می ترسیدم به خانه بروم . ناگهان فکری به سرم زد. یک تاکسی گرفتم و به خانه دوستم رفتم. او همکلاسی ام است و به خاطر حرکات و رفتارش همیشه فکر می کردم چندسال از من بزرگتر است.

آن روز مادرش هم خانه بود. وقتی رابطه محبت آمیز این مادر و دختر را دیدم بغضم ترکید. با گریه برای شان گفتم چه اشتباهی کرده ام.

من در اثر یک رابطه مجازی به پسری جوان وابسته شدم. وقت و بی وقت در فضای مجازی با او درد دل می کردم وشب ها تا دیر وقت بیدار بودم و پیام های عاشقانه اش را می خواندم.

چند روز قبل بعد از جر و بحث تکراری پدر و مادرم که به خاطر غرور هردوی شان بود دلم گرفت .به احسان گفتم از این وضعیت خسته و کلافه شده ام و دیگر نمی توانم تحمل کنم.

او که به ظاهر همدردی می کرد گفت اگر پولی دستش بود خیلی زود برای خواستگاری پاپیش می گذاشت. احسان با این حرف رشته کلام را به دست گرفت تا نقشه ای که در سر می پروراند را عملی کند.

از آن لحظه ابراز عشق و علاقه احسان شدیدتر شد. با شعرها و پیام های عاشقانه اش دیوانه ام کرده بود. دیگر هیچ تردیدی نداشتم که احسان فرشته نجاتم است.

به خواهش و التماس افتادم زودتر برای خواستگاری دست به کار شود. احسان که موقعیت را مناسب می دید پیشنهاد داد برای جور کردن پول کمکش کنم.

منظور حرفش را نمی فهمیدم. او مرا خام کرد و رفتم تا طلاهای خواهرم که به تازگی ازدواج کرده را بردارم.

این کار را کردم و چند تکه طلا و مقداری پول نقد برداشتم. اما مادرم که متوجه تغییر رفتارم شده بود و مرا زیر نظر داشت مچم را لحظه خروج از خانه خواهرم گرفت.

نمی دانم با کدام عقل چنین کاری کردم و اعتبار خودم را جلوی مادر و خواهرم از بین بردم. به خانه که برگشتیم سخت گیری های مادرم شروع شد. بدبین شده بود و تهدیدم می کرد که بگذار پدرت از سر کار برگردد بعد می فهمی که نتیجه کار اشتباهت چیست و .. .

حسابی ترسیده بودم ، پدرم را خوب می شناختم و می دانستم اگر بفهمد چه اشتباهی کرده ام روزگارم را سیاه می کند. برای همین از خانه بیرون زدم . به احسان زنگ زدم. گفتم از خانه فراری شده ام. قهقه ای زد و گفت می بینم که بزرگ شده ای .

جواب سربالا می داد و مسخره ام می کرد. حتی با لحنی تهدید آمیز گفت اگر پولی برایش جور نکنم خیلی حرف ها با پدرو مادرم خواهد داشت و ... . او آخرین پیامی که برایم فرستاد این بود:تو دختر خوبی هستی ،اما دیگر مزاحمم نشو

مادر دوستم کمکم کرد. به خانه ما زنگ زد و گفت خیال شان راحت باشد. او با مادرم صحبت کرد و قرار شد به مشاوره بیائیم و از آقای دکتر کمک بگیریم.

من اعتراف می کنم اشتباه کرده ام ،اگر چه به قول مادر دوستم خوش شانس هستم چون اگر موضوع لو نمی رفت معلوم نبود چه دردسر دیگری برایم درست می شد.

نظر کارشناس:

دکتر حمید نجات - مشاور خانواده و استاد دانشگاه

دکتر حمید نجات ،روان شناس و استاد دانشگاه در این باره گفت:

در این ماجرابه دنبال علت هستیم و باید در پاسخ بگوئیم نیازهاب روانی هر انسانی عبارت است از :ارتباط،امنیت ،استقلال و ... که محل اصلی ارضائ آن درون خانه است.

وی افزود:در این ماجرا متاسفانه هیچ کدام از نیازها ارضا نشده ،والدین بنا به دلایلی ارتباط منطقی بین خود از یک طرف و بین خود با فرزندان شان نداشته اند.

دکتر نجات خاطر نشان کرد:،به این نکته مهم توجه داشته باشیم ،اگر در درون خانه احساس امنیت نکنند به احتمال زیادجبران این ضعف و امنیت را در بیرون از خانه جستجو می کنند.

مدرس مهارت های زندگی افزود:امنیت در خانه یعنی رابطه عاشقانه همراه با احترام والدین با هم،رابطه منطقی همراه با احترام و بدون قید و شرط والدین با فرزندان.

ذکنر نجات گفت:نکته مهم دیگر که متاسفانه در خانه ها و سیستم آموزشی و پرورشی مغفول باقی مانده ،تفکر نقاد است که به سادگی هر چیزی را از هرکسی باور نکنیم.اول شک سپس تحقیق و بررسی می کنیم (مگر به منبع اطلاعات اعتماد داشته باشیم)،در درمان این مورد ابتدا به ساختار خانواده و روابط پرداخته و سپس تفکر نقاد به دختر آموزش داده شد.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

 

آیا این خبر مفید بود؟