رکنا گزارش می دهد
روز 17 مرداد فقط یک خبرنگار شهید نشد 9 نفر در کنسولگری ایران تیرباران شدند/ تنها بازمانده: هشدار دادم، اما گفتند بمانید/ بعد از حادثه حتی یک درجه و مدال به من ندادند
اجتماعی رکنا، اللهمدد شاهسون،تنها بازمانده حادثه مزارشریف در گفتوگویی مفصل از آخرین ساعات حضور در کنسولگری، لحظه حمله، نجات معجزهآسا، مسیر بازگشت به ایران و روزهایی میگوید که به گفته او میتوانست سرنوشت روابط ایران و افغانستان را تغییر دهد.
به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا، هفدهم مرداد در تقویم رسمی ایران «روز خبرنگار» است؛ روزی که هر سال با یاد محمود صارمی، خبرنگار خبرگزاری جمهوری اسلامی ایران، گرامی داشته میشود. اما در پس این نامگذاری، رویدادی قرار دارد که ابعاد آن فراتر از شهادت یک خبرنگار است.
در ۱۷ مرداد ۱۳۷۷ و همزمان با سقوط مزارشریف به دست طالبان، کنسولگری جمهوری اسلامی ایران هدف حمله قرار گرفت. در این حمله محمود صارمی به همراه هشت عضو نمایندگی سیاسی ایران جان خود را از دست دادند. ناصر ریگی، محمدناصر ناصری، نورالله نوروزی، رشید پاریاوفلاح، مجید نورینیارکی، کریم حیدریان، محمدعلی قیاسی و حیدرعلی باقری نیز در کنار محمود صارمی از قربانیان آن حادثه بودند.
طی سالهای گذشته، نام محمود صارمی به درستی به نماد ایثار در عرصه اطلاعرسانی تبدیل شد و روز شهادتش در تقویم کشور به عنوان روز خبرنگار ثبت شد. اما خانوادههای دیپلماتهای شهید مزارشریف معتقدند حافظه عمومی به تدریج از دیگر شهدای آن حادثه فاصله گرفته است؛ گویی فاجعه مزارشریف تنها یک شهید داشته و دیگر جانباختگان آن روز در سایه قرار گرفتهاند.
این مطالبه نه برای کمرنگ کردن جایگاه شهید صارمی، بلکه برای کاملتر شدن روایت تاریخی مزارشریف است. واقعیت آن است که ۱۷ مرداد یادآور یک جنایت علیه نمایندگی رسمی جمهوری اسلامی ایران بود؛ جنایتی که هم خبرنگار حاضر در محل و هم دیپلماتها و کارکنان کنسولگری را قربانی کرد.
شاید زمان آن رسیده باشد که مراسمهای هفدهم مرداد علاوه بر تجلیل از خبرنگاران، یاد همه شهدای مزارشریف را نیز زنده نگه دارند؛ نامهایی که هر یک بخشی از روایت آن روز هستند. همانگونه که محمود صارمی نماد تعهد به حقیقت و اطلاعرسانی شد، دیپلماتهای شهید نیز نماد خدمت در خط مقدم دیپلماسی کشور بودند.
حافظه تاریخی زمانی کامل میشود که همه قربانیان یک حادثه دیده شوند. مزارشریف فقط داستان آخرین خبر محمود صارمی نیست؛ داستان ۹ ایرانی است که در یک روز و در یک مکان جان خود را از دست دادند. شاید هفدهم مرداد بتواند هم روز خبرنگار باشد و هم روز یادآوری همه شهدای مزارشریف؛ روزی برای پاسداشت حقیقت، دیپلماسی و فداکاری، در کنار یکدیگر.
گفت و گو با تنها بازمانده
مصاحبه با اللهمدد شاهسون، تنها بازمانده حادثه تلخ ۱۷ مرداد ۱۳۷۷، حیرتانگیز نیز هست. او با گذشت سالها از حادثه و تألماتی که بر او رفته، حادثه را با جزئیات به یاد دارد. در این گفتوگو که باز نشر است، از آنچه پیش از حادثه در مزارشریف میگذشت و آنچه پس از حادثه رخ داد گفته است.
![]()
از چه زمانی در مزارشریف بودید و از سوی کدام نهاد مأموریت داشتید؟
من دوم اردیبهشت سال ۷۷ عازم مزارشریف شدم؛ در راستای مأموریتی که به من محول شده بود و ۱۷ مرداد ۷۷ هم که حادثه حمله به کنسولگری پیش آمد. من در مجموع حدود سه ماه و نیم آنجا بودم.
از لحاظ نهادی و سازمانی به وزارت خارجه وابسته بودید؟
من سرهنگ ارتش جمهوری اسلامی ایران هستم و در همه جای دنیا متداول است که بعضاً نیروهای نظامی مأموریت پیدا میکنند در وزارت خارجه فعالیت کنند. من هم از سازمان خودم به وزارت خارجه منتقل شدم و از سمت وزارت خارجه مأموریت داشتم.
