وقتی همه میلیاردر می شوند اما فقیرتر زندگی می کنند / تورم چگونه مغز را فریب می دهد؟

رکنا: ممکن است ارزش خانه، خودرو، طلا یا حتی موجودی حساب یک نفر چند برابر شود، اما همزمان او احساس کند از نظر اقتصادی فقیرتر شده است. این تناقض ظاهری یکی از مهم ترین موضوعات در روانشناسی اقتصاد است: در دوره تورم، عدد ثروت می تواند بزرگ شود، در حالی که قدرت خرید و احساس امنیت مالی کاهش پیدا کند. تورم ارزش پول را در طول زمان کاهش می دهد. بنابراین افزایش قیمت دارایی ها به تنهایی به معنای افزایش ثروت واقعی نیست. فرض کنید ارزش یک خانه از ۵ میلیارد تومان به ۱۵ میلیارد تومان رسیده است. روی کاغذ، مالک خانه ۱۰ میلیارد تومان ثروتمندتر شده است. اما اگر قیمت خانه های مشابه، هزینه اجاره، درمان، آموزش، خوراک و سایر کالاها نیز در همین دوره به شدت افزایش یافته باشد، این افزایش عددی لزوما به معنای افزایش رفاه نیست.

اینجا باید میان دو مفهوم تفاوت گذاشت: ثروت اسمی یعنی ارزش دارایی بر اساس واحد پول. ثروت واقعی یعنی قدرت آن دارایی برای خرید کالا، خدمات و ایجاد امنیت اقتصادی. در اقتصاد تورمی، مغز انسان به راحتی ممکن است اولی را ببیند و دومی را کمتر ببیند.

مغز عاشق عدد است، اقتصاد عاشق قدرت خرید

یکی از خطاهای شناخته شده در اقتصاد رفتاری، توهم پولی (Money Illusion) است؛ یعنی انسان گاهی تغییرات اسمی پول را بیش از ارزش واقعی آن در تصمیم گیری خود جدی می گیرد. برای مثال، دریافت حقوق ۵۰ میلیون تومانی می تواند از نظر روانی با حقوق ۳۰ میلیون تومانی احساس پیشرفت ایجاد کند. اما اگر قیمت کالاها و خدمات در همین فاصله بسیار سریع تر افزایش یافته باشد، درآمد واقعی فرد ممکن است کاهش پیدا کرده باشد.

بنابراین جمله من پولدارتر شده ام از نظر روانشناختی می تواند درست به نظر برسد، در حالی که از نظر قدرت خرید، فرد وضعیت بدتری پیدا کرده باشد.

میلیاردر های فقیر

ثروت بالا می رود، احساس امنیت پایین می آید

تورم فقط مسئله قیمت نیست؛ مسئله پیش بینی پذیری آینده هم هست.وقتی فرد نمی داند درآمد امروز او ماه آینده چه مقدار از نیازهایش را پوشش خواهد داد، ذهن وارد وضعیت مقایسه و مراقبت دائمی می شود.

در چنین شرایطی فرد ممکن است دائما قیمت ها را چک کند، خریدهای بزرگ را جلو بیندازد، درباره حفظ ارزش دارایی تصمیم بگیرد و مدام دارایی خود را با دیگران مقایسه کند.در نتیجه ممکن است فرد دارایی قابل توجهی داشته باشد اما احساس امنیت اقتصادی نداشته باشد.این دو مفهوم یکی نیستند:ثروت داشتن با احساس ثروتمند بودن متفاوت است.

چرا مقایسه با دیگران دردناک تر می شود؟

اقتصاد فقط در حساب بانکی اتفاق نمی افتد؛ در ذهن هم اتفاق می افتد.انسان وضعیت اقتصادی خود را تا حدی در مقایسه با دیگران ارزیابی می کند. اگر فرد ببیند دارایی خودش مثلا دو برابر شده اما دارایی گروه مرجع او چهار برابر شده است، افزایش ثروت خودش لزوما احساس موفقیت ایجاد نمی کند.اینجا مفهوم «مقایسه اجتماعی» وارد ماجرا می شود.

