فیلم / «برق که آمد، زندگی ام منفجر شد»؛ روایت زن ۵۷ درصد سوختگی از طرد توسط پدر تا ۶۵ جراحی زیبایی بی حاصل / لباس های سوختگی تولید داخل بی کیفیت و گران هستند
تبلیغات

به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا، سپیده خرمتاشی ۳۹ ساله، خانه‌دار است. همسرش مجتبی مرادی ۴۶ ساله، جوشکار. حاصل این ازدواج، امیرسام است؛ کودکی که این روزها در مقطع پیش‌دبستانی درس می‌خواند. آشنایی آنها نه در مهمانی و نه از طریق خانواده، بلکه از دل یک تماس بیمارستانی شکل گرفت.

سپیده سال ۹۶ در واحد «انرژی سوختگی» انجمن حمایت از بیماران سوختگی، مستقر در بیمارستان مطهری کار می‌کرد. مجتبی مرادی در عسلویه دچار حادثه آتش‌سوزی شد و برای پیگیری امور درمانی با بیمارستان تماس گرفت. تماس به سپیده وصل شد و او مشاوره‌های لازم را ارائه داد.

ارتباط حرفه‌ای، به گفت‌وگوهای بیشتر رسید. یک سال و چند ماه بعد، نوروز ۹۷، سپیده برای ایرانگردی راهی بندرعباس شد. از مجتبی درباره شهر راهنمایی گرفت. بعد به کردستان رفت. در بازار پارچه، وسط خرید با دوستش، تلفن زنگ خورد.

«گفت عروس ننم میشی؟ گفت من با کسی شوخی ندارم. من هم گفتم شوخی نمی‌کنم.»

۱۲ اردیبهشت همان سال، جواب «بله» را داد.

برق که آمد، کپسول منفجر شد

اما روایت زندگی سپیده، سال‌ها قبل از این آشنایی، با یک انفجار دگرگون شده بود.

فروردین ۸۹. نشتی کپسول گاز را متوجه نشده بود. برق قطع بود. در راه‌پله نشسته بود و کفش می‌پوشید. با وصل شدن برق و جرقه، کپسول منفجر شد. شدت انفجار به حدی بود که پنجره راهرو به گفته او «تا کیلومترها پرت شد». اورژانس آنها را به بیمارستان مطهری منتقل کرد.

سپیده ۲۴ سال داشت؛ با ۵۷ درصد سوختگی درجه سه. شش تا هفت روز در بیهوشی بود. وقتی چشم باز کرد، مادرش که کنار تختش بستری بود، همان روز فوت کرد.

«دو ضربه را همزمان خوردم؛ هم سوختگی، هم مرگ مادرم.»

سوخته بودم؛ اما بیماری واگیردار نداشتم

آنچه بعد از حادثه رخ داد، برای او تلخ‌تر از سوختگی بود. می‌گوید خانواده‌اش رهایش کردند. تماس می‌گرفتند که برایش دارو ببرند یا کنارش باشند؛ پاسخ می‌شنیدند: «نمی‌توانیم بیاییم.»

پدر، خواهر، برادر و اقوام درجه یک، سراغی از او نگرفتند.

«من همان دختر قبلی‌شان بودم. فقط سوخته بودم.»

در نهایت، یکی از زن‌عموهایش او را به خانه برد؛ با وجود وضعیت مالی نامناسب، از او مراقبت کردند. با این حال، حتی همان‌جا هم زمزمه‌هایی بود: «چطور می‌توانید با چنین آدمی سر یک سفره بنشینید؟»

سپیده می‌گوید بعدها شنیده پدرش به یکی از اقوام گفته چون او سوخته و دیگر نمی‌تواند ازدواج کند، می‌تواند به خانه برگردد.

از قنادی تا دستیار دندانپزشک؛ «ایستادم روی پای خودم»

سپیده تصمیم گرفت منتظر محبت دیگران نماند. کار کرد؛ در قنادی، فروشندگی، حسابداری، دستیاری دندانپزشک. مستقل شد و از خانه عمو و زن‌عمو جدا شد. به پیشنهاد پزشکان سوختگی، به‌صورت داوطلبانه در بخش سوختگی بیمارستان مطهری فعالیت کرد. سال‌ها بدون حقوق کار کرد تا بالاخره مزایا دریافت کرد.

بیش از ۶۵ عمل جراحی را پشت سر گذاشته است.

«نه‌تنها بهتر نشدم؛ بدتر هم شدم.»

«خودسوزی کردی؟»؛ زخم نگاه‌ها

سپیده از قضاوت‌های اجتماعی به‌شدت گلایه دارد. می‌گوید بارها از او پرسیده‌اند «خودسوزی کردی؟» یا در مترو، وقتی میله را رها کرده، نفر بعدی با دستمال آن را پاک کرده است.

او معتقد است بخش مهمی از جامعه هنوز نمی‌داند چگونه با افراد دارای تفاوت ظاهری رفتار کند. این نگاه‌ها، به‌گفته او، به طلاق، انزوا و نادیده‌گرفتن کودکان این خانواده‌ها هم منجر می‌شود.

مطالبه از آموزش و پرورش؛ «ایمنی را از کودکی آموزش دهید»

سپیده و همسرش هر دو بر نقش آموزش رسمی تأکید دارند. می‌گویند وزارت آموزش و پرورش باید درباره ایمنی، رفتار با افراد دارای تفاوت ظاهری و حتی مواجهه با قطعی برق آموزش بدهد.

«آشپزخانه محل بازی کودک نیست.»

این را سپیده از کودکی به فرزندش آموخته است؛ اما تاکید می‌کند آموزش عمومی نباید فقط بر دوش خانواده‌ها باشد.

روایت یک انفجار دیگر؛ ۱۲ روز در کما بودم

مجتبی مرادی هم تجربه‌ای مشابه دارد. سال ۹۳ در عسلویه، هنگام جوشکاری در آشپزخانه محل کار، نشتی گاز و وجود شعله روشن، به انفجار منجر شد. بیهوش شد. با سوختگی شدید به بیمارستان سوختگی شیراز منتقل شد. ریه‌هایش آسیب دید و ۱۲ روز در کما بود. یک ماه بستری بود.

او ۴۳ درصد سوختگی درجه سه در صورت و دست دارد.

می‌گوید در محیط کار حتی آموزش‌های ایمنی اولیه هم ندیده بود.

من روحش را می‌خواهم

در زمان تصمیم به ازدواج، اطرافیان به او گفته بودند میزان سوختگی همسر آینده‌اش بیشتر از خودش است و ممکن است در زندگی مشترک مشکل ایجاد کند.

پاسخش کوتاه بود: «من روحش را می‌خواهم.»

رزیدنت های بی تجربه در بیمارستان های دولتی بیماران سوختگی را جراحی می کنند

سپیده از وضعیت درمان بیماران سوختگی انتقاد جدی دارد. به گفته او، بسیاری از بیمارستان‌های دولتی آموزشی هستند و رزیدنت‌ها عمل جراحی انجام می‌دهند؛ امری که گاهی به‌زعم او آینده بیمار را تخریب می‌کند. پاسخ پزشکان جوان، به گفته او، ارجاع به «قانون دانشگاه علوم پزشکی» است.

نتیجه؟ سوق داده شدن بیماران به سمت مراکز خصوصی با هزینه‌های سنگین.

هزینه پانسمان، پماد، دارو و لباس‌های مخصوص سوختگی بسیار بالاست. سپیده می‌گوید در ۲۴ سالگی سه ماه منتظر ماند تا لباس‌های مخصوص از خارج کشور برسد. اکنون نمونه‌های داخلی تولید می‌شود؛ اما به گفته او کیفیت پایین‌تری دارند. تحریم‌ها نیز واردات را گران کرده است.

او می‌گوید یک بیمار ممکن است در ماه به ده‌ها پماد نیاز داشته باشد؛ هزینه‌ای که برای بسیاری قابل تأمین نیست.

کمبود بخش تخصصی در استان‌ها

به گفته این زوج، بسیاری از استان‌ها بخش تخصصی سوختگی ندارند. شهرهایی مانند اصفهان، شیراز یا اهواز خدمات تخصصی‌تری ارائه می‌دهند؛ اما بیماران سایر استان‌ها ناچارند برای درمان به شهرهای بزرگ سفر کنند؛ با هزینه‌های مضاعف.

«دل این عزیز را شاد کنیم»؛ سناریوی یک میلیون تومانی بلاگرهای زیبایی

سپیده از پیشنهاد برخی بلاگرهای زیبایی نیز انتقاد می‌کند. می‌گوید به او پیشنهاد همکاری یک میلیون تومانی داده‌اند؛ با سناریویی از پیش‌طراحی‌شده: «امروز می‌خواهیم دل این عزیز را شاد کنیم» و بعد آرایش جلوی دوربین.

جراحان زیبایی رغبتی به جراحی‌های پیچیده بیماران سوختگی ندارند

به گفته او، بسیاری از جراحان زیبایی نیز تمایل چندانی به جراحی‌های پیچیده بیماران سوختگی ندارند؛ چون دردسر و ریسک بالاتری دارد و جراحی‌های رایج‌تری مانند عمل بینی، درآمد آسان‌تری ایجاد می‌کند.

در حالی که بیماران سوختگی، برای کاهش درد، بهبود عملکرد دست و صورت و بازگشت نسبی به زندگی عادی، به جراحی‌های متعدد و صبوری طولانی نیاز دارند.

اخبار تاپ حوادث

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات