اما آن‌چنان شرمنده و سرافکنده شدم که دیگر نمی‌توانم به چشمان شوهرم نگاه کنم. او آدم آرام و سر‌به‌راهی بود. از چند ماه قبل حرکات و رفتارش مشکوک شده بود.

بدجور گیج می‌زد. فکر می‌کردم در محل کارش با کسی درگیری دارد. ولی یک روز مادرم گفت او را همراه خواهرش در یک فروشگاه زنجیره‌ای دیده است. با شنیدن این حرف حرصم در‌آمد. از آن به بعد جیب‌هایش را به طور پنهانی بازرسی می‌کردم. تقریبا هفته‌ای یک بار فاکتور خرید از جیب‌هایش پیدا می‌کردم. به شوهر‌م گیر می‌دادم که باید برایم ولخرجی کند. وقتی از زبانش می‌شنیدم که می‌گفت دستش خالی است، احساس می‌کردم از او متنفرم. مادر و خواهرم نیز داغ مرا تازه می‌کردند و می‌گفتند: شوهرت در‌آمدش را برای خواهرش خرج می‌کند و از تو و بچه‌تان غافل است. دو ماه گذشت. منتظر بودم شریک زندگی‌ام حرفی بزند. ولی چیزی نمی‌گفت و سکوتش عذابم می‌داد. به پیشنهاد خواهرم چند تکه از طلاهایم را بردم و فروختم و پول‌هایش را به حساب بانکی‌ام ریختم. در این مدت چندبار از شوهرم خواستم به خانه مادرش برویم. طفره می‌رفت. یک بار هم که برای شام دعوتشان کردم خواهر شوهرم نیامد.

کاسه صبرم لبریز شد و با پول فروش طلا همراه مادر و خواهرم به مسافرت رفتم. شوهرم خبر نداشت کجا هستم و تماس‌های تلفنی‌اش را هم جواب نمی‌دادم. از سفر که برگشتیم به او زنگ زدم، آمد دنبالم. به رویم نیاورد کجا بوده‌ام. باز هم سکوتش عذابم می‌داد. دوباره قهرکردم. دیگر به خانه برنگشتم. کارمان به کلانتری کشیده شد. بالاخره سکوتش شکست و فهمیدم شوهرخواهرش دچار مشکل مالی شده و بناچار برای کارگری به جای دیگری رفته است.

شوهرم گفت برای خرج عروسی‌مان در چند سال پیش پولی از شوهرخواهرش قرض کرده و هنوز آن را برنگردانده است. او در قبال خواهرش احساس وظیفه می‌کرد و... من از کرده خودم پشیمانم و از شوهرم و خانواده‌اش خجالت می‌کشم، کاش او هم به من اعتماد می‌کرد و حداقل مرا در جریان ماجرا می‌گذشت.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

پایان خبر / رکنا / کدخبر 362351
  • فیلم عاشقانه های رمانتیک محمد نادری و همسرش بین هزاران نفر فردای شب عروسی/ عاشق شدن تو 47 سالگی عواقبش همینه دیگه !