به همین دلیل در یک اقتصاد تورمی ممکن است تعداد افرادی که از نظر عددی میلیونر یا میلیاردر شده اند افزایش پیدا کند، اما این افزایش عددی لزوما به معنای افزایش احساس رفاه عمومی نیست.

خطر بزرگ تر: ثروت قفل شده

یک نکته مهم دیگر وجود دارد که در بحث های روزمره درباره ثروتمند شدن معمولا نادیده گرفته می شود.ممکن است بخش بزرگی از ثروت فرد در خانه، زمین یا دارایی های دیگر باشد، اما درآمد ماهانه او محدود باشد.در این حالت فرد ممکن است دارایی زیادی داشته باشد اما برای هزینه های روزمره نقدینگی کافی نداشته باشد.یعنی:دارایی دارد، اما پول قابل خرج کردن ندارد.ارزش دارایی اش بالا رفته، اما جریان نقدی زندگی اش متناسب با آن افزایش پیدا نکرده است.از نظر روانشناختی، همین شکاف می تواند احساس فشار مالی ایجاد کند.

تورم فقط جیب را کوچک نمی کند؛ معیار موفقیت را هم جابه جا می کند

در شرایط تورمی، مقایسه گذشته و حال دشوار می شود.فرد ممکن است بگوید زمانی با مقدار مشخصی پول می توانستم خانه بخرم، خودرو بخرم، سفر بروم یا پس انداز کنم؛ امروز همان مقدار پول چنین امکانی ندارد.این مقایسه، احساس «عقب افتادن» ایجاد می کند؛ حتی اگر عدد دارایی فرد نسبت به گذشته بسیار بزرگ تر شده باشد.به همین دلیل در روانشناسی اقتصاد، برای فهم وضعیت مالی افراد نباید فقط پرسید:چقدر پول داری؟

سوال دقیق تر این است:این پول و دارایی امروز چه مقدار قدرت خرید، اختیار و امنیت برای تو ایجاد می کند؟

پارادوکس میلیاردرهای فقیر

بنابراین جمله «همه میلیاردر شده اند اما فقیرند» اگر به معنای دقیق اقتصادی استفاده شود، درباره افزایش ثروت اسمی و کاهش قدرت خرید حرف می زند، نه اینکه هر فرد دارای میلیاردها تومان واقعا فقیر باشد.این تفاوت مهم است.ممکن است فرد از نظر دارایی اسمی ثروتمندتر شده باشد، اما از نظر درآمد واقعی، قدرت خرید، نقدینگی یا احساس امنیت مالی وضعیت بدتری داشته باشد.

 تیزترین سوال روانشناسی اقتصاد همین است: اگر عدد ثروت شما هر سال بزرگ تر شود اما چیزهایی که می توانید با آن بخرید کمتر شود، آیا واقعا ثروتمندتر شده اید؟ پاسخ این سوال را تعداد صفرهای حساب بانکی تعیین نمی کند؛ قدرت خرید، ساختار دارایی، درآمد واقعی و امنیت اقتصادی تعیین می کنند.

کدام طبقه بیشتر می ترسد؟

فقر و ثروت تنها تعیین کننده فشار روانی نیستند. امنیت اقتصادی و ترس از دست دادن جایگاه هم اهمیت دارند. فردی که درآمد بسیار پایینی دارد، ممکن است با اضطراب ناشی از تامین نیازهای ضروری زندگی مواجه باشد؛ مسکن، خوراک، درمان و هزینه های فرزندان. اما طبقه متوسط ممکن است نوع دیگری از ترس را تجربه کند: ترس از سقوط.

کسی که سال ها تلاش کرده خانه، خودرو، تحصیلات، شغل و سبک زندگی مشخصی بسازد، ممکن است احساس کند تورم دارد آرام آرام همان دستاوردها را از او پس می گیرد. او هنوز ممکن است فقیر محسوب نشود، اما دیگر مطمئن نیست بتواند جایگاه فعلی اش را حفظ کند.