در مزارشریف چه سمتی داشتید؟
بهعنوان کارمند دبیرخانه به مأموریت رفتم، ولی چون نظامی بودم، میتوانستم در صورت نیاز کمکهای نظامی هم انجام دهم.
گویا زمان حادثه در کابل سفارت نداشتیم؟
بله، سفارت بسته شده بود.
علت بستهشدن سفارت و بازماندن کنسولگری چه بود؟
چون کابل سقوط کرده و دست طالبان بود.
پیش از سقوط، افراد سفارت خارج شده بودند.
افراد سفارت هم بودند؛ تعدادشان خیلی کم بود. براساس گفته دوستانی که آنجا بودند، طالبان درِ سفارت آمده بودند و مشکل چندانی ایجاد نکرده بودند. هم در آنجا و هم در هرات گفته بودند: «تحت نظر ما هستید و رفتوآمدتان تحت کنترل ماست.» کنسولگری مزارشریف را بهصورت سفارت موقت درآوردند و تقریباً زمانی که ما رفتیم، سفیر (آقای حدادی) مستقر شد.
ایشان زمان حادثه کجا بود؟
آقای سفیر دو، سه روز قبل، به اتفاق چند نفر دیگر از بچهها، آنجا را ترک کردند.
خانم شهید صارمی قبلاً در مصاحبهای گفتهاند آقای بروجردی به شهید صارمی اصرار کرده که برگردد و با همان پروازی که شهید صارمی به افغانستان رفته، آقای بروجردی به تهران برگشته است؛ شما تأیید میکنید؟
من و شهید صارمی ارتباط بسیار نزدیکی داشتیم. انسانی فوقالعاده و بسیار زحمتکش، دلسوز و در مسئولیتش پرتلاش بود. با هم تبادل اطلاعات و مشورت میکردیم. ما با هم هماتاق بودیم و یکی از همان شبها آپاندیسش عود کرد و همانجا پزشکی او را عمل کرد و سپس به ایران منتقل شد. بعد از مدت استراحت، به دستور آقای بروجردی به مزارشریف برگشت. وقتی ایشان به مزار آمد، آقای بروجردی تهران بود، ولی سفیر با همان هواپیما مجوز گرفت که آنجا را ترک کند و با چند نفر از همکاران بیرون آمدند.
زمانی که حادثه رخ داد، آقای بروجردی ایران بود؛ درباره وضعیت کنسولگری یا تخلیه، نظرشان چه بود؟
آقای بروجردی کم میآمد یا هر وقت میآمد، برای جنبههای خاصی میآمد. ایشان آن زمان ایران بود و حتی سفیر هم با توجه به مسائلی که ما میگفتیم، خیلی شرایط آنجا را متوجه نبود. خیلی التماس کرد که در این شرایط صلاح نیست اینجا بمانم. با توجه به اینکه وزارت خارجه یا آقای بروجردی تأکید داشتند که بمانید، ولی ایشان آقای بروجردی را راضی کرد چند روز قبل از حادثه به ایران برگردد.
چند نفر در مزار ماندید؟
۱۰ نفر. من یک دوره زبان پشتون را گذراندهام و با توجه به تخصصم، تسلطی به امور منطقه داشتم. از یک ماه و نیم قبل مرتب نامه میزدم به وزارت خارجه که در شرایط جنگی فعلی صلاح نیست اینجا بمانیم و به آقای بروجردی هم مرتب میگفتم، ولی آنها به هر دلیل نظرشان این بود که سفارت ایران در آنجا دلگرمی برای شیعیان است و تأکید داشتند بمانید. حتی پیشنهاد کردیم در مقطعی که جنگ و شرایط خاص است، به ترمذ در ازبکستان برویم که قبول نکردند. آنها بیاطلاع از جریانی بودند که میگذشت؛ اما ما کاملاً مطلع بودیم. هر حرکت و پیشرفتی از طالبان که به سمت شمال بود، شهر به شهر را کاملاً در جریان بودیم.
زمانی که آقای حدادی به تهران برمیگشت، در فضای کنسولگری بین شما ۱۰ نفر نارضایتی وجود نداشت که مقام ارشد میرود و شما آنجا ماندهاید؟
آنجا در حقیقت شهید ریگی سفیر بود. دو، سه ماهی که من آنجا بودم، شاید آقای سفیر ۴۰ روز بیشتر نبود. دائماً در ایران بود و دنبال مسائل خاص خودش و متأسفانه بسیار ضعیف عمل میکرد و بار قضیه روی دوش آقای ریگی بود. آقای سفیر چندان اختیار عملی نداشت.
ولی بالاخره ایشان از وضعیت ویژهاش بهعنوان سفیر استفاده کرده و آنجا را ترک کرد، اما به شما اجازه ترک محل را نمیدادند.
