متهم ایرانی دادگاه میکونوس:

کدخبر: 462615 592

رکنا: کاظم دارابی متهم ایرانی پرونده جنجالی رستوران میکونوس و راوی کتاب «نقاشی قهوه خانه» می‌گوید ماجرای دادگاهش و آنچه در 15 سال زندان در آلمان بر او رفته نماد بی‌اعتنایی غرب به حقوق بشر است.

میکونوس نام رستورانی در برلین آلمان است که ۱۷ سپتامبر ۱۹۹۲ شهرتی جهانی پیدا می‌کند. یک واقعه تروریستی در این رستوران رخ می‌دهد، چهارتن از فعالین سیاسی کرد در یک عملیات مسلحانه کشته می‌شوند و دستگاه قضائی آلمان در روندی عجیب پای ایران را به ماجرا باز می‌کند. مهندس «کاظم دارابی» یکی از کسانی است که زندگی‌اش با اتهام به دست داشتن در این واقعه مسیر متفاوتی پیدا می‌کند. او به همراه چهار تبعه لبنان به عنوان متهمین این عملیات معرفی می‌شوند و در یک فرآیند قضائی پرابهام که جنبه‌های سیاسی دادگاه بر وجه حقوقی آن غلبه داشت، به حبس ابد محکوم می‌شود که پس از تجدیدنظر حبس وی به ۲۵ سال تقلیل می‌یابد. دارابی ۱۵ سال از زندگی اش را به پای اتهامی سپری می‌کند که چیزی از آن نمی‌داند. اتهامی که علی رغم حضور شاهدین رنگارنگ و عجیب و غریب در دادگاه، هیچگاه به درستی اثبات نمی‌شود. به تازگی و یازده سال بعد از آزادی دارابی، با انتشار خاطراتش از زندگی و حبس در آلمان در قالب کتاب «نقاشی قهوه‌خانه» این روزها در بسیاری از محافل سیاسی و پژوهشی داخلی و خارجی نامش بر سر زبان‌ها افتاده است. کتابی که به کوشش محسن کاظمی و از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شده است. دارابی در فرصت مصاحبه با مهر درباره حواشی پیرامون این کتاب و آنچه بر او گذشته است صحبت کرده است.

انتشار کتاب «نقاشی قهوه‌خانه» چه بازتابی در داخل و خارج از کشور داشته است ؟

چه افراد سیاسی و چه اهالی هنر پس از خوانش کتاب همه تحت تأثیر آن قرار گرفته‌بودند. این برای خود من هم تعجب آور بود. هم افراد عادی و هم دانشگاهیان و حتی خانواده و اقوام به من می‌گفتند خوشحالیم که چنین کتابی منتشر شده و روایت تک صدایی از این حادثه را شکسته است آن‌هم از زبان کسی که خودش در دل این دادگاه بوده و برای این حادثه زندانی شده، این اتفاق روایت شده است. همه دوست دارند این دوگانگی را کشف کنند و حرف ما را مقابل حرف خارج از کشورنشینان بخوانند. من در این کتاب همه چیز را رد نکرده‌ام. بالاخره حادثه‌ای رخ داده است. من در این کتاب اعتقاداتم را رد نکرده‌ام، نگفتم که اعتقادی به انقلاب اسلامی و ولایت فقیه و جمهوری اسلامی ندارم. اعتقادم سرجایخود اما در این عملیات و حادثه، حضور و نقشی نداشتم. من نه عضو نیروی قدس بوده‌ام، نه سپاه و نه وزارت اطلاعات که اگر بودم باعث افتخارم بود ولی عضو این نهادها نبودم. من عضو حزب الله لبنان و جای دیگر نبودم و نیستم که اگر بودم افتخارم بود و الان هم دوستشان دارم. تنها چیزی که گفتند و درست بود این بود که من عضو انجمن اسلامی دانشجویان اروپا بودم.

