فیلم/ این غزل عاشقانه سعدی با صدای استاد شجریان هنوز هم دل عاشقان را میلرزاند
برخی شعرها با گذشت قرنها همچنان زنده میمانند و وقتی با صدای جاودانه استاد محمدرضا شجریان همراه میشوند، به اثری ماندگار در حافظه دوستداران شعر و موسیقی ایرانی تبدیل خواهند شد. غزل «چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی» از سعدی شیرازی یکی از همین آثار است.
غزل «چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی» از سعدی شیرازی، از مشهورترین عاشقانههای ادبیات فارسی به شمار میرود؛ شعری که با آواز استاد محمدرضا شجریان جلوهای تازه یافته و برای بسیاری از علاقهمندان شعر و موسیقی ایرانی، خاطرهانگیز و ماندگار شده است.
در این غزل، سعدی از عشقی سخن میگوید که با دلتنگی، وفاداری، صبر و امید درآمیخته است. شاعر، معشوق را به آب زلالی تشبیه میکند که جان تشنگان را تازه میکند و معتقد است هیچ هدیهای ارزشمندتر از حضور خود محبوب نیست.
او سپس از دوری معشوق و بیخبری از حال او مینالد و میگوید رفتن محبوب، دل عاشق را با خود برده و او را در غم و اندوه رها کرده است؛ با این حال، عشق آنقدر عمیق است که حتی بیوفایی نیز از مهر عاشق نمیکاهد.
در ادامه غزل، سعدی با نگاهی عارفانه و عاشقانه، پذیرش رنج عشق را نشانه وفاداری میداند و میگوید عاشق توان جفا کردن به محبوب را ندارد، حتی اگر خود بارها از او جفا دیده باشد.
یکی از زیباترین بخشهای این شعر، جایی است که شاعر راز دلش را به نسیم صبح میسپارد تا پیام عشق را به محبوب برساند؛ تصویری شاعرانه که قرنها بعد نیز همچنان تازگی و لطافت خود را حفظ کرده است.
سعدی در پایان، دیدار یار را بر تمام نعمتهای دنیا و حتی گشوده شدن درهای بهشت برتر میداند و با این تصویر، اوج دلدادگی و عشق را به نمایش میگذارد.
اجرای استاد محمدرضا شجریان بر این غزل نیز به باور بسیاری از دوستداران موسیقی سنتی، یکی از ماندگارترین روایتهای آوازی از شعر سعدی است؛ اجرایی که تلفیق ظرافت شعر فارسی با قدرت آواز ایرانی را به زیباترین شکل ممکن به تصویر میکشد و همچنان پس از سالها شنوندگان را تحت تأثیر قرار میدهد.
**متن غزل سعدی**
چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی؟
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی؟
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم
نه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایی
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی
چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان؟
تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمیشناسم تو ببر که آشنایی
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت
برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی
تو که گفتهای تأمل نکنم جمال خوبان
بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن
نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی