روایت پدری که درگیر تامین نیازهای اولیه خانواده است؛ خواب در ماشین و یک وعده غذا در روز! + فیلم
تبلیغات

به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا، امروز روز پدر است؛ روزی که ناخودآگاه ما را پرت می‌کند به سال‌هایی نه‌چندان دور. روزگاری که پدرها با دست‌هایی پر از خرید، با پا در خانه را باز می‌کردند. پدرهایی که از سال‌ها قبل‌تر، برای آینده فرزندانشان فکر می‌کردند؛ جهاز دختر را زودتر می‌خریدند، پول خانه را کنار می‌گذاشتند برای روز ازدواج پسرشان، خانواده را آخر هفته‌ها به رستوران می‌بردند و نمی‌گذاشتند آب در دل بچه‌ها تکان بخورد. پدرها هنوز هم همان‌اند. هنوز هم تمام توانشان را برای خانواده می‌گذارند؛ ولی سوال اینجاست؛ آیا شرایط هم مثل قبل است؟ آیا پدر امروز می‌تواند مثل گذشته، رفاه را برای خانه‌اش فراهم کند؟

این روزها پدران دیگر درگیر رویا و آینده‌سازی نیستند؛ این روزها پدران درگیر زنده ماندن هستند. درگیر تامین ابتدایی‌ترین نیازهای زندگی؛ غذا، پوشاک و مسکن. همان پایین‌ترین پله هرم مازلو؛ تازه اگر بتوانند همین‌ها را هم کامل فراهم کنند.

یکی از این پدران، مردی است از اسلام‌آباد غرب؛ آمده تهران تا پشت فرمان یکی از تاکسی‌های اینترنتی بنشیند. دو هفته است به تهران آمده و شب‌ها در ماشین می‌خوابد. می‌گوید فقط یک وعده غذا می‌خورد؛ نه از سر رژیم، بلکه برای اینکه پول بیشتری برای خانواده‌اش بفرستد.

به رکنا می‌گوید: «سه تا بچه دارم. اگر بخواهم روزی سه وعده غذا بخورم، دیگر نمی‌توانم خرج زندگی‌شان را بدهم. یکی‌شان سال آخر دبیرستان است. فقط سه تا جزوه برایش خریدم، چهار میلیون و نیم! یکی دیگر دو سال و نیمه است؛ پوشک می‌خواهد. ولی واقعا می‌شود در این شرایط پوشک خرید؟»

او می‌گوید بدهی نسیه‌های مغازه خفه‌اش کرده؛ برای همین مجبور شده از خانه، از زن و بچه‌اش دل بکند و به تهران بیاید.

می‌گوید: «برنج شمالی کیلویی ۵۰۰ هزار تومان شده. ما چه کار کنیم؟ تازه برنج که فقط بخشی از ماجراست؛ حبوبات، سبزی، ادویه، گوشت… همه‌چیز پول می‌خواهد.»

از ساعت ۸ صبح تا ۲ شب کار می‌کند. دو شب، یک وعده غذا می‌خورد و بعد، همان داخل ماشین، کمی می‌خوابد.

می‌گوید در شهر خودشان هم کار هست؛ ولی درآمدش به پای تهران نمی‌رسد. همان‌جا هم رانندگی می‌کرده؛ ولی تعداد مسافر کمتر بوده. مجبور شده رنج دوری را به جان بخرد. هر ۱۵ یا ۲۰ روز یک بار می‌تواند برگردد خانه.

حرفش که به بچه‌ها می‌رسد، صدا می‌لرزد: «من اگر گرسنه باشم، تحمل می‌کنم؛ ولی بچه‌ام که نمی‌تواند روزی یک وعده غذا بخورد. بچه اگر از گرسنگی گریه کند، مگر می‌شود بردش حمام و در را قفل کرد؟ ما هم بچه‌های همین دولتیم؛ باید فکری به حال ما بکنند.»

در پایان، وقتی از او می‌پرسیم اگر بخواهد فقط یک جمله به مسعود پزشکیان، رئیس‌جمهوری ایران، بگوید چه می‌گوید؛ مکث می‌کند و بعد می‌گوید: «به او می‌گویم فکری به حال گرسنگی مردم بکن. من می‌توانم دو سال یک دست لباس را بپوشم؛ ولی شکمم را چه کار کنم؟ باز هم خودم می‌توانم یک وعده غذا بخورم؛ ولی بچه‌ام چه؟ می‌شود به بچه هم گفت ساکت باش؟»

امروز روز پدر است؛ روز مردانی که هنوز ایستاده‌اند، هنوز کار می‌کنند، هنوز کم می‌خورند، کمتر می‌خوابند و بیشتر درد می‌کشند؛ فقط برای اینکه شرمنده نگاه فرزندانشان نشوند.

اخبار تاپ حوادث

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات

وبگردی