خط ویژه کدخبر: 236005 ارسال پرینت 235

رکنا: دلم به حال بچه های بی گناهم می سوزد که قربانی این ارثیه لعنتی و بی بند و باری های همسرم شده اند. نمی دانم چرا زندگی من این گونه به تباهی کشید به طوری که حتی در ازدواج دوم نیز رنگ سعادت و خوشبختی را ندیدم و اکنون...

زن 29 ساله ای که برای حل مشکل خانوادگی اش دست به دامان قانون Law شده بود با بیان این که نصیحت ها و التماس هایم برای بازگشت همسرم به راه صحیح زندگی فایده ای نداشت به کارشناس اجتماعی کلانتری سناباد مشهد گفت: وقتی تحصیلاتم در دبیرستان به پایان رسید عاشق جعفر شدم به طوری که دیگر ادامه تحصیل را به فراموشی سپردم و فقط به زندگی کنار او می اندیشیدم. خیلی زود جعفر با اصرار من به خواستگاری ام آمد و من بدون توجه به حرف های اطرافیانم که می گفتند جعفر پسر سالم و اهل زندگی نیست هیچ توجهی نکردم و به عقد او درآمدم اما تنها یک ماه از برگزاری مراسم عقدکنان سپری شده بود که فهمیدم همسرم به موادمخدر صنعتی اعتیاد دارد. این موضوع همه افکار و زندگی ام را به هم ریخت و تازه متوجه شدم که جعفر اهل زندگی نیست و من آینده خودم را تباه کردم این بود که تصمیم به جدایی از او گرفتم تا حداقل روزهای جوانی ام را نابود نکنم. دیگر حتی به زندگی زیر یک سقف با او هم نیندیشیدم و در همان دوران نامزدی زمانی که فقط 21 سال داشتم از او طلاق گرفتم. اما این موضوع باعث شد تا به بیماری افسردگی شدید دچار شوم چرا که علاقه زیادی به جعفر داشتم و هیچ گاه نمی توانستم این جدایی را تحمل کنم. به دلیل شرایط روحی حادی که داشتم مدتی در مرکز روان پزشکی بستری شدم و سپس با پیشنهاد پزشک معالجم تصمیم گرفتم در یک باغ سرا مشغول کار شوم تا همه چیز را فراموش کنم. مدتی بود که وضعیت روحی ام بهتر شده بود و دیگر به تلخی های گذشته فکر نمی کردم تا این که دوباره گرفتار یک عشق خیابانی شدم و نمی دانم چرا باز هم فریب حرف های عاشقانه را خوردم. اسحاق 36 ساله بود و با وعده و وعیدهای دروغین بسیار وانمود می کرد که خوشبختم می کند. او می گفت همسرش را به خاطر خیانتی که کرده طلاق داده است من هم حرف هایش را باور کردم و با وجود مخالفت پدرم تصمیم به ازدواج با او گرفتم. پدرم که با اصرارهای بچه گانه من روبه رو شده بود مرا به حال خودم رها کرد تا تصمیم نهایی را خودم بگیرم. این بود که با اسحاق ازدواج کردم و سرپرستی دو دخترش را نیز به عهده گرفتم اما خیلی زود اسحاق با بدرفتاری و پرخاشگری آن روی خودش را نشان داد و مدام به بهانه های مختلف مرا زیر مشت و لگد می گرفت در حالی که دختر بزرگ او با حکم دادگاه نزد مادرش رفت. پسر اول من نیز به دنیا آمد اما هیچ تغییری در رفتارهای زشت اسحاق به وجود نیامد تا این که با مرگ پدرشوهرم ارث خوبی به او رسید و زندگی مان را تغییر داد. اسحاق که تا آن روز با حقوق شاگردی و کارگری به سختی زندگی را می گذراند دیگر در عیاشی ها و پارتی های شبانه شرکت می کرد و با زنان خیابانی زیادی ارتباط داشت. او هیچ توجهی به من و سه فرزندم نمی کرد و تنها به خوش گذرانی می پرداخت تا این که روزی با بی شرمی تمام زن خیابانی را به خانه آورد و مدعی شد که دیگر نیازی به من ندارد و این گونه من و سه فرزندم را از خانه بیرون انداخت. حالا هم به قانون پناه آوردم تا...برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

 



اخبار مرتبط

ارسال نظر