وقتی بنی‌صدر را در دادگاه من به عنوان شاهد آوردند او حرف‌هایی زد مبنی بر اینکه از ارگان‌های داخلی به او خبر داده‌اند که ماجرای میکونوس کار ایران است اما وقتی رئیس دادگاه از او مدرک خواست گفت به دلیل مسائل امنیتی نمی‌تواند سندی ارائه کند و اسم رابطش را ببرداما اصل حرفم این بوده و هست که من در عملیات میکونوس نقشی نداشته‌ام. این کتاب را برای همین نوشتم. به من تهمت زدند که تو بچه مسلمانی. بله هستم. این افتخارم است. افتخارم است که برای اولین سالگرد رحلت امام خمینی ۳۰۰ نفر را در برلین جمع کنم و یک کاباره را تغییر وضعیت بدهم و مبدل کنم به یک حسینیه و در آن مراسم بگیریم. افتخارم است که برای این مراسم از تاجرهای ایرانی ساکن آلمان به صورت رایگان فرش بگیرم و کف زمین و زیر پای میهمانان مراسم را فرش کنم. در هر صورت بازتاب کتاب در داخل برای من و آقای محسن کاظمی و حتی ناشر غیرمنتظره بوده است.

درباره بازتاب‌های خارجی کتاب نفرمودید.

فکر می‌کنم هنوز بازتاب‌های خارجی کتاب باقی مانده و ارائه نشده است. هنوز خیلی‌ها کتاب را در خارج نخوانده‌اند و با این وجود از سر لج دارند درباره آن موضع‌گیری می‌کنند. کاش لااقل خوانده بودند کتاب را و بعد نقد می‌کردند. من کتاب را به یکی از چهره‌های سرشناس فرهنگی دادم و او شروع کرد به خواندن. به او پیشنهاد کردم که کتاب را در فضاهایی که دارد معرفی کند. گفت من باید کتاب را تا آخر بخوانم و ماجرا را بفهمم بعد درباره کتاب در فضای مجازی چیزی بنویسم. این را گفتم که بدانید یک بچه مسلمان شیعه در ایران حاضر نیست کتاب من را نخوانده تبلیغ کند ولی یک ضدانقلاب خارج نشین به خودش اجاره می‌دهد بدون خواندن یک صفحه از کتاب آن را نقد کند و در برابرش موضع بگیرد. البته از آنها انتظاری نیست. آنها را هر کاری بکنیم ضد ما هستند. آقای ظریف در سخنرانی‌اخیرش در کنفرانس مونیخ گفته بود که آمریکا و مخالفان ما جز سرنگونی نظام ما به چیزی راضی نمی‌شوند. این حرف درستی است. این خواست ضدانقلاب است. البته مطلع هستم که برخی از آنها کتاب را تهیه کردند و خبر دارم که «بی‌بی‌سی» و «من و تو» و سایر شبکه‌های خارجی در حال برنامه‌ریزی برای پاسخ دادن به کتاب و آنچه در آن مطرح شده، هستند.

از کجا به شما خبر رسیده است؟

به خاطر مسائل امنیتی نمی‌توانم بیان کنم! چرا می گویم «بخاطر مسائل امنیتی»؟ وقتی بنی‌صدر را در دادگاه من به عنوان شاهد آوردند او حرف‌هایی زد مبنی بر اینکه از ارگان‌های داخلی به او خبر داده‌اند که ماجرای میکونوس کار ایران است اما وقتی رئیس دادگاه از او مدرک خواست گفت به دلیل مسائل امنیتی نمی‌تواند سندی ارائه کند و اسم رابطش را ببرد. چند شاهد دیگر ایرانی را هم که به دادگاه آوردند و علیه من و ایران شهادت دادند، هر حرفی زدند گفتند نمی‌توانند به خاطر مسائل امنیتی رابط را معرفی کنند و جالب اینکه قاضی هم پذیرفت. مگر همچنین چیزی ممکن است؟ حالا من هم می‌گویم خبر دارم که آنها در تدارک کار بر ضد کتاب هستند اما از چه کانالی اطلاع دارم دیگر بماند.

