کدخبر: 463659 12680

رکنا: اگرچه به عنوان پاکبان این شهر از سپیده دم لباس نارنجی رنگ خدمت را به تن می‌کنم و با صدای خش خش جارو ناپاکی‌ها را از کوچه و خیابان می زدایم اما وقتی به یاد روزهای سیاهم می افتم که چگونه به دره وحشتناک مواد افیونی سقوط کردم و دختر کوچکم در حالی جان سپرد که من به دنبال تهیه مواد بودم، این خش خش جارو قلبم را می خراشد و ...

مرد جوانی که توانسته بود پس از وقوع تلخ‌ترین ماجرای زندگی اش بر همه زشتی‌ها و پلیدی های درونی غلبه کند در حالی که بیان می کرد همین جاروی بلند تنها شاهد شرمساری ها و اشک های شبانگاهی من است، درباره سرگذشت سیاه خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد گفت: 13 ساله بودم که برای اولین بار مصرف مواد مخدر را تجربه کردم.

پدرم معتاد بود و مرا برای تهیه مواد مخدر نزد خرده فروش محله می فرستاد من هم به خاطر حس کنجکاوی مقدار کمی از مواد را می دزدیدم و پنهانی مصرف می کردم به خاطر غرور و لجبازی در 20 سالگی راهی زندان شدم. آن روز مامور انتظامی خودرویم را به خاطر تخلف رانندگی متوقف کرد من هم او را کتک زدم و حتی در جلسه دادگاه نیز به خاطر همین حس غرور حاضر به عذرخواهی نشدم. همواره دوست داشتم به دیگران زور بگویم چرا که «احساس قدرت» را از پدرم آموخته بودم و او را قهرمان زندگی‌ام می دانستم خوب به خاطر دارم که چگونه مادرم با چشمانی اشکبار در راهروهای دادگاه، کلانتری و زندان به همه التماس می کرد تا از پدرم بگذرند. آن روزها من با دستان کوچکم گوشه چادر مادرم را می گرفتم و این صحنه های تلخ را می دیدم. حالا هم از این که خودم زندانی شده ام انگار تاجی از غرور بر سرم گذاشته اند. وقتی از زندان آزاد شدم به دنبال مصرف مواد مخدر رفتم و درست پایم را جای پای پدرم گذاشتم.

خلاصه در حالی که دیگر به معتادی حرفه‌ای تبدیل شده بودم در 22 سالگی عاشق چشمان سیاه رنگ «ثریا» شدم. پدر او هم مانند پدر من معتاد و مواد فروش بود بنابراین کسی مخالف این ازدواج نبود. یک سال بعد در حالی دخترم «نگین» به دنیا آمد که من در دره وحشتناک مواد مخدر صنعتی سقوط کرده بودم.

روزها را می خوابیدم و شب ها به خودروهای پارک شده مردم دستبرد می زدم تا هزینه های اعتیادم را تامین کنم در این میان بارها توسط ماموران دستگیر و روانه زندان شدم آن روزها همسرم نیز مانند گذشته مادرم در حالی که دخترم گوشه چادرش را گرفته بود برای آزادی من به این و آن التماس می‌کرد اما چشمان معصومانه نگین و زجرهای همسرم نیز نتوانست مرا از مواد مخدر جدا کند مدتی بعد به معتادی کارتن خواب تبدیل شدم و در کوچه و خیابان، پارک ها یا در پاتوق های معتادان می خوابیدم تا این که در طرح جمع آوری معتادان متجاهر دستگیر و راهی مرکز ترک اعتیاد شدم ولی بعد از آزادی از مرکز ترک اعتیاد دوباره به دنبال مواد مخدر رفتم اما پولی نداشتم و خرده فروشان مواد نیز مرا از خود می راندند این بود که تصمیم گرفتم به منزلمان بروم و به زور از همسرم پولی بگیرم اما وقتی به آن جا رسیدم ناگهان دنیا روی سرم خراب شد.

ثریا با چشمانی گریان و سیاه پوش فقط ناله می کرد بی اختیار نگین را صدا زدم اما پاسخی نشنیدم آن جا بود که فهمیدم روزهایی که من در پاتوق های معتادان به دنبال تهیه مواد بودم دخترم بیمار شده و در نهایت بر اثر خون ریزی معده جانش را از دست داده بود. آن روز برای همیشه از مواد مخدر متنفر شدم چرا که نتوانستم برای آخرین بار جگر گوشه ام را ببینم یا حداقل گوشه تابوتش را بگیرم این بود که مواد مخدر را زیر پایم لگدمال کردم و امروز چند سال است که به شغل پاکبانی مشغولم اما هنوز خش خش جارو قلبم را می خراشد و ...برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

 

آیا این خبر مفید بود؟

مرد جوانی که توانسته بود پس از وقوع تلخ‌ترین ماجرای زندگی اش بر همه زشتی‌ها و پلیدی های درونی غلبه کند در حالی که بیان می کرد همین جاروی بلند تنها شاهد شرمساری ها و اشک های شبانگاهی من است، درباره سرگذشت سیاه خود به مشاور و مددکار اجتماعی کلانتری پنجتن مشهد گفت: 13 ساله بودم که برای اولین بار مصرف مواد مخدر را تجربه کردم.

