از زبان من ؛ ملیحه 15 ساله :فکر کردم عشق است اما همهچیزم را با یک تصمیم اشتباه نابود کردم
حوادث رکنا: دختر فراری هنوز در منجلاب فرو نرفته بود که توسط دو پلیس نجات یافت.
اسمم ملیحه است و ۱۵ سال دارم. مدتی بود خودم را در نقش یک عاشقِ بیقرار میدیدم؛ انگار باید در آتش این احساس بسوزم و از آن چیزی جز خاکستر باقی نماند. فکر یک پسر، تمام ذهنم را درگیر کرده بود و برای دیدنش لحظهشماری میکردم.
خانوادهام بارها به من هشدار داده بودند که این رابطه درست نیست. میگفتند این پسر تبعه خارجی است و شناختی از او و شرایطش ندارند و ممکن است آیندهام را به خطر بیندازد. اما من گوش ندادم. آنقدر در تصمیمم پافشاری کردم که در نهایت دست به کاری زدم که امروز حتی یادآوریاش هم برایم سخت است.
از خانه فرار کردم. هیچ مقصد مشخصی نداشتم، فقط میخواستم به او برسم. او گفته بود به مشهد میآید و من هم بدون فکر به همانجا رفتم. یک شبانهروز در شهری غریب ماندم؛ ساعاتی که هر دقیقهاش برایم پر از اضطراب و انتظار بود. مدام به گوشیام نگاه میکردم، فکر میکردم تماس میگیرد یا دنبالم میآید، اما هیچ خبری نشد.
خستگی و گرسنگی امانم را برید. در میان ترس و سردرگمی به یک مجتمع تجاری رفتم. به یک خانم میانسال نزدیک شدم و گفتم حالم خوب نیست. او با مهربانی کمکم کرد و مرا کنار نشاند، اما در همان لحظه تصمیم اشتباهی گرفتم و کیف پولش را برداشتم.
هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که دو مأمور پلیس زن رسیدند و مرا دستگیر کردند. زن میانسال هم که متوجه ماجرا شده بود برگشت و موضوع روشن شد. در نهایت کیف پول از جیب من پیدا شد و دیگر هیچ حرفی برای گفتن نداشتم. مرا به کلانتری منتقل کردند.
در کلانتری با مشاور صحبت کردم. حرفهای او آرامم کرد، اما بیش از هر چیز از خودم خجالت میکشیدم. حالا فقط به خانوادهام فکر میکنم؛ به پدر و مادرم که همیشه خیر و صلاحم را میخواستند و من حرفشان را نشنیدم.
شاکی پرونده در نهایت رضایت داد و حتی با نگاهی مادرانه مرا نصیحت کرد. او از تجربههای زندگی خودش گفت و اینکه یک تصمیم اشتباه چگونه میتواند سالها بر زندگی انسان سایه بیندازد.
حالا فقط یک چیز برایم مانده؛ پشیمانی. پشیمانی از تصمیمی که فکر میکردم عشق است، اما مرا به جایی رساند که فهمیدم بزرگترین تکیهگاه هر انسان، خانوادهاش است.
متین نیشابوری