پاورقی اتاق 7  / داستان اتاق درمان یک روانشناس / قسمت اول: زنی که آمده بود ثابت کند مشکلی ندارد

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، چراغ های خیابان یکی یکی روشن شده بودند و انعکاس شان روی آسفالت خیس، شهر را کمی مهربان تر نشان می داد. دکتر نادری از پشت پنجره اتاقش به رفت و آمدها نگاه می کرد. همیشه برایش عجیب بود که چطور هر کسی که از کنار پنجره رد می شود، داستانی دارد که هیچکسی از آن خبر ندارد.

مردی که با تلفن حرف می زد و لبخند می زد، شاید چند دقیقه قبل از خانه ای بیرون آمده بود که در آن کسی دیگر با او حرف نمی زد. زنی که دست کودکش را گرفته بود، شاید تمام روز را تلاش کرده بود وانمود کند خسته نیست. پسر جوانی که هدفون گذاشته بود و بی تفاوت راه می رفت، شاید شب قبل تا صبح با فکرهای خودش جنگیده بود. آدم ها بیشتر از آنچه نشان می دهند، حمل می کنند.

صدای در، نگاه دکتر را از پنجره جدا کرد.

منشی سرش را داخل آورد.

  • دکتر، یک نفر آمده. وقت قبلی ندارد.

دکتر نگاهی به ساعت انداخت. آخرین جلسه تمام شده بود و معمولاً در چنین ساعتی بیمار جدیدی نمی پذیرفت، اما منشی هنوز ایستاده بود.

  • گفت اگر شما قبول نکنید هم اشکالی ندارد.

دکتر لبخند کوچکی زد.

  • این جمله معمولاً یعنی خیلی هم اشکال دارد.

منشی لبخند زد.

  • اسمش سارا امینی است. گفت فقط می خواهد چند دقیقه صحبت کند.
  • مشکلش چیست؟

منشی مکث کرد.

  • گفت مشکلی ندارد.

دکتر سرش را بالا آورد. این جمله را زیاد شنیده بود. گاهی وقتی کسی می گفت : مشکلی ندارم، منظورش این بود که مشکلش آنقدر قدیمی شده که دیگر نمی داند اسمش چیست.

  • بفرستید داخل.

زن با فاصله چند ثانیه وارد شد. اولین چیزی که توجه دکتر نادری را جلب کرد، آرامش بیش از اندازه او بود.

افراد آرام زیادی دیده بود، اما آرامش بعضی ها طبیعی نیست؛ شبیه دیواری است که خیلی محکم ساخته شده تا چیزی پشت آن دیده نشود.

سارا زنی حدود چهل ساله بود. لباسی ساده اما بسیار مرتب پوشیده بود. موهایش دقیق جمع شده بود و چهره اش نشان می داد برای ظاهرش اهمیت زیادی قائل است. نه از آن جهت که بخواهد جلب توجه کند. بیشتر شبیه کسی که نمی خواهد هیچ نشانه ای از آشفتگی در او پیدا شود. نشست. صاف. دست هایش را روی کیفش گذاشت.

دکتر گفت:

  • خوش آمدید. چه چیزی باعث شد امروز به اینجا بیایید؟

زن لبخند زد.

  • راستش آمدم که به همسرم ثابت کنم اشتباه می کند.
  • درباره چه چیزی؟
  • درباره اینکه فکر می کند من مشکل دارم.

دکتر کمی مکث کرد.

  • و شما فکر می کنید مشکل ندارید؟
  • مطمئنم.

جوابش سریع بود. خیلی سریع.

  • چه مشکلی فکر می کند دارید؟

سارا نفس کوتاهی کشید.

  • می گوید من سرد شده ام.
  •  یعنی چه؟
  • یعنی می گوید هیچ چیزی روی من اثر نمی گذارد.
  • شما موافق نیستید؟

زن لبخند زد.

  • نه. من فقط یاد گرفته ام خودم را کنترل کنم.

دکتر پرسید:

  • کنترل کردن احساسات با نداشتن احساس فرق دارد. شما کدام را تجربه می کنید؟

سارا چند لحظه سکوت کرد.

بعد گفت:

  • من آدم منطقی هستم.

این بار دکتر چیزی نپرسید.

چون می دانست گاهی بعضی ها پاسخ سوال را نمی دهند؛ یک تعریف از خودشان ارائه می کنند.

 

  • همسرتان چه زمانی متوجه این موضوع شد؟

سارا نگاهش را به پنجره برد.

  • بعد از فوت مادرش.
  •  چه اتفاقی افتاد؟
  • انتظار داشت من بیشتر ناراحت شوم.
  • نشدید؟
  • ناراحت شدم.
  • اما گریه نکردید؟

زن نگاهش را برگرداند.

