رکنا گزارش می دهد
از خانه تا گورستان؛ روایت ۱۴۶۰ جان بی جان شده غیرنظامی در چهل روز جنگ/ ۴۵ درصد کشته شدگان نظامی نبودند
رکنا، در روزهایی که از نهم اسفند تا نوزدهم فروردین بر تقویم کشور خط خورد، ایران صحنه جنگی بود که مرز نمیشناخت و از شمال تا جنوب، رد دود و آوارش را گسترانید. هنوز آتشبس روی کاغذ برقرار است، اما سکوت سنگین شهرها از تلفات انسانیای میگوید که هر رقم آن روایتی ناتمام است. سه هزار و ۴۶۸ کشته در چهل روز، و سهم تکاندهنده ۴۵ درصدی قربانیان غیرنظامی؛ زنانی، مردانی، کودکان و سالمندانی که در مسیر زندگی روزمره هدف حملات قرار گرفتند و نامشان بهناحق در فهرست کشته شدگان ثبت شد. این جنگ، پیش از آنکه میدانهای نظامی را درنوردد، خانهها و خیابانهای مردم را بلعید.
به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا، هوای شهر هنوز بوی دود و بتن خُردشده میدهد. در بعضی کوچهها، شیشههای شکسته مثل خارهای پراکنده زیر نور کدر صبح میدرخشند و پردههایی که از قاب پنجرهها بیرون افتادهاند در باد تکان میخورند. این تصویر، نه مربوط به یک شهر مرزی، که چکیده چهل روزی است که از نهم اسفند تا نوزدهم فروردین، تقریبا سراسر ایران را در وضعیت جنگی قرار داد؛ جنگی که رد خون و آوارش، مرزهای جغرافیایی و سیاسی را پشت سر گذاشته است.
از نهم اسفند تا نوزدهم فروردین، کشور به میدان حملاتی تبدیل شد که «اکثر نقاط» آن را درگیر کرد. این بار، جنگ نه تنها در خطوط مقدم که در سطرهای زندگی روزمره مردم جبهه باز کرد؛ در صف نان، در راه مدرسه، در بیمارستانها، در خانههایی که چراغشان روشن بود و خیال میکردند از معادلات نظامی بیرون ماندهاند. آتش جنگ، چهل روز بعد با اعلام آتشبس در نوزدهم فروردین به ظاهر خاموش شد، اما از آن روز تا ششم اردیبهشت، چیزی که بر زندگی مردم سایه انداخته، صلح نیست؛ تعلیقی سنگین در وضعیت «آتشبس»، شبیه وقفهای کوتاه میان دو ضربه.
جنگی که از مرزها عبور کرد و به اتاق نشیمن رسید
در روایت رسمی از جنگها، همواره نقشهها حرف اول را میزنند؛ مختصات نظامی، خطوط درگیری، اهداف استراتژیک. اما در این چهل روز، نقشه دیگری آرامآرام شکل گرفت؛ نقشهای از خانههای ویران، خیابانهای خونآلود و شهروندانی که نامشان هرگز در هیچ فرماندهی نظامی ثبت نشده بود، اما در فهرست قربانیان جا گرفتند.
مشاور عالی رئیس بنیاد شهید و امور ایثارگران گفته است: "در این جنگ، سه هزار و ۴۶۸ نفر به شهادت رسیدند"
عددی که در پشت هر رقم آن، یک نام، یک چهره و یک زندگی ناتمام ایستاده است. از این میان، ۱۴۶۰ نفر ، معادل ۴۵ درصد ، شهروندان عادی بودند؛ زنانی که شاید دستشان هنوز آرد نان بر پنیر صبحانه ای را می داد که برای فرزندان چیده بودند، مردانی که به دنبال کار روزانه از خانه بیرون رفته بودند، کودکانی که دفتر مشقشان باز مانده و سالمندانی که از جنگ، فقط خاطرهای دور و مبهم در ذهن داشتند، نه نقش در میدان.
این آمار، صرفا یک عدد نیست؛ اعتراف رسمی به این که تقریبا نیمی از قربانیان را کسانی تشکیل دادهاند که «نه نظامی بودند و نه در مراکز نظامی حضور داشتند»؛ انسانهایی خارج از تعریف کلاسیک هدفهای مشروع نظامی، اما در کانون آتش حملات.
