پرونده کدخبر: 226035 ارسال پرینت 935

11 ساله بودم که پدر و مادرم از یکدیگر جدا شدند. آن زمان معنای طلاق را به درستی نمی دانستم و در همان عالم کودکی تصور می کردم مادرم مانند قبل که چندین روز قهر می کرد و به خانه پدربزرگم می رفت، این بار هم بعد از مدتی به خانه بازمی گردد اما چند ماه بعد پدرم زنی را به خانه آورد و گفت: از امروز باید او را مادر صدا کنی! در همان نگاه اول از آن زن تنفر پیدا کردم اما از چهره خشمگین پدرم ترسیدم و نتوانستم چیزی بگویم؛ این بود که سر ناسازگاری با نامادری ام گذاشتم و 11 بار از خانه فرار کردم تا این که به یک معتاد کراکی تبدیل شدم و ...

نوجوان 16 ساله که به اتهام کیف قاپی توسط مأموران انتظامی مشهد دستگیر شده است، پس از آن که به سوالات مقام قضایی درباره چگونگی سرقت هایش پاسخ داد، در تشریح ماجرای زندگی خود گفت: از زمانی که به خاطر دارم پدر و مادرم مدام با یکدیگر درگیر بودند به طوری که پدرم در حالت عصبانیت، اشیایی را به سمت مادرم پرت می کرد و گاهی نیز دعوای آن ها آن قدر شدت می گرفت که همسایه ها وارد خانه ما می شدند و آن ها را از یکدیگر جدا می کردند. با این وجود من سایه پدر و مادرم را بالای سرم احساس می کردم و به تحصیل ادامه می دادم. اگر چه این وضعیت برایم قابل تحمل نبود و مشاجرات آن ها تأثیر بدی بر روح و روانم داشت ولی هیچ گاه توسط دوستانم مورد تمسخر قرار نمی گرفتم. پدرم به مواد مخدر صنعتی اعتیاد داشت و همین عامل اصلی درگیری او با مادرم بود تا این که 5 سال قبل مادرم که دیگر از رفتارهای خشن پدرم به ستوه آمده بود، از او طلاق گرفت و به خانه پدربزرگم رفت. از آن روز به بعد همه دوستانم از من فاصله گرفتند چرا که پدر و مادرهایشان به آن ها توصیه می کردند با کسی که مادر بالای سرش نیست رفاقت نکنند چون ممکن است آن ها را به سمت کارهای خلاف بکشانم. این بود که روزی پدرم زن جوانی را به خانه آورد و از من خواست او را مادر صدا کنم اما من فقط مادر خودم را دوست داشتم و سعی می کردم آن زن را آزار و اذیت کنم تا از زندگی پدرم بیرون برود. وقتی پدرم متوجه رفتار من شد ، مرا کتک زد و من   از خانه فرار کردم و به پاتوق های افرادی رفتم که در آن جا مواد مخدر استعمال می کردند. دیگر درس و مدرسه را رها کرده بودم و فقط گاهی برای سرقت پول به خانه پدرم می رفتم. کم کم به کراک اعتیاد پیدا کردم و به همراه دوستانم در پاتوق های خلافکاران به استعمال مواد مخدر می پرداختم ولی دیگر نامادری ام که ماجرای سرقت هایم را فهمیده بود مرا به خانه راه نمی داد این بود که برای تأمین هزینه های اعتیاد مجبور شدم کیف زنان را سرقت کنم. به همین دلیل از بولوار توس مشهد به مرکز شهر می آمدم و پس از کیف قاپی دوباره به پاتوق دوستانم می رفتم. در آخرین سرقت خود، کیف زنانه ای را روی صندلی یک خودروی پارک شده در بولوار شهید قرنی دیدم و تصمیم به سرقت گرفتم اما به محض این که در خودرو را باز کردم مالک خودرو متوجه شد و با فریادهای او مأموران انتظامی هم به تعقیب من پرداختند و دستگیر شدم. من دوست داشتم درس بخوانم نه این که یک دزد شوم. اگر پدر و مادرم طلاق نمی گرفتند و من آواره پاتوق های خلافکاران نمی شدم...

خراسان

 



اخبار مرتبط

ارسال نظر