پدرم معتاد بود و مرا برای تهیه مواد مخدر نزد خرده فروش محله می فرستاد من هم به خاطر حس کنجکاوی مقدار کمی از مواد را می دزدیدم و پنهانی مصرف می کردم به خاطر غرور و لجبازی در 20 سالگی راهی زندان شدم. آن روز مامور انتظامی خودرویم را به خاطر تخلف رانندگی متوقف کرد من هم او را کتک زدم و حتی در جلسه دادگاه نیز به خاطر همین حس غرور حاضر به عذرخواهی نشدم. همواره دوست داشتم به دیگران زور بگویم چرا که «احساس قدرت» را از پدرم آموخته بودم و او را قهرمان زندگی‌ام می دانستم خوب به خاطر دارم که چگونه مادرم با چشمانی اشکبار در راهروهای دادگاه، کلانتری و زندان به همه التماس می کرد تا از پدرم بگذرند. آن روزها من با دستان کوچکم گوشه چادر مادرم را می گرفتم و این صحنه های تلخ را می دیدم. حالا هم از این که خودم زندانی شده ام انگار تاجی از غرور بر سرم گذاشته اند. وقتی از زندان آزاد شدم به دنبال مصرف مواد مخدر رفتم و درست پایم را جای پای پدرم گذاشتم.

خلاصه در حالی که دیگر به معتادی حرفه‌ای تبدیل شده بودم در 22 سالگی عاشق چشمان سیاه رنگ «ثریا» شدم. پدر او هم مانند پدر من معتاد و مواد فروش بود بنابراین کسی مخالف این ازدواج نبود. یک سال بعد در حالی دخترم «نگین» به دنیا آمد که من در دره وحشتناک مواد مخدر صنعتی سقوط کرده بودم.

روزها را می خوابیدم و شب ها به خودروهای پارک شده مردم دستبرد می زدم تا هزینه های اعتیادم را تامین کنم در این میان بارها توسط ماموران دستگیر و روانه زندان شدم آن روزها همسرم نیز مانند گذشته مادرم در حالی که دخترم گوشه چادرش را گرفته بود برای آزادی من به این و آن التماس می‌کرد اما چشمان معصومانه نگین و زجرهای همسرم نیز نتوانست مرا از مواد مخدر جدا کند مدتی بعد به معتادی کارتن خواب تبدیل شدم و در کوچه و خیابان، پارک ها یا در پاتوق های معتادان می خوابیدم تا این که در طرح جمع آوری معتادان متجاهر دستگیر و راهی مرکز ترک اعتیاد شدم ولی بعد از آزادی از مرکز ترک اعتیاد دوباره به دنبال مواد مخدر رفتم اما پولی نداشتم و خرده فروشان مواد نیز مرا از خود می راندند این بود که تصمیم گرفتم به منزلمان بروم و به زور از همسرم پولی بگیرم اما وقتی به آن جا رسیدم ناگهان دنیا روی سرم خراب شد.

ثریا با چشمانی گریان و سیاه پوش فقط ناله می کرد بی اختیار نگین را صدا زدم اما پاسخی نشنیدم آن جا بود که فهمیدم روزهایی که من در پاتوق های معتادان به دنبال تهیه مواد بودم دخترم بیمار شده و در نهایت بر اثر خون ریزی معده جانش را از دست داده بود. آن روز برای همیشه از مواد مخدر متنفر شدم چرا که نتوانستم برای آخرین بار جگر گوشه ام را ببینم یا حداقل گوشه تابوتش را بگیرم این بود که مواد مخدر را زیر پایم لگدمال کردم و امروز چند سال است که به شغل پاکبانی مشغولم اما هنوز خش خش جارو قلبم را می خراشد و ...برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

 

امتیاز : 1 تعداد رای : 1


اخبار مرتبط

خبرهای تصادفی

ارسال نظر

  • ناشناس 0 0

    بهتر که نگین معصومانه مرد و زنده نموند تا بپای تو خفت و ذلالت بکشه!!!

هم اکنون دیگران می خوانند

دیگر رسانه ها