در یک ماه گذشته بار سومی بود که می شنیدم مدیرعامل یک شرکت تجاری شاکی دختری به اسم رویا هست به اتهام اخلال در نظم. از همکارها خواستم حین رسیدگی به پرونده اش وقتی هم به من بدهند که با او صحبت کنم.

با چهره برافروخته وارد اتاق شد، معصومیت و عصبانیت رو همزمان داشت.

بهش سلام کردم با اکراه جواب داد.معلوم بود تمایلی نداره که صحبت کنه، از همه معلومات و تجربیاتم استفاده کردم که بتونم سر صحبت رو جوری باز کنم که رغبت به بیان مشکلش پیدا کنه.

گفتم: شنیدم بار سومی هست که اخلال در نظم کردی، میشه بهم بگی علت چی بوده که خانمی به سن و سال تو با این معصومیت این کار رو کرده؟

سکوت کرد، عصبانیت از چهره اش رفته بود می خواست حرف بزنه اما دنبال بهانه ای برای اعتماد کردن بود.

با لبخند ازش پرسیدم: دبیرستانی که نیستی! بنظر دانشجویی، درسته؟

سرش رو بلند کرد، چشماش خیس بود.گفت: آره دانشجوی رشته نرم افزارم.

گفتم: خوب اگر دوست داری با هم از گذشته شروع کنیم تا به امروز برسیم نظرت چیه؟

لبخندی زد و گفت: در خانواده ای چهار نفره زندگی میکنم یک داداش بزرگتر از خودم دارم که مثل پدرم خیلی آروم و کم حرف هست، همه امورات خانواده به دست مادرم هست که هیچ وقت هم رابطه خوبی باهاش نداشتم.

از لحاظ مالی وضعیت خیلی خوبی داریم، از کودکی هر چه خواستم بهترینش در اختیارم بود. دیپلمم که گرفتم نخواستم پشت کنکور دانشگاه دولتی بمونم وارد دانشگاه آزاد شدم.

توی دانشگاه با کیوان که 8 سال از من بزرگتر هست آشنا شدم که اتفاقا هم محله ای هستیم و در شرکت تجاری.... شاغل هست.

چند لحظه ای سکوت کرد، بغض گلوش گرفت و چشماش دوباره خیس شد، ادامه داستان رو تقریبا می تونستم حدس بزنم؛ گفتم: دوستش داشتی؟

سرش رو بلند کرد و گفت: هنوزم دوستش دارم. من توی خونه محبت ندیدم بخاطر همین از همون روزی که باهاش آشنا شدم وابسته اش شدم. پسر خیلی خوبی هست اون هم به من علاقه داشت. همون روزهای اول آشنایی مون اومد خواستگاری که متاسفانه مادرم قبول نکرد.

بهش گفتم: خوبی کیوان رو تو فقط تائید می کنی یا اطرافیان هم با تو موافق بودن؟

گفت: پدر و برادرم با نظر من موافق بودند اما هر باغچه ای که شخم بزنی بالاخره چند تا کرم در اون پیدا میشه؛ مادرم توی تحقیقاتش یک نقطه خاکستری در سالهای قبل در زندگی کیوان پیدا کرد و از اونجایی که در خانواده ما حرف اول و آخر رو مادرم میزنه جواب کیوان منفی شد. با این حال، کیوان حدود دو سال رو خواسته اش موند اما مادرم نظرش رو تغییر نداد.

گفتم: خب علت کارهای این اواخر تو چی بود؟

این دفعه بغضش با عصبانیت همراه بود، صداش بلند شد و گفت: من میتونستم روزهای خوبی که نداشتم رو با کیوان داشته باشم اما کیوان دیگه من رو رها کرده حتی جواب تلفن هام هم نمیده؛ حالا هم که شنیدم میخواد ازدواج کنه حواسم به کارهام نیست، وقتی متوجه میشم که محل کار کیوان هستم در حالیکه سر و صدا کردم و شلوغ بازی در آوردم.

نویسنده : سعیده جمال زاده – معاون اجتماعی فرماندهی انتظامی شهرستان فسابرای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