حتی با آقای بروجردی که تصمیمگیرنده بود، صحبت میشد و به ایشان میگفتیم که بهتر است بچهها آنجا را ترک کرده و جابهجا شوند. نظر وزارت خارجه یا آقای بروجردی این بود که اعضای تیم همانجا بمانند.
یادتان هست آخرین نامهای که درباره لزوم برگشت به تهران فرستادید، چند روز قبل از حادثه بود؟
من روزانه به تهران مطلب میدادم و تأکید میکردم. حتی دوستان من که در تهران بودند، میگفتند آنقدر بر این قضیه تأکید میکردید که میگفتیم ترسیده است. حتی یادم میآید ژنرال دوستم همان روز به شهید ریگی زنگ زد که بیاید دنبال اعضای کنسولگری و ما را ببرد. اما شهید ریگی گفته بود نه.
طالبان قبل از رسیدن به مزار، شهر به شهر پیش آمدند تا اینکه به حومه مزارشریف رسیدند. چند روز طول کشید طالبان از حومه به مزار آمد و ساختمان کنسولگری چندمین هدف بود؟
روش حامیان طالبان، بهویژه پاکستان، در آن مقطع اینطور بود که هر شهر و منطقهای را که میخواست بگیرد، فرماندهان آن منطقه را خریداری میکرد و بدون کشتوکشتار منطقه را تصرف میکرد. فقط یک درگیری در حومه میمنه با حزب حرکت اسلامی داشتند و در آنجا ۳۰ تا ۴۰ نفر از نیروهای حرکت اسلامی کشته شدند، اما در کل تلفات بسیار کمی داشتند؛ از جمله در مزارشریف.
بعد از چند روز که در حومه مزارشریف ماندند، یک روز صبح زود منطقه را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم آقای محقق با ژنرال عرب، فرمانده لشکر ۱۸ بلخ، صحبت میکند و ایشان میگوید از طرف کودبرق طالبان وارد مزار میشود. لشکر ۱۸ بلخ هم تقریباً عکسالعملی نشان نداده بود و شهر در حال سقوط بود. اینها تصمیم گرفتند با هلیکوپتر شهر را ترک کنند.
من دوستان را بیدار کردم و گفتم طالبان وارد مزار شده است. همه، از جمله شهید صارمی، بیدار شدند. اتاق ایشان روبهروی سفارت بود و با توجه به اینکه آپاندیس عمل کرده بود، دستگاههایش را از اتاق خودمان به سفارت آوردم. ایشان آخرین پیامش را آماده کرد که وضعیت مزارشریف را گزارش میکرد و همان پیام ارسال شد.
چند نفر در آن حادثه وارد کنسولگری شدند؟
جلسهای داشتیم که اگر طالبان آمدند، چه کسی در را باز کند و چه بگوید.
یعنی کاملاً مطمئن بودید که میآیند؟
سقوط را حتمی میدیدیم و برای همین جلسه گذاشتیم. در حال صحبت بودیم که در را محکم زدند. در بسته بود و ماشینها داخل فضای کنسولگری بود. عوامل نگهبانی و تأمین امنیت هم که از بچههای حزب وحدت بودند، همه آنجا را ترک کرده بودند. ما خودمان داخل مجموعه بودیم. شروع کردند به در زدن.
با توجه به اینکه شهید فلاح چند سال در افغانستان بود و حتی زمانی که طالبان وارد هرات شد، آنجا حضور داشت و با آنها صحبت کرده بود، گفت خودم در را باز میکنم که صحبت کنم. با توجه به اینکه ما مصونیت سیاسی داشتیم، انتظارمان این بود که به ما بگویند زیر نظر ما هستید و حق ترک محل را ندارید. درعینحال که شک داشتیم و در نامهها میگفتیم این بار خطرناک است و بهتر است اینجا را ترک کنیم، اما از نظر دیپلماتیک انتظار داشتیم به ما آسیب نزنند.
شهید فلاح در را باز کرد. درحالیکه همه ما بهجز شهید حیدریان، همکار آقای فلاح که هنوز در اتاق خودش بود، در زیرزمین بودیم. حدود ۱۰ تا ۱۲ نفر وارد شدند و به زیرزمین آمدند و از ما سؤال کردند بقیهتان کجا هستند و سلاحهایتان کجاست. شروع به گشتن سفارت کردند و شهید حیدریان را هم بعد از لحظاتی به جمع ما آوردند و سپس ما را به اتاق همکف منتقل کردند.
زمانی که طالبان وارد کنسولگری شد، ارتباط شما با تهران قطع بود یا تلفن ماهوارهای کار میکرد؟
من وقتی با سیستم الکترونیکی خودم صدای آقای محقق را که آن زمان وزیر کشور بود و الان هم معاون رئیسجمهور است، شنیدم که با ژنرال عرب صحبت میکرد و میگفت طالبان از کودبرق وارد شدهاند، چه کار کنیم، و آنها میگفتند با هلیکوپتر برویم، همانجا تشکیلاتم را جمع کردم.
