یادداشت
آمارهای کشته شدگان جنگ در ایران بدون صدای جهانی، اما این سرزمین هنوز ایستاده است
آزاده مختاری - دبیر اجتماعی رکنا
در گزارشها، عددها کوتاهاند، بیصدا و بیچهره، مثل ۲۵۱، ۲۱۶، ۱۷. اما حقیقت این است که آمارها هرگز بی چهره نیستند. فقط ما آنقدر به عددها عادت کردهایم که فراموش میکنیم هر کدام از آنها روزی یک انسان بودهاند؛ کسی که میخندید، حرف میزد، رویا داشت.
کودکی که شاید هنوز نمیتوانست کلمه «جنگ» را درست تلفظ کند، مادری که صبحها فرزندش را صدا میزد، یا زنی که زندگیاش مثل میلیونها انسان دیگر در جریان عادی روزها پیش میرفت اما کشته یا مجروح شد.
وزارت بهداشت ایران میگوید در ۳۸ روز جنگ، ۲۵۱ زن، ۲۱۶ کودک زیر ۱۸ سال و ۱۷ کودک زیر پنج سال جان خود را از دست دادهاند.
برای گزارشهای رسمی، اینها فقط آمارند؛ ردیفهایی در یک جدول، جملهای در یک بیانیه. اما اگر لحظهای مکث کنیم، تصویر دیگری شکل میگیرد. پشت هر عدد، خانهای هست که دیگر صدای زندگی در آن نیست و آوار شده است. پشت هر عدد، اتاقی هست که چراغش خاموش شده .پشت بعضی از این عددها، اسباببازی کوچکی روی زمین مانده که کسی دیگر برای برداشتنش برنمیگردد.
در جهان، برای جنگ هم قانون نوشتهاند. بعد از قرن ها ویرانی و میلیون ها قربانی، کشورها دور یک میز نشستند و چیزی به نام حقوق بشردوستانه بین المللی را نوشتند؛ قوانینی که در کنوانسیون های ژنو ثبت شد تا حتی در دل جنگ هم مرزی برای انسانیت باقی بماند.
این قوانین سادهاند و تاکید دارند غیر نظامیان باید محافظت شوند. زنان و کودکان نباید هدف حمله قرار بگیرند و طرفهای درگیر موظفاند میان اهداف نظامی و زندگی مردم عادی تفاوت بگذارند.
این اصول فقط جملات حقوقی نیستند؛ حاصل تجربه تلخ قرنها جنگاند. حاصل شهرهایی که سوختند، بیمارستانهایی که ویران شدند و نسلهایی که در میان دود و آوار ناپدید شدند. جهان این قوانین را نوشت تا دستکم یک خط قرمز باقی بماند؛ خطی که یادآوری کند حتی در جنگ هم همه چیز مجاز نیست.
اما جنگ، اغلب همین خطهای قرمز را زیر پای خود له میکند.در میان آمار امروز، ۲۱۶ کودک دیده میشوند؛ کودکانی که شاید همین چند هفته پیش در حیاط خانه یا کوچه بازی میکردند، شاید هنوز دفتر مدرسهشان روی میز مانده باشد، شاید هنوز رؤیایی ساده در ذهنشان شکل گرفته بود.
و ۱۷ کودک زیر پنج سال؛ کودکانی که جهان برایشان هنوز خیلی کوچک بود. جهان آنها معمولاً به چند اتاق خانه خلاصه میشد، به صدای مادر، به آغوشی امن پدر و به چند اسباببازی رنگی که تمام دنیایشان بود.اما جنگ، حتی به کوچکترین دنیاها هم رحم نمیکند. در این میان سکوت جهان در برابر این مرگ ها پر از تعجب و بهت است.
با این همه، زندگی در ایران متوقف نشده است. صبحها هنوز خیابانها بیدار میشوند. در نانواییها صفها شکل میگیرد و مردم در میان نگرانیها از زندگی روزمره حرف میزنند. در بیمارستانها پزشکان و پرستاران ساعتها بیوقفه کار میکنند؛ خسته، اما ایستاده.
و در خانهها، مادران هنوز تلاش میکنند برای فرزندانشان آرامش بسازند؛ گاهی با یک قصه، گاهی با لبخندی که میکوشد صدای انفجار را از ذهن کودکان دور کند.
جنگ میتواند ساختمانها را فرو بریزد، میتواند خیابانها را خاموش کند، میتواند شهرها را زخمی کند.اما همیشه یک چیز هست که به این سادگی فرو نمیریزد و آن روح یک جامعه است.
در میان این روزهای سنگین، چیزی فراتر از آمار دیده میشود؛ مردمی که با وجود ترس، با وجود خستگی و با وجود داغهایی که هر روز تازه میشوند، هنوز زندگی را رها نکردهاند.
آنها میدانند که پشت هر عدد در این گزارشها، نامی وجود دارد؛ انسانی که روزی نفس میکشید، میخندید و جایی در این سرزمین زندگی میکرد. هر عدد در واقع زندگیِ ناتمام یک نفر است؛ خانهای که خلوت شده، مادری که چشمانتظار مانده، یا دوستی که دیگر بازنمیگردد.
شاید مهمترین حقیقت همین باشد که آمارها گریه نمیکنند. اعداد فقط روی کاغذ ثبت میشوند؛ بیصدا، بیاحساس و منظم کنار هم مینشینند. در گزارشها به شکل رقم و جدول دیده میشوند و گاهی آنقدر تکرار میشوند که به نظر عادی میآیند. اما پشت همان اعداد، زندگیهایی بوده که پایان یافتهاند و خاطرههایی که هنوز در ذهن مردم زنده است. مردم این اعداد را فقط بهعنوان رقم نمیبینند؛ آنها را بهعنوان انسانهایی به یاد میآورند که روزی در کنارشان بودند. و با همه زخمها و فقدانها، هنوز ایستادهاند و زندگی را ادامه میدهند.
ارسال نظر