فقیر از آینده می ترسد؛ طبقه متوسط از سقوط

برای فرد کم درآمد، ترس ممکن است این باشد که آیا هزینه ضروری ماه آینده تامین می شود یا نه. برای طبقه متوسط، ترس می تواند این باشد که آیا سال آینده هنوز می توانم همان خانه را حفظ کنم؟ آیا می توانم برای فرزندم همان امکاناتی را فراهم کنم که قبلا تصور می کردم؟ آیا درآمدم از هزینه ها عقب می افتد؟ به همین دلیل فشار اقتصادی فقط با مقدار پول اندازه گیری نمی شود. احساس امنیت اقتصادی هم یک متغیر روانشناختی مهم است.

چرا فردی که بیشتر دارد، بیشتر نگران از دست دادن است؟

انسان وضعیت خودش را فقط با گذشته دور مقایسه نمی کند. او خودش را با نقطه مرجع ذهنی اش مقایسه می کند. اگر فردی قبلا می توانسته سالی یک سفر خارجی برود، خرید خانه را ممکن بداند یا برای آینده فرزندش پس انداز کند، از دست رفتن این امکان می تواند از نظر روانی بسیار معنادار باشد؛ حتی اگر همچنان درآمد و دارایی قابل توجهی داشته باشد.

اینجا مقایسه اجتماعی هم وارد بازی می شود. اگر فرد ببیند دیگران سریع تر از او دارایی خود را افزایش داده اند، ممکن است افزایش دارایی خودش را هم به عنوان موفقیت تجربه نکند. عدد بزرگ تر شده است؛ اما احساس عقب ماندن باقی مانده است.

ثروتمندها چرا می ترسند؟

برای افراد دارای دارایی بیشتر، ترس معمولا شکل دیگری پیدا می کند. نگرانی می تواند حفظ ارزش سرمایه، آینده فرزندان، کاهش استاندارد زندگی یا از دست رفتن جایگاه اقتصادی باشد.  البته این به معنی یکسان بودن فشار روانی در همه طبقات نیست. افراد دارای منابع مالی بیشتر معمولا ابزارهای بیشتری برای تحمل شوک های اقتصادی دارند؛ اما داشتن منابع بیشتر، مصونیت روانی کامل ایجاد نمی کند. چیزی که تغییر می کند، نوع تهدید است.  یک نفر از نداشتن می ترسد.یک نفر از از دست دادن می ترسد و یک نفر از پایین آمدن جایگاهی که سال ها برای رسیدن به آن تلاش کرده است.

خطرناک ترین بخش ماجرا فقط گرانی نیست

 یکی از مهمترین اثرهای روانی تورم، خود گرانی نیست؛ غیرقابل پیش بینی شدن آینده باشد.  وقتی فرد نمی داند درآمد امروز او چند ماه بعد چه قدرت خریدی خواهد داشت، تصمیم گیری دشوارتر می شود.  پس انداز، خرید خانه، ازدواج، فرزندآوری، تغییر شغل، سرمایه گذاری و حتی خرج کردن برای تفریح می تواند به تصمیمی پر از تردید تبدیل شود.

در چنین شرایطی ذهن دائما یک سوال را تکرار می کند: اگر امروز تصمیم اشتباهی بگیرم، فردا چقدر ضرر می کنم  و این همانجایی است که اقتصاد وارد قلمرو روانشناسی می شود.

پس چه کسی واقعا فقیرتر شده است؟

پاسخ را نمی توان فقط از روی تعداد صفرهای حساب بانکی داد. ممکن است دارایی فرد افزایش پیدا کرده باشد اما قدرت خریدش کاهش یافته باشد. ممکن است درآمدش بیشتر شده باشد اما هزینه ها سریع تر رشد کرده باشند.  ممکن است خانه اش چند برابر گران شده باشد اما توان خرید خانه مشابه برایش کمتر شده باشد و ممکن است هنوز در طبقه متوسط باشد اما دائما از سقوط به طبقه پایین تر بترسد.

پس در اقتصاد تورمی، ثروت فقط آن چیزی نیست که روی کاغذ دارید.  ثروت واقعی یعنی اینکه دارایی و درآمد شما چقدر قدرت خرید، انتخاب و امنیت برای زندگی تان ایجاد می کند.  به همین دلیل در دوره های تورمی، یک تصویر عجیب شکل می گیرد: افراد ممکن است میلیاردر شوند؛ اما احساس کنند هر روز فقیرتر می شوند.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1253600
  • آموزش ساخت آب نما