زن جوان شوهرش را به قتل متهم کرد/ راز یک ازدواج اجباری در کلانتری فاش شد
حوادث رکنا: زن جوانی که با طرح اتهامات نادرست علیه همسرش، زندگی مشترک خود را در آستانه فروپاشی قرار داده بود، با کمک مرکز مشاوره کلانتری شهرک فراجا در مشهد، راهی برای بازگشت به زندگی یافت و پس از جلسات مشاوره، تصمیم به آغاز دوباره زندگی مشترک گرفت.
به گزارش رکنا، «من برای دیدن پسر خردسالم رفته بودم، اما شوهرم دست و پایم را بست و شیر گاز را باز کرد تا من را بکشد.» این ادعای تکاندهنده زنی جوان بود که پس از ورود به کلانتری شهرک فراجا مطرح کرد. با توجه به اینکه زن هیچ مدرکی برای اثبات حرفهایش نداشت و احتمال میرفت این اتهام ناشی از اختلافات خانوادگی باشد، سرهنگ آرش ایرانمنش، رئیس کلانتری شهرک فراجا، با صدور دستوراتی، شوهر این زن را به کلانتری احضار کرد و همزمان گروهی از مأموران دایره تجسس این کلانتری را با هدف راستیآزمایی به محلی که زن مدعی وقوع سوءقصد شده بود، اعزام کرد.
با حضور مأموران در محل، آنها به سراغ همسایههایی رفتند که زن جوان مدعی بود جانش را نجات دادهاند؛ شهروندانی که اختلافات شدید این زوج را تأیید کردند، اما در پاسخ به سؤالات مأموران درباره سوءقصد به زن، ابراز بیاطلاعی کردند. همزمان شوهر او نیز در کلانتری با شنیدن اتهامات همسرش متعجب و خشمگین شد. او در حالی که از شدت خشم صدایش میلرزید، گفت: «هرچند همسر من سزاوار مرگ است، اما به خاطر پسر خردسالم، سه بار خودم جانش را از مرگ نجات دادهام.»
در ادامه فرایند تحقیقات پلیس مشخص شد زن به دروغ شوهرش را متهم کرده است؛ با این حال رئیس کلانتری شهرک فراجا دستور داد پرونده آنها برای رسیدگی تخصصی در اختیار دایره مددکاری و مشاوره کلانتری قرار بگیرد. به دنبال این دستور، زن جوان به دایره مددکاری و مشاوره رفت. او خودش را عاطفه و بیستویک ساله معرفی کرد و بلافاصله شروع به مطرح کردن اتهاماتی متناقض علیه شوهرش کرد تا اینکه رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری از زن جوان خواست بنشیند.
برای هیچ کس مهم نیستم
زهره سادات جهانیار، رئیس دایره مددکاری و مشاوره کلانتری شهرک فراجا، پس از اینکه عاطفه روی صندلی نشست، از او پرسید: «میخواهی زندگی مشترکت را نجات بدهی؟» زن جوان برای پاسخ به این سؤال چند دقیقه سکوت کرد و سپس سرش را پایین انداخت و گفت: «در این جهان کسی مرا نمیخواهد. حتی پدر و مادرم که از نابودی زندگی من پول درآوردند، من را نمیخواهند. شوهرم نیز با اینکه من خیلی از او سرتر و جوانتر هستم، مرا دوست ندارد. او میخواهد هرچه زودتر از دست من خلاص شود. اصلاً برای او بهتر است من بمیرم تا بتواند زندگیاش را از نو بسازد.»
والدین و شوهرم مرا نمیخواهند
هرچند عاطفه به سؤال رئیس دایره مددکاری و مشاوره پاسخ نداد، اما وقتی شروع به حرف زدن کرد، کسی مانعش نشد. او سرگذشت خود را چنین روایت کرد: «من سنی ندارم، اما همه میگویند شبیه زنی میانسال شدهام. من در یکی از روستاهای کوچک استان به دنیا آمدم. پدرم کشاورز و یک کارگر است. وضع مالی ما هیچوقت خوب نبود. من فرزند اول خانوادهام و چهار خواهر و یک برادر دارم. با وجود فقر و نداری خانوادهام، من بهترین دانشآموز مدرسه روستا بودم. همه معلمها به والدینم میگفتند یک روز دکتر میشوم. اما دوران کودکی من در آخرین امتحان مقطع پایه اول راهنمایی به اتمام رسید.
