار می گفتیم. مینا سی و پنج، شش سال داشت. می گفت: « اگر بَر و رویی داشتم یک شوهر درست و حسابی گیرم می آ مد و کارم به اینجا نمی کشید» ولی من هیچ کدام از حرف هایش را قبول نداشتم. آدم سر خودش را که نمی تواند کلاه بگذارد. من دختر زیبایی بودم و در یک خانواده

آبرومندی زندگی می کردم.

به دلیل غرور و خودخواهی ام، جوانی و زیبایی و عزت و آ برویم را از دست دادم. دوستی انتخاب کردم که مادرم خیلی خوب او را نمی شناخت. رفاقت با این دختر باعث شد ندانسته و ناخواسته به دام اعتیاد بیفتم.

مواد مخدر رنگ و رویی به صورتم نگذاشت. خانواده ام اول فکر می کردند مریض شده ام برای همین مرا به دکتر بردند ولی وقتی صادقانه به آن ها گفتم که چه بلایی سر خودم آ ورده ام انگار دنیا روی سرشان خراب شد. تلاش می کردند مرا ترک اعتیاد بدهند اما موفق نمی شدند تا اینکه برایم خواستگار آ مد.

ازدواج دختر زیبای فامیل با یک جوان

خانواده ام می گفتند اگر ازدواج کنی بهتر است و می توانی گذشته ات را به فراموشی بسپاری. در همان دوران عقد، شوهرم فهمید دختری که به اعتبار اسم و رسم پدر بزرگ و خانواده اش با او ازدواج کرده است سر به راه و اهل زندگی نیست برای همین طلاقم داد و به دنبال سرنوشت خودش رفت. با این شکست حالم بدتر شد. چند بار دیگر هم خانواده ام می خواستند مرا از این منجلاب بیرون بکشند ولی همان طور که گفتم فایده ای نداشت.

گرفتار شده بودم و چون درشهرمان همه پدرم را می شناختند مرا به مشهد به خانه خاله ام فرستادند. او در اینجا به تنهایی زندگی می کرد و با روی باز مرا پذیرفت. می گفت کمکم می کند که ترک کنم و اعتیادم را کنار بگذارم و زندگی سالمی برای خودم بسازم. ناگفته نماند که همه این ها را هم خودم دوست داشتم برایم اتفاق بیفتد ولی نمی شد. هرچه تلاش می کردم نمی توانستم خوب باشم و خوب شوم.

با زنی در همسایگی خانه خاله ام آ شنا شدم که از قضا او هم اعتیاد به مواد مخدر داشت. هربار که او را می دیدم وسوسه می شدم و از او مواد می گرفتم. دوستی ما خیلی بالا گرفت تا جایی که زن همسایه یادم داد چطور با هم برویم و از مغازه ها سرقت کنیم. دور از چشم خاله ام بیرون می زدم و به همراه همان زن دزدی می کردیم و سپس با پولش برای خودمان مواد تهیه می کردیم تا اینکه دستگیر شدم و به زندان افتادم.

مرا بی عفت کرد

زمانی که برای اولین بار دستگیر شده و در حبس بودم شب و روز با خودم کلنجار می رفتم و مدام خودم را سرکوفت می زدم. عهد کردم در زندان مواد را کنار بگذارم و زندگی و آینده ام را بسازم. آ زاد که شدم به خانه خاله ام برگشتم. باز هم او مهربانانه مرا پذیرفت. حتی می گفت پدرم پولی فرستاده تا مرا درمان کند. همه قول و قرارهایی که در زندان با خودم گذاشته بودم یک باره فراموشم شد. تا به خودم آمدم دیدم که مقابل خانه زن همسایه ایستاده ام. می خواستم خودم را

آرام کنم برای همین دوباره به سراغ زن همسایه رفتم و دوباره مواد را شروع کردم. اینبار او مرا با یک جوان آشنا کرد که خود او هم مواد می کشید یک روز این جوان در حالی که به خاطر مصرف مواد در حال خودم نبودم مرا بی عفت کرد. با او دعوای شدیدی کردم و باز هم به خاطر تهیه مواد دوباره رو به دزدی آوردم و بازهم پلیس مرا دستگیر کرد.

مأموران کلانتری موضوع را به پدرم اطلاع دادند. بیچاره پدرم در این مدت از دست کارهای من پیر شد. عمری با آبرومندی زندگی کرد و من آ برو و حیثیتش را از بین بردم و زبانزد خاص و عامش کردم.

نمی دانم شاید پدرم باورش نشود اما می خواهم همه چیز را کنار بگذارم...برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

متین نیشابوری

آیا این خبر مفید بود؟