زن میانسال مشهدی هووی جوانش را به داخل چاه هل داد/ التماس کردم ولی او مرگ مرا می خواست!
حوادث رکنا: یکی از عملیاتهای سخت آتشنشانان، نجات افرادی است که در چاه سقوط کردهاند.
عصر بود که اعلام کردند خانمی در منزل مسکونیاش درون چاه سقوط Fall کرده است. با سایر همکارانمان از ایستگاه میدان شهدا بهسرعت خود را به محل رساندیم. محل سقوط چاه، یک منزل مسکونی بود. دو خانم بر سر چاه بر سر و صورت خود میزدند. خانم مسنتر، خودش را به ما رساند و با گریه خواست که فرد درچاهافتاده را نجات دهیم.
با هماهنگی سایر همکاران توانستیم در عملیاتی سخت، پیکر بیرمق خانم جوان را از چاه بیرون بکشیم. وضعیت وی خیلی وخیم بود و امیدی به زندهماندنش نداشتیم. بعداز اینکه فرد را به سطح زمین منتقل کردیم، متوجه شدیم هنوز اورژانس نرسیده است. فرصت زیادی نداشتیم و بلافاصله با خودروی وانتنیسان که برای جابهجایی وسایل آمده بود، مصدوم را به بیمارستان رساندیم و تحویل اورژانس دادیم.
آن شب همهاش فکرم سمت این خانم بینوا بود؛ هرطور فکر میکردم نمیتوانستم بفهمم چطور یک فرد عاقل و بالغ درون چاهی افتاده که میدانسته درون حیاط است. صحبت با اطرافیان این فرد هم چارهساز نبود و آنها میگفتند بعداز سقوط به محل رسیدهاند. تا صبح با خودم کلنجار میرفتم، اما به نتیجه نرسیدم. فردا پساز حضور در ایستگاه به پیشنهاد خودم، مأمور تحقیق درباره علت وقوع این حادثه Incident شدم. طاقت نیاوردم و خودم را به بیمارستان رساندم. وقتی با پزشک Doctor بخش صحبت کردم، متوجه شدم مصدوم شب سختی را پشت سر گذاشته و از مرگ حتمی نجات یافته است. با اجازه پزشک بهسراغ او رفتم. هنوز حالش خوب نبود، اما قدرت تکلم داشت. وقتی از او ماجرا را پرسیدم، شروع کرد به گریه و گفت: من همسر دوم شوهرم هستم و با هوویم که زنی میانسال است، در یک ساختمان زندگی میکنیم. هوویم و دخترش سایه مرا با تیر میزنند و مدام از من پیش همسرم بدگویی میکنند و همیشه میگویند که زندگی آنها را به هم ریختهام، درصورتیکه من هیچیک از کارهای آنها را به شوهرم نمیگویم.
آن روز در حیاط بودم که هوویم و دختر بزرگش آمدند. درحال خودم بودم که ناگهان مرا هل دادند و در چاه انداختند. وقتی توی چاه افتادم، خیلی ترسیده بودم. هرچه التماسشان کردم که نجاتم دهند، محل نمیدادند و مدام با نسبتدادن الفاظ رکیک به من میگفتند "حیف زندگی برای تو!" نمیدانم چقدر گذشت. کمکم استخوانهایم درد گرفت و قوای بدنیام تحلیل رفت. از همان قعر چاه با خدا صحبت کردم و از او راه نجات خواستم. آنقدر خدا را به ائمهاطهار(ع) قسم دادم که بیهوش شدم و هنگامیکه چشمانم را باز کردم، دیدم در بیمارستان هستم.
روایتگر این خاطرهم محمود شاکری یکی از آتش نشان های مشهد است که پس از سالها خدمت و امدادرسانی به شهروندان، لباس مقدس آتشنشانی را از تن درآورد.
-
فیلم/ شهره سلطانی: به خاطر داشتن سگ دوبار ممنوع الکارم کردن