۲۶ سال از حادثه میکونوس گذشته است. الان این ماجرا را چطور تفسیر می‌کنید؟

من یک بچه حزب‌اللهی بودم در آلمان و البته نه از نوع بی‌منطق و چماق‌دارش. من نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه را برای خودم الگو کرده بودم. انقلاب که رخ داد حدود ۲۰ سالم بود. در پانزده سالگی و در قبل از انقلاب به خاطر یک دعوا در مدرسه، مرا دستگیر کردند. پاسبانی آمد دم در و از مادر سراغ من را گرفت و مادرم گفت برو دم در و ببین ماجرا از چه قرار است. رفتم و درجا به من دستبند زدند و مرا به زندان عادل آباد شیراز بردند. هرچه اصرار کردم چرا مرا گرفته‌اید گفتند بخاطر مسائل امنیتی. من اصلاً معنای «امنیتی» را نمی‌دانستم. من خیلی در باغ مسائل سیاسی نبودم. البته آشنایانی داشتیم که این کارها را می‌کردند. رفته بودم در مسجد محل، تعدادی برگه به من دادند و گفتند اینها را پخش کن. من هم که نمی‌دانستم چیست آنها را گرفتم و خیلی راحت جلوی مساجد اعلامیه پخش می‌کردم. من از زمان رفتنم در بند سیاسی‌های زندان عادل آباد بود که دیگر سیاسی شدم. من در زندان جذب بچه مسلمان‌ها شدم.

به ظریف گفتم سرنوشت یک ایرانی را در بند اروپایی‌ها بخوانید و هر وقت آنها دم از رعایت نشدن حقوق بشر در ایران زدند این کتاب را و آنچه بر من رفته را بر سرشان بکوبیداما برگردم به سوال شما. من زندان را قبل از انقلاب دیده بودم و با کار سیاسی آشنا شده بودم. بعد از انقلاب می‌خواستم برای کار بروم به آمریکا که به خاطر ماجرای لانه جاسوسی موفق نشدم، بعد عزم اتریش را کردم که آن هم میسر نشد و در نهایت اتفاقی گذرم به آلمان افتاد. ماشین پیکانی داشتم که فروختم و با پولش ۴ هزار مارک گرفتم و رفتم آلمان. آنجا کار کردم. هر کاری که فکرش را بکنید. از ظرف‌شویی تا بیل زدن و برف‌روبی. در عین حال در آن سال‌ها در انجمن اسلامی هم فعال بودم به ویژه در ماجرای فروش بمب‌های شیمیایی به عراق تظاهرات داشتیم یا در روز قدس و سالگرد انقلاب اسلامی و … من فکر می‌کنم میکونوس اولین حادثه تروریستی از این نوع در آلمان بود و مأمور تجسس این پرونده از وقتی این مسئولیت به او ابلاغ شد به گفته خودش حتی تا قبل از اینکه برای اولین بار صحنه جرم را ببیند، گفته بود که این اتفاق کار ایران است! شما چطور می‌توانید ذهنیت این چنینی را عوض کنید. همین تفکر است که هر مخالف و معارض ایران را در دادگاه آورند حرفش را قبول کردند. کل میکونوس سناریویی بود علیه جمهوری اسلامی ایران. برای من هنوز مشخص نیست که عاملان این حادثه چه کسانی بودند و فکر نمی‌کنم خود آلمان هم بداند. مساله من اما این است که هر کسی که عامل بوده برای من مهم نیست.

شما چطور باور کردید که این ماجرا دسیسه‌ای علیه نظام است؟

در حکمی که برای من در دادگاه انشا کردند نوشته بودند فلانی یعنی من، عضو سپاه پاسداران، عضو نیروی قدس، عضو وزارت اطلاعات و عضو حزب‌الله لبنان است. هر چه توضیح دادیم که هیچ ایرانی نمی‌تواند همزمان عضو هر سه باشد و اصلاً حزب‌الله لبنان یک عضو ایرانی هم ندارد، قبول نکردند. در حکم آمده است که من با اطلاع از اینکه عملیاتی در راه است خانه‌ام را در اختیار تروریست‌های قرار داده‌ام. خانه‌ای که اسناد ترک من در سه سال قبل از حادثه از آن موجود است. اینها همه یعنی سناریویی برای ما نوشته شده است.

چطور نهادهای امنیتی در ایران به شما هشدار نداده بودند که بازگشت شما به آلمان می‌تواند خطراتی برای شما داشته باشد؟

خیلی ساده است چون اشراف و اطلاعات وزارت اطلاعات نشان می‌دهد که من به عنوان یک کسی که در آلمان درس می‌خوانم و کاسبی می‌کنم و زن و بچه دارم و دائم در رفت و آمد میان ایران و آلمان هستم در این ماجرا دست نداشته‌ام. اگر من عامل وزارت اطلاعات بودم نباید می‌گذاشت من در آن مقطع دوباره به آلمان برگردم. همه اینها دلیلی است برای اینکه نشان دهد من با آنها رابطه‌ای نداشته‌ام. من یک آدم معمولی و شهروند ساده بودم و همین باعث شد که کسی روی من حساس نشود.

