معرفی کتاب / سراپرده خورشید
تبلیغات

به گزارش رکنا، سخنی کوتاه درباره کتاب تازه منتشرشده سراپرده خورشید اثر زنده‌یاد استاد اسماعیل صفریان، متخلص به نافذ همدانی را در ادامه می خوانید.

(نافذ همدانی؛ شاعری که عشق و اندیشه را به زبان کلاسیک پیوند زد؛ کسی که جهان را حیرت‌انگیز می‌دید و حقیقت را فراتر از پندار آدمی می‌جست...)

کتاب تازه منتشرشده «سراپرده خورشید» از مجموعه اشعار زنده‌یاد استاد اسماعیل صفریان، متخلص به«نافذ همدانی» شامل برگزیده ای از غزل ها، مثنوی‌ها، رباعی ها و قطعاتی است که در دوران حیات او سروده شده وحاصل سال ها ذوق، تأمل و زیست شاعرانه این شخصیت ادبی است. 

اسماعیل صفریان از چهره های برجسته شعربود و به واسطه زبان فاخر، تصویرسازی های بدیع و معناپردازی های عرفانی اش جایگاهی ویژه در میان شاعران هم روزگار خود داشت. آثار او اغلب با مضامین عشق الهی، پاکی روح، وطن دوستی و ستایش حقیقت همراه اند؛ مضامینی که در کتاب «سراپرده خورشید» نیز با شور و صلابت خاص نافذ تجلی یافته اند.

در این مجموعه، انتخاب اشعار با توجه به تنوع دوره های فکری و زبانی شاعر صورت گرفته است و خواننده می تواند سیر تحول اندیشه و احساس او را از غزل های پرشور جوانی تا اشارات پخته و فلسفی سال های واپسین عمرش دنبال کند. زبان نافذ، آمیزه ای از سادگی و عمق است؛ واژگانش زلال، اما سرشار از معناهای چندلایه که مخاطب را به خوانش دوباره فرا می خوانند. نافذ همدانی؛ شاعری که عشق و اندیشه را به زبان کلاسیک پیوند زد؛ کسی که جهان را حیرت‌انگیز می‌دید و حقیقت را فراتر از پندار آدمی می‌جست...

انتشار «سراپرده خورشید» افزون بر ارزش ادبی، یادآور جایگاه نافذ همدانی در شعر معاصر ایران است؛ شاعری که با عشق به حقیقت و زیبایی، عمر خود را وقف سخن گفتن از روشنایی کرد. این کتاب نه تنها ادای دینی به میراث فکری اوست، بلکه فرصتی برای بازشناخت صدایی است که گرچه خاموش شده، اما در جان شعر فارسی همچنان طنین انداز است.

اسماعیل صفریان در سال 1314 در شهر همدان زاده شد و در شهریور 1372 در تهران چشم از جهان فروبست و در کنار بزرگانی چون مهرداد اوستا، مجتبی مینوی، کیوان سمیعی و محمدحسین مشایخ فریدنی به خاک سپرده و جاودان شد.

او شاعری بود که حضورش در شعر معاصر، آرام و بی‌هیاهو اما عمیق و اثرگذار بود؛ شاعری که زندگی و شعرش هر دو برمدار اندیشه، تأمل و صداقت می‌چرخید.

نافذ در نوجوانی راهی تهران شد و در بازار در حرفه فرش‌فروشی به فعالیت پرداخت. آشنایی عمیق او با فرش ایرانی، که از دلِ علاقه و ذوق هنری‌اش برمی‌آمد، باعث شد بارها از سوی موزه فرش ایران مورد مشورت قرار گیرد. بااین‌همه، دل‌مشغولی اصلی او از همان آغاز، ادبیات و شعر فارسی بود. او با جدیت به مطالعه آثار فاخر ادب ایران‌زمین پرداخت و به‌طور پیوسته در انجمن‌های ادبی حضور یافت.

از دوستان و هم‌نشینان ادبی استاد فقید اسماعیل صفریان می‌توان به نام‌آوران وادی شعر و ادب؛ مهرداد اوستا، مشفق کاشانی، محمد گلبن، جواد آذر، نصرت‌الله نوح، کیوان سمیعی، سادات ناصری، محمدرضا حکیمی، قدسی خراسانی، حسین منزوی، محمدعلی بهمنی و بسیاری دیگر از شاعران و اندیشمندان معاصر اشاره کرد.