بچههای وزارت تلفن داشتند. در همان زیرزمینی که ما را به گلوله بستند، از آن تلفن استفاده شد. شهید ریگی با مشهد تماس گرفت. در آن اتاق دو نفر بالای سر ما بودند. من با یکی از آنها که پشتون بود صحبت میکردم و میگفتم ما از نظر سیاسی مصونیت داریم و حق ندارید با ما برخورد کنید، اما اصلاً حرفهای من را متوجه نمیشد. یک آدم نیمهوحشی بود. گفتم با رئیستان صحبت کنید که چرا اینطور رفتار میکنید. همین فرصتی شد که شهید ریگی، که پشت سر من چهارزانو نشسته بود، با مشهد تماس گرفت و آخرین وضعیت را اطلاع داد. حتی من گفتم بگو کمک کنند.
یعنی شهید ریگی مخفیانه با مشهد صحبت میکرد؟
بله. ایشان پشت سر من نشسته بود و من با نگهبانها صحبت میکردم. نمیدانم چطور شد که تلفن قطع شد، اما شهید ریگی با مشهد صحبت کرد.
با چه کسی صحبت کرد؟
با نمایندگی وزارت خارجه در مشهد صحبت کرد و صدای ضبطشدهاش هم هست که گفت طالبان آمدهاند و الان وضعیتمان اینطور است.
و چند دقیقه بعد شما را به رگبار بستند؟
بله. شنیدم گروه اصلیشان از پلههای آهنی به زیرزمین میآیند. وقتی به دم در رسیدند، من از جایی که صحبت میکردم عقب آمدم و در جمع بچهها ایستادم. وارد که شدند، گفتند کنار دیوار بایستید و شروع کردند بهصورت تکتیر تیراندازی کردن. همیشه اینطور گفته شده و بعضاً گفتهاند ما را به رگبار بستند، اما اینطور نبود.
در وهله اول پاهای ما را نشانه گرفتند. دو سه تیر که زدند، خودم را به حالتی که تیر خوردهام زیر میز انداختم و سرم را زیر میز بردم. دستهایم روی زمین بود و دو پایم را روی هم بهصورت عمود قرار دادم. بعد از چند تیر، صدای ناله بچهها میآمد. شهید ریگی را زدند و او به پشت روی پاهای من افتاد و چند ثانیه بعد شهید شد.
حتی درباره فیلم سینمایی به آقای برزیده ایراد گرفتم؛ چون صحنه را طوری ساخته بود که انگار یکی از آنها میبیند من زندهام و دلش میسوزد و شلیک نمیکند، درحالیکه اینطور نبود.
وقتی تیراندازی تمام شد، از پشت میزی که حدود پنج سانتیمتر از زمین فاصله داشت و گودی آن به سمت داخل اتاق بود، دیدم که در حال رفتن هستند. چشمهایم را بسته بودم، اشهدم را گفته بودم و منتظر بودم که به من هم تیراندازی کنند. چشمهایم را باز کردم و کف کفش یکی از آنها را دیدم که در حال بیرون رفتن است. همچنان نفسم را حبس کردم تا جایی که صدایشان کاملاً قطع شد.
از زیر میز بلند شدم، شهید ریگی را از روی پایم برداشتم و دیدم پایم خونی است. با این حال میتوانستم آن را تکان بدهم. پنجره کوچکی در زیرزمین به سمت حیاط بود. از آنجا به حیاط نگاه کردم و دیدم کسی نیست.
خواستم با تلفن شمارهگیری کنم. بوق داشت، اما چون عجله داشتم نتوانستم شماره بگیرم. شهید نوروزی روی میز کامپیوتر به شکم افتاده بود و تیر خورده بود. برگشت و گفت: «شاهسون، سوختم، خلاصم کن.»
شروع کردم به گریه کردن و گفتم: «نوروزی جان، ببینم چه خاکی به سرم میکنم.»
همان زمان نوری صدایم کرد. به پشت، کنار دیوار افتاده بود و گردنش به دیوار تکیه داشت. سردار ناصری هم به پشت روی شکم افتاده بود و تمام کرده بود. احساس کردم نوری هنوز ممکن است حال بهتری داشته باشد. شهید ناصری را بلند کردم و کنار گذاشتم. زیر بغل نوری را گرفتم و دیدم به پاهایش تیر خورده و تعادل هم ندارد. دو قدم که حرکتش دادم، رنگش زرد شد.
به گوشه همان میزی که زیرش بودم تکیه دادم و درحالیکه گریه میکردم، گفتم: «نوری جان، ببینم چه کار میتوانم بکنم.»
نظرم این بود که هرچه زودتر باید از آن فضا خارج شوم؛ چون ممکن بود گروه دیگری بیاید. از سفارت خارج شدم و در کوچه کناری، جایی که تعدادی از بچههای حزب وحدت در حال فرار بودند، دویدم. دو پیچ در کوچه بود. از سمت راست، یک نفر گفت: «چه خبر است؟ کجا میدوی؟»
سید من را دیده بود. گفتم: «سید، تو هستی؟ من نزد تو میآیم.»
کسانی که میرفتند، رفتند و من به حسینیه نزد سید رفتم. وقتی به طبقه بالا رفتم و نشستم، گفتم نوری زنده است، میتوانی برای آوردنش بروی؟ گفت الان تیراندازی است و جرئت نمیکنم. یک نفر دیگر گفت شب میروم و او را میآورم.
میخواستم پایم را با سوزن بدوزم. سوزن و نخ درخواست کردم که گفتند دکتر هست. گفتم نه، هیچ حرفی از من به کسی نزنید. همانجا پولی را که در جورابم پنهان کرده بودم، سید دید و صد دلار برای هزینهها به او دادم.
چهار روز آنجا بودم و میخواستم همراه سید به سمت کوه بروم و به نیروهای حزب وحدت بپیوندم، اما راه بسته بود. آنجا اسیر شدیم و بهنوعی نجات پیدا کردیم. دوباره به حسینیه برگشتیم. از روز بعد، سید آخر شب گفت اجازه دادهاند اتوبوسهایی که به سمت شبرقان میروند مسافر ببرند. گفتم بهترین خبر است. اگر به سمت شبرقان برویم، به ایران نزدیکتر میشویم؛ هر طور شده باید برویم.
خانواده سید هم گفته بودند که آنها نیز میآیند. زن و بچه دکتری که شهید صارمی را به ایران آورده بود و برادر سید بود ــ و من تا آن لحظه نمیدانستم برادر سید است ــ گفتند ما هم میآییم. در قالب یک خانواده حرکت کردیم و صبح از ایست بازرسی عبور کرده و به شبرقان رسیدیم.
باز هم راه بسته بود. به مرکز افغانستان رفتم. بخشی از مسیر را با الاغ و بخشی را پیاده طی کردیم. سپس با ماشین طالبان به سمت میمنه رفتیم و در نهایت به قیصر، المار و هرات رسیدیم.
در این مدت وضعیت پایتان چطور بود؟
در خانه سید خواستم پایم را بدوزم، اما چون خیلی درد داشت، نتوانستم. درخواست بتادین کردم. گفت بتادین و باند دارم. پایم را بستم. بعضی جاها از پایم خون میریخت، اما در مجموع مرتب پانسمان را عوض میکردم. در هرات تقریباً پایم عفونی شده بود.
در همه این مدت نتوانستید با ایران ارتباط بگیرید؟
روز اول، سید به دنبال مخابرات رفت و گفت همه جا بسته است. بعد احساس کردم خطرناک است که ارتباط بگیریم؛ چون گروهی دنبال ما بودند. سید اشتباهی کرده بود که باعث شده بود گروهی ما را تعقیب کنند. اگر ارتباط میگرفتیم، صحبتهایی که میشد برای من خطر بیشتری ایجاد میکرد.
در تمام آن مدت در هیئت یک افغانستانی لباس پوشیده بودید؟
داخل کنسولگری لباس افغانها را پوشیدم، اما در خانه سید لباس مندرس افغان، شال، جلیقه و شلوار کهنه پوشیدم و کاملاً ظاهر یک افغانستانی را داشتم. آشنایی با زبان هم به من کمک میکرد.
زمانی که سوار اتوبوس شدم، به سید گفتم از اینجا به بعد من لال هستم؛ چون از روی لهجهام متوجه میشوند. از آنجا به بعد، من در نقش برادر سید بودم که زن و بچهاش بر اثر بمباران از بین رفتهاند و از آن زمان لال شده است. در ایستهای بازرسی هم به ما دستور میدادند حرف بزنیم، اما من نقش لال را بازی میکردم.
ماجرای تلفن به پاکستان چه بود؟
بعد از اینکه از زیرزمین به اتاق همکف منتقل شدیم، تلفنی آنجا بود که شهید ریگی با آن تماس میگرفت. یکی از افراد که چهرهای سفید داشت، پرسید: «میتوانیم با تلفن با پاکستان تماس بگیریم؟» بچهها (فلاح یا ریگی) گفتند بله؛ اما او جلوی ما تماسی نگرفت. اگر تلفنی در طبقه بالا بوده و بعداً با آن تماس گرفتهاند، ما اطلاعی پیدا نکردیم. همانجا جیبهای ما را گشتند و من بخشی از پولم را در جورابم پنهان کردم.
از همان جمله نتیجه گرفتید که مهاجمان پاکستانی هستند؟
بله، علاوه بر آن، دو سه نشانه دیگر هم وجود داشت. یکی اینکه آنها بلافاصله محل را ترک کردند و حدود ۲۰ دقیقه بعد نیروهای اصلی طالبان وارد شدند. آقای عبدالمنان نیازی، فرمانده نیروهای طالبان در آن منطقه، آمد. من آن شب در منزل سید، بهطور اتفاقی از رادیو مصاحبه ایشان با بیبیسی را شنیدم. او گفته بود ما به کنسولگری آمدیم و دیپلماتهای ایرانی آنجا نبودند و اگر کشته شدهاند، ممکن است هنگام فرار و در درگیری با نیروهای حزب وحدت اتفاق افتاده باشد.
آنها حضور اعضای سفارت در محل را کاملاً انکار کردند؛ در حالی که همان شب جنازهها را منتقل کرده بودند و در مدرسه سلطانیه، پشت سفارت، داخل گودالی انداخته بودند. سید این گزارش را به من داد. نیروهای عبدالمنان نیازی جنازهها را با گاری به پشت مدرسه منتقل کرده بودند.
بعد که به ایران آمدم و ماجرا را تعریف کردم، آنچه گفته بودم تأیید شد. حتی به وزارت خارجه نامه زدند و گفتند شاهسون درست میگوید؛ اما اشکال این بوده که وزارت خارجه ایران در شرایط جنگی نیروهایش را خارج نکرده است.
چند روز بعد به ایران رسیدید؟
۱۹ روز طول کشید تا به مرز رسیدم. وقتی به هرات رسیدم، امیدوار بودم وارد کنسولگری شوم، اما همان روز کنسولگری را آتش زده بودند و نیروهای ما هم دو روز قبل آنجا را ترک کرده بودند.
من اهل مشهد هستم. در همسایگی ما خانوادهای قناد زندگی میکردند که پدرشان در هرات قنادی داشت. با سید، مغازه آنها را پیدا کردیم و با کمک پسرشان به سمت مرز رفتیم.
چهار روز در مرز به دلیل شلوغی و جابهجایی نیروها توسط سازمان ملل منتظر ماندیم و بعد توانستیم وارد خاک ایران شویم. در منطقه مشترک مرزی، یک گاری دستی بود که خانوادهای با آن میآمدند. یک طرف گاری را گرفتم و خودم را به نیروهای مرزی رساندم. وقتی سرباز نیروی انتظامی را دیدم، خاک ایران را بوسیدم و گفتم: «من را نزد فرمانده ببرید.»
پاسگاه مرزی دوغارون بود. چون پاسپورتم را به چند خانم داده بودم تا پنهان کنند، از آنجا خواستم برایم ارتباط برقرار کنند. مستقیم با نمایندگی وزارت خارجه در مشهد تماس گرفتم و گفتم: «شاهسون هستم، بچهها شهید شدهاند.» آنها خیلی سریع آمدند. نیروهای وزارت خارجه از مرز دنبالم آمدند و با همان لباسها به تهران و ستاد افغانستان رفتم و ماجرا را تعریف کردم.
در ستاد افغانستان چه کسانی حضور داشتند؟
آقای بروجردی، آقای طاهریان، تعدادی از مسئولان وزارت خارجه و افراد دیگری از نهادهای مختلف حضور داشتند. جمعی منتظر بودند.
آقای بروجردی و طاهریان پس از شنیدن روایت شما چه گفتند؟
وقتی ماجرا را تعریف کردم، دیگر سؤالی برایشان باقی نمانده بود. از آن زمان تا امروز که بیش از ۲۰ سال گذشته، هنوز کسی نیامده بگوید فلان بخش از روایت من اشتباه بوده یا چیزی را کم و زیاد گفتهام.
حتی زمانی که طالبان در انزوا قرار گرفت و مجبور شد پیکر شهدا را تحویل دهد و ۵۰ اسیر را آزاد کند، پیکر شهید نوری که منتقل شد، پس از آزمایش دیانای مشخص شد که متعلق به ایشان نیست. هنوز پیکر ایشان بازنگشته است. احتمالاً زنده بوده، او را به جای دیگری منتقل کردهاند و در آنجا به شهادت رسیده است.
در مصاحبههای قبلی از نامهربانیهایی که با شما شده صحبت کردهاید. شما روایت خود را در وزارت خارجه مطرح کردید؛ اما در آن مقطع، مسئولان در سطح ستاد درگیر این موضوع بودند که آیا با افغانستان وارد جنگ شوند یا نه. اینکه گزارش شما مانع جنگ شده یا تصمیمگیری بر اساس مجموعهای از اطلاعات دیگر بوده، بحثی است که نمیتوانیم با قطعیت وارد آن شویم.
