پرونده کدخبر: 234830 ارسال پرینت 22

رکنا: اعتماد بیجا سرنوشتم را تباه کرد. پدر و مادرم می‌گفتند فامیل گوشت همدیگر را بخورند استخوان هم را دور نمی‌ریزند.

 آن موقع، سن و سالی نداشتم و خوب و بد را تشخیص نمی‌دادم. با خوش‌حالی سر سفره عقد نشستم و عروس عمویم شدم. همه خوش‌حال بودند و هیچ‌کس نمی‌دانست چه سرنوشت شومی انتظارم را می‌کشد. پسرعمویم معتاد Addicted بود و تن به کار نمی‌داد. مجبور شدم سر کار بروم. به‌سختی پول درمی‌آوردم تا خرج عیاشی و دود و دم او را دربیاورم. وقتی فهمیدم با زنی فاسد و معتاد رابطه دارد، کاسه صبرم لبریز شد. طلاق گرفتم و به خانه پدرم برگشتم. خانواده‌ام خیلی هوایم را داشتند. ادامه تحصیل دادم و کار خوبی هم پیدا کردم. چند خواستگار خوب داشتم. نمی‌خواستم دوباره بی‌گدار به آب بزنم. نمی‌دانم چطور شد که در شبکه‌های اجتماعی، دل‌باخته مردی جوان شدم. خودش را مجرد معرفی می‌کرد. در اولین قرار ملاقات، فهمیدم زن و بچه دارد. می‌گفت می‌خواهد همسرش را طلاق بدهد. اعتراف می‌کنم عقلم را زیر پا گذاشتم و بدون اطلاع خانواده‌ام به عقد موقتش در‌آمدم. وعده‌های رویایی می‌داد. بعد از یک سال هم رهایم کرد. خانواده‌ام فهمیدند مرتکب چه اشتباهی شده‌ام. به خاطر این مرد دروغ‌گو، یک خواستگار خوبم را هم رد کرده‌بودم. نمی‌توانستم خودم را ببخشم.

بی‌هدف از خانه بیرون زدم‌. نمی‌توانستم به صورت پدر و مادرم نگاه کنم. ویلان و سرگردان شده‌بودم. به کلانتری سپاد رفتم و کمک خواستم.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.



اخبار مرتبط

ارسال نظر