پس از امتحان با خستگی به خانه برگشتم که پدرم به من و مادرم گفت امشب خواستگار میآید. من تا آن روز خنده پدرم را ندیده بودم. او با خوشحالی زیاد به مادرم گفت عاطفه را آماده کن تا پیش خانواده شوهرش آبروریزی نکند. بعد هم به مادرم گفت عروسکهایش را جمع کن و به خواهرانش بده.»
زن جوان ادامه داد: «مادرم شروع به حرف زدن با من کرد و توضیحاتی درباره ازدواج داد و گفت که پسر ثروتمندترین مرد روستا به خواستگاری تو آمده است. باید مراقب باشی و مؤدبانه رفتار کنی. یک وقت خدای نکرده نخندی یا لبخند نزنی. هرچه میهمانان گفتند، سرت را بالا نمیآوری. پس از این همه سفارش و تمرین، شب احمد و خانوادهاش به خانه ما آمدند. من دختری سیزده ساله بودم که مردی بیست و شش ساله به خواستگاریام آمده بود. وقتی ذوق خانوادهام را دیدم، فکر کردم اتفاق خوبی افتاده و باید خوشحال باشم. پدرم هر حرفی که احمد و خانوادهاش میزدند، قبول میکرد. تنها وقتی مادرشوهرم گفت دو سال باید نامزد باشیم تا من خانهداری و شوهرداری را از مادرم یاد بگیرم و درسم تمام شود، حس کردم پدرم ناراحت شد.
برخلاف خانواده من، مادر احمد از پسرش پرسید که آیا نظری درباره ازدواج ما ندارد. احمد در پاسخ به مادرش گفت که من در شهر زندگی میکنم و نمیخواهم زنم بیسواد باشد، برای همین اجازه میدهم تا پایان دوره راهنمایی تحصیل کند. دو سال مثل برق و باد گذشت و بعد از آن جشن عروسی من برگزار شد. من در سن پانزده سالگی به خانه شوهر رفتم.»
تنهایی در روزهای اول زندگی مشترک
زن جوان درباره چگونگی بروز مشکلاتش با احمد گفت: «از همان هفته اول ازدواجمان دیر آمدن احمد به خانه مرا اذیت کرد. او تا ساعت ۱۱ شب بیرون از خانه بود و مرا تنها میگذاشت. با اینکه بارها به او گفتم تنها در خانه میترسم، توجه نمیکرد. یک سال از زندگی مشترک ما نگذشته بود که در شانزده سالگی مادر شدم. والدینم از اینکه من برای شوهرم و خانوادهاش پسر آورده بودم، ذوق زده بودند. شوهرم اسم پسرمان را امید گذاشت و با تولد او من تازه معنای عشق را متوجه شدم. احمد هم مثل من بود و حتی شبها برای دیدن امید زودتر به خانه میآمد. هرچند امید تا حدودی تنهایی من را در خانه کم کرد، اما همچنان خوشحال نبودم تا اینکه دوستانی پیدا کردم.
دخترانی که با آنها دوست شده بودم، وقتی داستان زندگی من را شنیدند، همه تعجب کردند. راستش این دوستانم بودند که به من فهماندند پدرم مرا به خانواده شوهرم فروخته است. البته بعدها فهمیدم پدرم مرا با یک قطعه زمین عوض کرده است. در سن هجده سالگی زمانی که امید هنوز شیرخوار بود، خودم را با دختران هم سن و سالم مقایسه میکردم؛ دخترانی که خود را برای کنکور و ادامه تحصیل آماده میکردند. احمد وقتی دوستانم را دید، نه تنها هیچ مخالفتی نکرد، بلکه استقبال کرد و خوشحال بود که من سرگرم شدهام و دیگر کاری به او ندارم.»
پدرم مرا از خود راند
این مادر جوان ادامه داد: «دو سال قبل من برای دیدن والدینم به زادگاهم در روستا رفتم. آنجا متوجه شدم برای خواهر چهارده سالهام خواستگار آمده است و پدرم با اشاره به من، به خواهرانم گفت که ببینید من عاطفه را خوشبخت کردم. به حرفم گوش کنید تا شما را هم خوشبخت کنم. نمیدانم چرا با شنیدن این حرف دیوانه شدم. دیگر خون به مغزم نرسید و در مقابل خواهرانم از پدرم پرسیدم: «خواهرم را میخواهی چند بفروشی؟» پدرم با تعجب مرا نگاه کرد. من هم با عصبانیت بیشتر حرفهایی زدم که نباید میزدم. بعد از آن پدرم گفت: «تو دیگر دخترم نیستی» و همان روز به مشهد برگشتیم. هرچند این اتفاق افتاد، دست کم کاری کردم که ازدواج خواهر چهارده سالهام لغو شد. من با دوستانم و فضای مجازی خوش بودم. در فضای مجازی با فردی ارتباط برقرار کردم، اما وقتی او متوجه شرایطم شد، رابطه را قطع کرد. بعد از آن به شدت افسرده شدم و برای اولین بار خودکشی کردم.
آن روز احمد مرا به بیمارستان رساند و نجاتم داد. پس از ترخیص، متوجه شدم او همه چیز را فهمیده است و ما دعوای سختی کردیم. به او گفتم: «تو دو برابر من سن داشتی و مرا از پدر و مادرم خریدی.» او سکوت کرد و بعد گفت: «من هم تو را نمیخواستم، اما خانوادهام تو را انتخاب کردند.» در آخر این دعوا احمد گفت که به خاطر امید مرا میبخشد.»
دوستانم مرا سوژه کردند
عاطفه با اشاره به دوستانی که آنها را خواهرانش خطاب میکرد، گفت: «پس از این ماجرا یک روز که با دوستانم در یک میهمانی بودم، زندگی من سوژه جمع شد. دوستانم ماجرای مرا برای افراد حاضر در میهمانی بازگو کردند و همه دور من جمع شدند. افراد حاضر در جمع از من میپرسیدند که چرا خودم را قربانی میکنم؟ گفتم به خاطر بچهام. آنها گفتند که تو خودت هنوز بچه هستی. حرف آنها به نظرم درست بود. برای همین ایده طلاق به ذهنم افتاد. برای همین شروع به جمع کردن پول کردم. پس از یک مدت دیدم این پول کفاف زندگی مرا پس از طلاق نمیدهد و مهریه من هم آنقدر ناچیز بود که نمیتوانستم با آن کاری بکنم، برای همین شروع به کسب درآمد کردم. این زندگی، اما برای من بیهزینه نبود. انگار انجام بعضی کارها به من نمیآمد.
بیش از قبل زندگی خودم را با دیگران مقایسه میکردم و دیگر خوشحال نبودم. برای همین طی دو سال، دو بار اقدام به خودکشی کردم. هرچند هر بار پشیمان شدم و احمد مرا نجات داد. او که این رفتارم را دید، راضی شد تا از یکدیگر طلاق بگیریم. هر دو میگفتیم اگر از هم جدا شویم، آزاد و خوشبخت زندگی خواهیم کرد. من بلافاصله یک آپارتمان اجاره کردم و در آن مستقر شدم.»
رؤیایی که یک کابوس تلخ بود
عاطفه با اشاره به رؤیایی که تبدیل به کابوس شده بود، ادامه داد: «از روزی که جدا شدم، یک سال میگذرد و ما درگیر فرایند طلاق هستیم. از همان روز اول تنهایی برای من تبدیل به یک کابوس شد. همه دوستانم را از دست دادم و اکیپ ما از هم پاشید. بیشتر دوستانم به یک باره ازدواج کردند. آنها پس از خواستگاری سیمکارتهای خود را عوض کردند و حتی کسی را به عروسیشان دعوت نکردند. مابقی گروه ما نیز پس از این ازدواجها به خاطر مسائلی پوچ از هم پاشید. با رفتن دوستانم، من از همیشه تنهاتر شدم. دیگر نه شوهر، نه خانواده و نه حتی یک دوست داشتم. اکنون تنها امید برایم مانده است.»
پس از اتمام این جلسه، رئیس دایره مددکاری بازهم جلسات مشاوره متعددی برای عاطفه و احمد برگزار کرد. هرچند احمد در آغاز اولین جلسه، مدعی بود دیگر به همسرش هیچ حسی ندارد، اما سرانجام احساسات پنهانش نسبت به عاطفه نمایان شد. به ویژه وقتی گفت: «اشتباه ما این بود که زود ازدواج کردیم.» پس از ساعتها مشاوره جداگانه و مشترک، احمد و عاطفه قرار گذاشتند با امید به سفر بروند و بعد دوباره زندگی مشترک خود را از سر بگیرند و آن را از نو بسازند.
-
فیلم از نهنگ های قاتل درحال تقسیم طعمه
ارسال نظر