۴۵ درصد قربانیان، شهروند عادی
در ادبیات حقوق بشری و حقوق بینالملل بشردوستانه، آمارها تنها ابزار سنجش خسارت نیستند؛ گاه خودِ آمار تبدیل به سند اتهام میشوند. هنگامی که یک مقام رسمی اعلام میکند ۴۵ درصد از کشتهشدگان اخیر را مردم عادی تشکیل دادهاند، به زبان اعداد روشن میشود که خط مقدم این جنگ روی شانه جمعیت غیرنظامی جابهجا شده است.
۱۴۶۰ انسان غیرنظامی که «نه سلاح داشتند، نه یونیفورم، نه در پادگان بودند و نه در مرکز فرماندهی»؛ این ترکیب، یک پرسش بنیادین را در دل خود حمل میکند: چگونه و در چه سازوکاری، این افراد به صف اهداف نظامی اضافه شدند؟
خانهای که جبهه شد؛ خیابانی که خط مقدم شد
در بسیاری از شهرها، جنگ این بار از پشت شیشه تلویزیون عبور کرد و روی دیوار خانهها نشست. خانهها بیآنکه کسی از آنها بپرسد، ناگهان به محل اصابت تبدیل شدند. خیابانهایی که تا دیروز محل بازی کودکان بود، به مسیر عبور آمبولانسها، تیمهای امدادی و خودروهای حمل پیکر جانباختگان بدل شد.
«اکثر نقاط کشور مورد حمله بودند»؛ این جمله به تنهایی نشان میدهد جغرافیای تهدید از مناطق مرزی فراتر رفته و به پهنهای سراسری تبدیل شده است. این شکل از گسترش دامنه حملات، یک پیام روشن دارد، هیچ شهروندی حاشیه امن نداشته است. جنگ، معادله فاصله را به هم زده و امنیت را از یک موقعیت جغرافیایی به یک «تصادف» تقلیل داده؛ تصادف این که حمله در کدام ساعت، در کدام خیابان، در کدام ساختمان، فرود آمده است.
همین تصادف است که روایتها را تراژیکتر میکند؛ کودکانی که در حیاط خانه بودند، بیمارانی که در اتاق انتظار نشسته بودند، فروشندگانی که در مغازههای کوچک شهری، روزی خود را میجستند و سالمندانی که شاید فقط برای خرید نان از خانه بیرون زده بودند. در این جنگ، لباس روزمره، سپر نبود.
سکوتی که درمان نمیکند
آتشبس نوزدهم فروردین، خط آتش را روی زمین متوقف کرد، اما خطوطی که روی زندگی مردم کشیده شده بود، با هیچ اعلام رسمی پاک نشد. از آن روز تا ششم اردیبهشت، کشور روی کاغذ در وضعیت آتشبس است، اما در عمل، هزاران خانواده در وضعیت سوگِ ممتد به سر میبرند؛ سوگی که مرز زمانی نمیشناسد و هر روز شکل تازهای به خود میگیرد.
مادرانی که به جای صدا زدن نام فرزند در خانه، نامش را روی سنگ سرد قبر تکرار میکنند. پدرانی که زیر بار هزینههای زندگی و فقدان، آرام خم میشوند. کودکانی که در کنار دفتر مشق، با مفهوم «شهادت» و «جانباختن» آشنا شدهاند، پیش از آن که معنای کامل بازی و کودکی را چشیده باشند.
آتشبس، در چنین شرایطی، بیشتر به یک واژه اداری شبیه است تا نقطه پایان. روی کاغذ، سطر جنگ متوقف شده، اما زیر زبان آدمها، جنگ ادامه دارد؛ در کابوس شبانه، در صدای جنگنده ها و انفجار که هنوز با شنیدن هر صدای بلند، دوباره در ذهن زنده میشود، در هر پنجرهای که بدون شیشه رها شده است.