اتفاقاً اجازه دهید وارد این بحث شویم. من در همان جلسه گفتم اشتباه کردید. من به همراه امیر موسوی، فرمانده کل ارتش، به قرارگاه تاکتیکی رفتیم. آنجا تأکید زیادی شد که این اقدام اشتباه است. همچنین نامههایی که نوشته بودم، مسیر سلسلهمراتب را طی کرده بود و بالاترین مقامات در جریان آنها قرار گرفته بودند. این نکته مهمی است.
در دور دوم انتخابات، کلیپی از آقای روحانی پخش شد که گفت شاهکار دوران مسئولیتش این بوده که در مکه حضور داشته و جلوی جنگ ایران و افغانستان را گرفته است. ایشان گفته بود در مکه بودم ـ آن زمان دبیر شورای عالی امنیت ملی بودم ـ که به من خبر دادند قصد عملیات علیه افغانستان وجود دارد. حج را نیمهکاره رها کردم و به ایران برگشتم و با استناد به صحبتهای تنها بازمانده حادثه، متوجه شدیم عاملان حادثه پاکستانی هستند و نامهای نوشتم و جلوی جنگ گرفته شد.
بنابراین مطالب ما به مسئولانی که باید میرسید، رسیده بود. بر اساس همین اطلاعات متوجه شدند مقصر چه کسانی هستند. اگر من این روایت را ارائه نمیکردم، شاید اصلاً ابعاد موضوع روشن نمیشد.
مهاجمان پاکستانی بودند. الحمدلله که از جنگ جلوگیری شد؛ چه آقای روحانی یا هر مقام دیگری که در آن تصمیم نقش داشته، جلوگیری از یک جنگ کار بزرگی بوده است. اما رسیدن به این شناخت و فهمیدن واقعیت ماجرا نیز اهمیت زیادی داشت.
چندی پیش در اینترنت دیدم آقای سلیمینمین گفتهاند من (شاهسون) جلوی جنگ را نگرفتم. از یک جهت درست میگوید؛ چون من یک کارمند بودم و اختیار چنین تصمیمی نداشتم. اما مسئله این است که من بهعنوان تنها عضو آن مجموعه که زنده ماندم، وظیفه داشتم اطلاعات و توضیحات لازم را ارائه کنم و تصمیم نهایی را مسئولان بالاتر میگرفتند.
در جلسه با آقای بروجردی چه گفتید؟
پاسخی نداشت. به دنبال نکتهای میگشت که از طرف من مطلبی گفته شود که به نفعش باشد؛ اما دید همه مطالب، گویای ضعف عملکرد اوست. از همانجا تقریباً رابطهاش را با من قطع کرد؛ در حالی که مقامات دیگر مرتب تماس داشتند، اما ایشان تمایلی نداشت در این موضوع با من ارتباطی داشته باشد.
بعدها آقای جعفریان که مستند «چه کسی ما را کشت» را ساخت و دوست دیگری که مستند «دلباخته» را تهیه کرد، با آقای بروجردی گفتوگو کردند. ایشان در آن گفتوگوها کمی طفره میرفت و اشاره میکرد که آقای خرازی مسئول بوده و با او مشکل داشته است. به نوعی از پذیرش مسئولیت شانه خالی کرد.
بعد از این حادثه در شغلتان ماندید؟
بله. از سال ۷۷ تا ۸۲ همچنان مشغول بودم و بیشتر در تهران حضور داشتم. به سازمان خودم در ارتش برگشتم. طبق قانون باید به من مدال و درجه میدادند؛ اما هیچکدام از این اتفاقها نیفتاد.
حتی همسرم تحت فشار روحی و روانی ناشی از این شرایط فوت کرد. بارها نامه نوشتم که ایشان دچار مشکل شده و دیگر نمیتوانیم این وضعیت را ادامه دهیم. درخواست کردم به مشهد منتقل شویم تا در فضای آرامتری زندگی کنیم، اما میگفتند به حضور شما در تهران نیاز داریم.
بعد از فوت همسرم درخواست بازنشستگی دادم؛ چون دیگر نمیتوانستند خواستههای من را برآورده کنند. حدود دو، سه سال پیش از موعد بازنشستگی این درخواست را مطرح کرده بودم.
در صحبتهایتان گفتید هم به ستاد افغانستان اطلاع میدادید که شرایط نامناسب است و هم به ارتش. از نظر سازمانی، آیا میتوانستید با ستاد افغانستان که زیرمجموعه وزارت خارجه بود، مکاتبه کنید؟ گزارشهای شما به آنجا میرسید؟
من از طرف ارتش و وزارت خارجه مأمور بودم و طبیعتاً تابع قوانین و ضوابط وزارت خارجه بودم؛ به عبارتی در آن مقطع، پرسنل وزارت خارجه محسوب میشدم. سازمان خودم هم نیاز داشت که در جریان امور باشد. هر کاری که آنجا انجام میدادم، به سازمان خودم هم اطلاع میدادم و آنها نیز موضوع را به وزارت خارجه منتقل میکردند.