  • نه.
  • چرا؟

شانه بالا انداخت.

  • چون گریه کردن چیزی را عوض نمی کند.

جمله ساده بود اما دکتر نادری حس کرد این جمله برای سارا فقط یک نظر نیست. یک قانون زندگی است.

پرسید:

  • این جمله را از کسی شنیده بودید؟

سارا برای لحظه ای مکث کرد.

  • شاید.
  • از چه کسی؟

زن لبخند زد.

  • دکتر، فکر نمی کنم این موضوع مهم باشد. من برای صحبت درباره کودکی ام نیامده ام.

دکتر آرام گفت:

  • گاهی افراد برای چیزی می آیند که فکر می کنند موضوع اصلی است، اما در مسیر متوجه می شوند موضوع اصلی جای دیگری بوده.

سارا کیفش را کمی جابجا کرد.

  • من فقط می خواهم همسرم بفهمد من بیمار نیستم.
  • من نگفتم بیمار هستید.
  • اما معمولاً افراد وقتی به روانشناس می روند...

مکث کرد.

دکتر ادامه نداد. او می دانست بعضی جمله ها وقتی نیمه کاره می مانند، چیزهای بیشتری می گویند.

 

چند دقیقه درباره زندگی روزمره اش صحبت کردند. سارا مدیر یک مجموعه کوچک بود. برنامه زندگی اش دقیق بود. صبح ها زود بیدار می شد، کارهایش را طبق فهرست انجام می داد و از بی نظمی متنفر بود.

گفت:

  • من همیشه مسئولیت پذیر بودم.
  • همیشه؟
  • بله.
  • حتی وقتی خسته اید؟

سارا لبخند زد.

  • خستگی دلیل خوبی برای انجام ندادن کارها نیست.
  • پس وقتی خسته می شوید چه کار می کنید؟
  • ادامه می دهم.
  • وقتی ناراحت می شوید؟
  • ادامه می دهم.
  • وقتی می ترسید؟

سارا خواست جواب بدهد، اما چند ثانیه طول کشید.

بعد گفت:

  • معمولاً نمی ترسم.

دکتر فقط سر تکان داد اما در ذهنش یک سوال شکل گرفته بود. چند بار باید یک احساس را انکار کرد تا فرد واقعاً باور کند وجود ندارد؟

 

نزدیک پایان جلسه، دکتر گفت:

  • امروز قرار نیست تشخیص بدهیم شما مشکل دارید یا نه.

سارا کمی آرام تر شد.

  •  خوب است.
  • فقط می خواهم یک سوال از شما بپرسم.
  • بفرمایید.
  • اگر فردی را ببینید که هیچوقت گریه نمی کند، فکر می کنید چه حسی درباره او دارید؟

سارا فکر کرد.

  •  شاید فکر کنم خیلی قوی است.
  • و اگر بفهمید او از کودکی یاد گرفته گریه نکند؟

سارا جواب نداد. چشم هایش برای لحظه ای تغییر کرد. یک تغییر کوچک اما واقعی. دکتر ادامه نداد.

جلسه درمان گاهی با یک جواب جلو نمی رود؛ با یک سوال شروع می شود.

 

سارا هنگام رفتن گفت:

  • فکر نمی کنم دوباره بیایم.

دکتر لبخند زد.

  • انتخاب شماست.

زن دستگیره در را گرفت. اما قبل از خروج ایستاد.

  • دکتر...
  • بله؟

چند ثانیه سکوت کرد. انگار جمله ای پشت درهای زیادی گیر کرده بود.

  • شما فکر می کنید آدم می تواند یک روز بفهمد واقعاً چه احساسی دارد؟

دکتر نگاهش کرد.

  • فکر می کنم بعضی ها تمام عمرشان احساسات شان را گم نمی کنند؛ فقط جایی امن برای پیدا کردن شان نداشته اند.

سارا چیزی نگفت. رفت. چند دقیقه بعد، دکتر به صندلی روبرویش نگاه کرد.روی میز کنار صندلی، یک دستمال کاغذی سفید افتاده بود. نو و استفاده نشده اما عجیب این بود که سارا هنگام خروج متوجه نشده بود آن را از کیفش بیرون آورده. دکتر دستمال را برداشت و برای اولین بار فکر کرد شاید این زن برای ثابت کردن اینکه مشکلی ندارد، نیامده بود. شاید آمده بود بفهمد چرا سال هاست حتی اجازه نداده کسی بفهمد چه دردی دارد.

ادامه دارد ...

 

 

 

 

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1250799
  • جنگ روانی عجیب گوسمان مقابل سرخیو راموس قبل از پنالتی