زخمی که از حقوق بشر میگوید
سه هزار و ۴۶۸ کشته در چهل روز؛ نسبتی که به تنهایی از شدت و گستره خشونت سخن میگوید. اما آنچه این عدد را برای مدافعان حقوق بشر حساستر میکند، سهم غیرنظامیان است؛ ۱۴۶۰ نفر. در هر نظام حقوقی مبتنی بر اصول بشردوستانه، چنین ترکیبی از تلفات انسانی، نیازمند توضیح، پاسخگویی و روشن شدن جزئیات است.
این جنگ، صرفاً درگیری میان دو طرف مسلح نبود؛ نبردی بود که در آن بدن بیسلاح شهروندان به میدان تبدیل شد. بمباران یا حملاتی که به مرگ این تعداد از افراد غیرنظامی منجر شده، از منظر حقوق بینالملل، بدون بررسی دقیق، نمیتواند صرفا در چارچوب «تلفات جانبی» توجیه شود.
وقتی زنان، مردان، کودکان و سالمندان، در قالب یک دستهبندی کلی به نام «مردم عادی» ،در آمار رسمی قرار میگیرند، پرسش اصلی حقوق بشری از جایی آغاز میشود که فرمان حمله صادر شده است. آیا تمایز میان هدف نظامی و جمعیت غیرنظامی رعایت شده؟ آیا تناسب بین هدف مورد ادعا و تلفات انسانی سنجیده شده؟ آیا گزینههای کمخطرتر وجود نداشت؟
پاسخ به این پرسشها، در این گزارش ممکن نیست، اما خودِ طرح آن، ضرورتی است که هر روایت از این چهل روز، اگر بخواهد صادقانه باشد، ناگزیر از آن است.
میان صلحِ نانوشته و جنگِ ناتمام
کشور از نوزدهم فروردین تا ششم اردیبهشت در وضعیت آتشبس است؛ اما مردم در مرز باریک میان آرامش ظاهری و ترس از تکرار، زندگی میکنند. هر آتشبس، وعدهای در دل خود دارد، اینکه شاید تلفات جدیدی رقم نخورد. اما برای کسانی که عزیزانشان را در همین چهل روز از دست دادهاند، پرسش اصلی، فقط «ادامه نیافتن جنگ» نیست؛ مسئله، پاسخگویی درباره آنچه رخ داده است و تضمینی برای تکرار نشدن آن است.
در کوچههایی که هنوز رد خون از روی آسفالت کامل پاک نشده، در مدرسههایی که نیمکتها خالی مانده، در بیمارستانهایی که نام آخرین مجروحان جنگی در پروندههایشان ثبت شده، آتشبس یک تیتر است؛ تیترِ بالای صفحهای که متن آن از سوگ، ابهام و مطالبه عدالت پر شده است.
چهل روز، سه هزار و ۴۶۸ جان؛ روایتی که نباید تمام شود
عددها در گزارشها میآیند و میروند؛ اما برای هر خانواده، تنها یک عدد مهم است، عددی که نام عزیز از دست رفتهشان در کنار آن ثبت شده است. سه هزار و ۴۶۸ نفر، یعنی همین تعداد خانواده که سفرهشان همیشه یک صندلی خالی خواهد داشت، همین تعداد آینده که هرگز فرصت زیسته شدن پیدا نکرد، همین تعداد روایت که به جای ادامه یافتن، ناگهان قطع شد.
آنچه باقی مانده، فقط ویرانی نیست؛ مجموعهای از سوالهای بیجواب، ردیفهای بلند سنگ قبرها، و حقیقت تلخ یک نسبت آماری است، ۴۵ درصد قربانیان، مردم عادی بودند؛ کسانی که در هیچ نقشه نظامی ثبت نشده بودند، اما جنگ، به خانهشان راه پیدا کرد.
این گزارش، ثبت کوتاه همین حقیقت است؛ روایتی از چهل روزی که ایران، با همه گستردگیاش، برای هزار و چهارصد و شصت شهروند غیرنظامی، به مساحت یک لحظه انفجار تقلیل یافت؛ لحظهای که زندگیشان را به پایان رساند و بحث عدالت، حقوق بشر و مسئولیتپذیری را تازه آغاز کرد.
ارسال نظر