خودم هم هر روز خلاصهای از وضعیت منطقه را به سرپرست وقت وزارت خارجه منتقل میکردم. هر روز عصر با آقای ریگی ملاقات داشتم و گزارش وضعیت را ارائه میدادم.
تقریباً نظر بیشتر بچهها این بود که بهتر است جابهجا شویم، اما به دلیل سابقه طولانی آنها در افغانستان و شناختی که از محیط داشتند، دستشان بازتر بود و در نهایت تصمیم درستی گرفته نشد.
با این حال، فردی که مسئول اصلی این موضوع بود، در جلسات صحبت میکرد و تصمیمساز بود، آقای بروجردی بود. آقای امینزاده هم معاون وزارت خارجه بود. نمیدانم آقای بروجردی تا چه اندازه اختیار مستقل برای تصمیمگیری داشت.
آقای خرازی در جایی، زمانی که آقای جعفریان ایشان را مورد پرسش قرار داده بود، گفته بود از موضوع اطلاع نداشته است. در حالی که از یکی دو ماه قبل، مرتب خطر گزارش شده بود و گفته بودیم بهتر است جابهجایی انجام شود؛ اما باز هم آقای بروجردی تأکید داشت که بمانیم.
تصمیم نهایی درباره این موضوع باید توسط آقای بروجردی گرفته میشد و اگر چنین تصمیمی گرفته میشد، همان صبح امکان خروج وجود داشت. همانطور که آن روز صبح سردار موسوی که از جای دیگری به آنجا آمده بود، حتی به من گفت قصد داریم از اینجا برویم. گفتم پس وسایلمان را جمع کنیم.
شاید نیم ساعت بعد شهید ریگی آمد و دید من مشغول جمع کردن وسایلم هستم. پرسید چه میکنید؟ گفتم قرار است برویم. گفت به ما دستور رفتن ندادهاند.
آقای موسوی به همراه یکی از دوستان دیگر، با خودرویی که توسط سیدی ـ همان کسی که من همراه او از افغانستان خارج شدم و راننده سپاه بود ـ به جاده مارمل رفتند و از منطقه خارج شدند. اما دستور وزارت خارجه این بود که ما بمانیم.
آقای بروجردی ما را به سفارت پاکستان سپرده بود. با اینکه این تصمیم بسیار اشتباه بود و شرایط منطقه اصلاً مناسب چنین اقدامی نبود، تصور این بود که آنها حافظ منافع ما هستند؛ در حالی که همانها عامل آن کشتار شدند.
پس از سال ۸۲ که بازنشسته شدید، زندگی غیرشهری دارید؟
بله.
در این ۲۲ سال پس از حادثه تلخ مزار، به آن شهر بازگشتهاید؟
سال اول از طریق اداره با من تماس گرفتند و گفتند آقای برزیده قصد دارد این ماجرا را به فیلم سینمایی تبدیل کند و شما همکاری کنید. چندین مرحله ماجرا را برای ایشان تعریف کردم.
حتی خدمت مرحوم سیفالله داد، معاون امور سینمایی، رسیدیم و ایشان گفت: «ای کاش من فیلم "بازمانده" را نساخته بودم و این فیلم را میساختم.»
آقای برزیده چندین سال زمان برد تا مجوز ساخت فیلم را دریافت کند و در نهایت فیلم ساخته شد؛ هرچند به نظر من فیلم ضعیفی بود.
۱۳ سال بعد، آقای جعفریان پیشنهاد کرد به مزارشریف برویم تا محل حادثه را از نزدیک ببینیم. آن ساختمان در اختیار یک سازمان دیگر، غیرایرانی، بود که احتمالاً آن را اجاره کرده بودند. سفارت هم به مکان دیگری منتقل شده بود.
با هماهنگی آن سازمان، اجازه گرفتند که حدود یک ربع از ساختمان بازدید کنیم. وقتی وارد ساختمان شدم، جزئیات ماجرا را دقیق توضیح دادم.
از بهیادآوردن شهر مزارشریف و افغانستان حس بدی دارید؟
طبیعی است. حادثه بسیار تلخی برای ما اتفاق افتاد. به هر حال مدت زیادی در کنار دوستانمان زندگی کرده بودیم و از دست دادن آنها بسیار سخت بود.
الان اخبار افغانستان را دنبال میکنید؟
من در مسیر کاری دیگری هستم. در حقیقت نامهربانیهایی که از سوی برخی افراد دیدم، باعث شد نسبت به این موضوعات بسیار سرد شوم.
مطمئنم اگر توضیحات من نبود، ممکن بود وارد جنگی شویم که تبدیل به یک باتلاق شود.
-
نفسگیرترین عملکرد جلوی برزیل + فیلم
ارسال نظر