به گزارش رکنا، ستاره چند روزی بود که بی قرار بود، او نیمه های شب به حیاط می رفت و به آسمان نگاه می کرد، مادربزرگ در قصه هایش به او گفته بود هرکس در آسمان ستاره ای دارد.

ولی او هرچه به آسمان نگاه می کرد، ستاره اش را پیدا نمی کرد، ستاره اکنون بی تاب بود.

گلدان کوچک گل ستاره کم کم زرد، دخترک روز به روز لاغرتر می شد و در مدرسه کمتر با بچه ها حرف می زد...

مادر و پدر خسته از کشیدن بار زندگی شب ها زود می خوابیدند و صبح هنوز ستاره ها از آسمان نرفته بودند که از خانه خارج می شدند...

تنهایی، دیوار و چند تکه ابر دنیای کوچک ستاره را تیره کرده بود.

دیگر عروسک ستاره خوب می دانست که ستاره هر روز و هر شب چه قصه ای را برای او تعریف می کند!

مامان مرا دوست ندارد، او هیچ وقت مرا بغل نمی کند ولی من تو را دوست دارم، بغلت می کنم و موهایت را شانه می کنم.

ای کاش یک داداش کوچولو داشتم تا پدرت می شد آن وقت او هم مثل من هر شب تو را بوس می کرد.

عروسک نازم من هیچ وقت نمی گذارم که تو تنها باشی، هر شب برای این که نترسی تو را پیش خودم می خوابانم ولی من شب ها می ترسم، مامانی می گوید باید در اتاق خودت تنها باشی!

اشک های ستاره شروع به ریختن کرد، باد بی رحمانه گلدان کوچک را که لب ایوان نشسته بود تکان می داد، سایه درخت بید بر دیوار اتاق ستاره افتاده بود که مادر و پدر رسیدند.

ستاره ناگهان خشمگین شد ؛ شاید مامان و باباها باید بد باشند ! من چرا خوب بمانم من هم مامان بدی هستم بعد سراغ عروسکش رفت او را کتک زد و سرش را با قیچی برید.

همان شب و درحالیکه بالای سر عروسکش گریه می کرد پدر و مادرش داخل آمدند وقتی مادر عروسک زیبایی را که خریده بود به ستاره داد، پدر به او گفت: تولدت مبارک

آن شب ستاره نمی دانست غصه داشته باشد یا شاد باشد به عروسک قدیمی اش چشم دوخت سر بریده اش را نزد مادرش برد و خواست او را بدوزد وقتی مادر شنید که ستاره از تنهایی‌اش سر عروسکش را بریده است قطره های اشک از چشم هایش سرازیر شد.

صبح وقتی ستاره بیدار شد دید کنار مادرش خوابیده است و پدر آن روز به سرکار نرفته بود و مادر می خواست ستاره را با خود به گردش ببرد.

شب شده بود مادر قول داد ستاره را هر روز در آغوش بکشد و شب ها برایش لالایی بخواند و پدر هم ...

شب وقتی ستاره با دو عروسکش به حیاط رفت گلدان کوچکش سبز شده بود.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