باآنکه نافذ در اندیشه، مستقل بود، با دوستانی از طیف‌های فکری گوناگون و گاه متضاد ارتباطی عمیق و پایدار داشت؛ پیوندی که نقطه اتکای آن، عشق مشترک به شعر و ادب پرمایه فارسی بود. او در قالب‌های کلاسیک شعر فارسی ازجمله غزل، قصیده، مثنوی، چهارپاره و رباعی طبع‌آزمایی کرد. 

محتوای شعر استاد اسماعیل صفریان را می‌توان در دو محور اصلی خلاصه کرد:

نخست بیان احساسات و درونیات شاعر در مواجهه با جهان هستی که بیش از همه در غزلیات او جلوه‌گر است؛ و دوم نگاه انتقادی و هشیارانه به شرایط اجتماعی و اوضاع روزگار که در مثنوی‌ها و برخی غزل‌هایش نمود یافته است. در نگاه شاعرانه او جهان هستی سراسر حیرت است و حقیقت، همواره دورتر و دست‌نیافتنی‌تر از پندارها و باورهای ما قرار دارد؛ آن جا که می‌گوید:"عقل دوراندیش را راهی بدین درگاه نیست"

از دید نافذ، عشق پدیده ای منحصر به فرد است که زندگی را معنا می بخشد.

این مقدمه را با دو بیت پایانی از شعر "سوز و گداز" که در آن عشق را حادثه ای یگانه و تکرار ناپذیر توصیف کرده است به پایان می بریم:

دود شد شمعی به خود پیچید و رفت   ماند از پروانه‌ای خاکستری

کی شود زان دود و خاکستر پدید     خلوت سوزوگداز دیگری

سراپرده خورشید

برخیز قفس بشکن و آهنگ سفر کن

سیری به هوای دل آفاق سیر کن

در کوی شب ای شبنم جان جلوه گهی نیست

صبحی به سراپرده خورشید سفر کن

چون نکهت جان‌بخش گل از پرده برون آی

همپای صبا دست در آغوش سحر کن

بگشای پر همت و در پهنه پرواز

پایان نظر نقطه پرواز دگر کن

غیر از تو کران تا به کران سد رهی نیست

بگذار به ره گامی و از خویش گذر کن

گرداب عدم ساحل درماندگی تست

چون موج به دریای طلب سینه سپر کن

آئینه هستی دل صاحب‌نظران است

دل را به صفا پرده گلریز نظر کن

چون چشمه جوشان به رگ جوی روان شو

وز بستر مرداب گران‌خواب حذر کن

تا گوهر جان آب صفایی نپذیرد

سیراب دل از چشمه خوناب جگر کن

گیرم که ز پی شام جهان را سحری نیست

روشن به چراغی دل خود را چو گهر کن

"نافذ" به ره عشق ادب ورز و در این کار

دل درگرو کلک دل‌آویز هنر کن

سوز و گداز

بارها شب تا سحرگاهان زدم

واپسین گام نفس در کوی مرگ

تا مگر ریزم دریغی را به‌پای

از نهال زندگانی شاخ و برگ

***

آرزو را وقت بدرودن چه بود

آن‌همه بذری که از امید کاشت

کشت عمری لحظه‌لحظه خویش را

تا کدامین کشته را بر جا گذاشت

***

لحظه‌ها را حجله بند عمر گشت

روزها و سال‌ها آئینه دار

زان همه آمد شدن نقشی نبست

کلک طراح گذشت روزگار

***

مزرعه بند زمان را تخم مرگ

در زمین جلوه‌ها چون زادن است

تا برآید سبزه‌ای از زیرخاک

دانه‌ای در حالت جان دادن است

***

مرگ آن دانه سبب آمد که باز

سبزه‌ای دیگر نماید خویش را

تا چه خواهد زین همه غیب و حضور

آنکه زاید نفس مرگ‌اندیش را

***

کس ندانست و نداند در جهان

این‌همه زادن برای مرگ چیست

چون بهاران را خزانی در پی است

شاخه‌ها را خرمی از برگ چیست

***

مرگ اگر جفت حیاتستی کجا

مرده شمعی روشنی از سر گرفت

وز دیار شب به بال شعله زا

تا دم‌صبح نخستین پر گرفت

***

شعله‌ای از جان شمعی سر کشید

آتشی در خرمن پروانه زد

کس چه داند این دو قرعه فال را

تا کدامین آگه دیوانه زد

***

دود شد شمعی به خود پیچید و رفت

ماند از پروانه‌ای خاکستری

کی شود زان دود و خاکستر پدید

خلوت سوزوگداز دیگری

اخبار تاپ حوادث

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات