دست‌به‌‌دامان مادرم شدم تا شاید پدر را راضی کند اما خودش هم مخالف این ازدواج بود. می‌گفت لیلا نمی‌خواهم شاهد بدبختی تنها دخترم که توئی باشم. از طرفی، خانواده سعید هم کوتاه نیامدند و نمی‌دانستیم چه‌کار کنیم. سعید پیشنهاد داد از خانه فرار Escape کنیم. بلیت اتوبوس گرفتیم و به راه افتادیم. در اولین ایست و بازرسی پلیس‌، مأموران انتظامی به ما شک کردند و دستگیر شدیم. با روسیاهی و شرمندگی، به خانه برگشتیم. سخت‌گیری‌های هردو خانواده شروع شد اما ما هم‌قسم شده بودیم که برای به هم رسیدن از هیچ‌کاری دریغ نکنیم. کار به تهدید کشید‌. دو خانواده از ترس آبرویشان با این ازدواج موافقت کردند.

زندگی مشترک در حالی شروع شد که خنده مصنوعی و محبت‌های دروغین اطرافیان را حس می‌کردیم. آن‌ها فقط به خاطر چشم مردم جواب سلاممان را می‌دادند. سعی می‌کردیم با مشکلات زندگی بجنگیم تا ثابت کنیم عاشق واقعی هستیم اما چون حمایت عاطفی خانواده‌هایمان را نداشتیم، نتوانستیم تاب بیاوریم. البته شوهرم نیز مردی نبود که فکرش را می‌کردم. او خودخواه و زودرنج و عصبی بود و سر کوچک‌ترین بهانه‌ای کتکم می‌زد.

بیست و چند سال از زندگی سرد و بی‌روح ما گذشت. در این مدت، بارها و بارها خودم را لعن و نفرین می‌کردم که چرا از خانه فرار کردم و به نصیحت‌های پدرم گوش ندادم اما دیگر نه پدرم زنده بود که سراغش بروم و اعتراف کنم اشتباه کرده‌ام و نه مادرم با توجه به بیماری‌اش گوش شنوایی برای درد‌دل‌هایم داشت. متأسفانه احساس تنهایی و سرخوردگی و حتی پشیمانی از این ازدواج سبب شد بعد از تولد اولین فرزندمان، از شهرخودمان به این شهر بیاییم. بعد هم سعید معتاد Addicted شد. چند سالی است که او مرا هم به لجن‌زار اعتیاد کشانده است و حالم روز‌به‌روز بدتر می‌شود. حالا سعید کم آورده است و می‌گوید بهتر است از هم جدا شویم. او نمی‌تواند چرخ زندگی را بگرداند. از دستش خسته شده‌ام. این سرنوشت بد فرجام فرار شومی است که مرا به این حال و روز انداخت.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

شهر آرا/متین بیشابوری

پایان خبر / رکنا / کدخبر 352158
  • فیلم/ آواز همایون شجریان مرزها را شکست/ صدایی که دل خارجی ها را هم برد

اخبار تاپ حوادث