یعنی به شما حتی یک هشدار هم ندادند؟

وقتی من هیچ ارتباطی با آنها ندارم و می‌دانند که من در این ماجرا دست ندارم و خودشان هم دائم گفتند که در این ماجرا دستی ندارند، چه هشداری باید به من بدهند. اصلاً آنها از کجا باید از سفر من به تهران اطلاع داشته باشند، یا بدانند که آلمانی‌ها قرار است چند روز بعد از بازگشت من به برلین، به عنوان متهم میکونوس دستگیرم کنند؟

بالاخره شما یک فعال سیاسی در خارج از کشور بودید و سابقه دستگیری به خاطر مخالفت با منافقین در خارج از کشور داشتید.

بله. آن برای ۱۰ سال قبل بود. یک اتفاق دانشجویی بود. دوستان ما را طرفداران مجاهدین خلق کتک زده بودند. رفتیم پیش پلیس اعتنایی نکردند خودمان دست به کار شدیم و حقمان را گرفتیم. یک درگیری متداول بین دانشجویان آن‌هم در یک کشور غریب. چند ماهی هم بازداشت شدیم. اما این زد و خورد بیش از اینکه بخاطر مخالفت با منافقین باشد به دلیل حمایت از دوستان و دانشجویان مظلوم بود.

مساله دیگر هم به نقش برادر شما بازمی‌گردد. وی با عاملان حادثه هم خانه بودند و معلوم نیست که از ایشان در آلمان بازخواستی شد یا نه؟

برادر من آدم ساکت و کم‌حرفی است و به اصطلاح خیلی در خودش است. بر عکس من که خیلی حاشیه دارم ،چه در محیط کار و چه در خانواده. من او را با زور از ایران به آلمان بردم چون می‌گفتم آنجا امکان کسب درآمد بیشتر است. آلمان که آمد مدتی در شرکت من کار کرد و در کارگاه خودم مشغولش کردم. صبح می‌رفت سر کار و شب می‌آمد خانه. نه اهل تفریح بود و نه گردش و هیچ برنامه‌ای. در مراسم‌های مختلفی هم که برای عاشورا و محرم و …بود حضور داشت و از همین رهگذر با بچه‌های لبنانی رفیق شد.

شما ده سال است که از زندان آزاد شدید و سکوت شما در این سال‌ها سخت نبود؟

من برای مصاحبه کردن آزاد بودم. کسی به من نگفت صحبت بکن یا نکن. من وابسته به جایی نیستم که بخواهد به من دستور بدهد. من آدمی نیستم که حرف کسی را در این موارد بخواهم گوش دهم. کسی اجباری به من نکرد که نتیجه بگیریم من عضو جایی هستم. من در این سال‌ها فقط در برنامه راز حضور پیدا کردم و با آقای طالب‌زاده صحبت کردم. آن هم به اصرار دوستی بود.

یعنی از دستگاه‌های حکومتی شما را صدا نکردند که چه اتفاقی برائت رخ داد و حرفت چه بود؟

من در زندان شنیده بودم که در ایران تشکیلاتی به نام حقوق بشر اسلامی است که مسئول است و در و پیکر دارد و پیگیر مسائل حقوق بشری است. من خیلی توقع داشتم که اینها به من مراجعه کنند و بپرسند که چه شده. زنده‌ای؟ مرده‌ای؟ کسی اما نیامد و هنوز برایم این سوال‌برانگیز است. این افراد انگار نه خبر می‌خوانند و نه تلویزیون می‌بینند. خودشان را زده‌اند به نشنیدن. نمی‌دانم دلیلش چیست. شاید کار من را کوچک می‌پندارند. من فقط در این ده سال یکباربا آقای طالب‌زاده حرف زدم و بعد هم نشست خبری کتابم را شرکت کردم.

آقای دارابی چرا خود شما مراجعه‌ای نکردید به جایی و صحبتی درباره وضع خود نکردید؟

این پیشنهاد آقای کاظمی بود. خدا را شاهد می‌گیرم که هیچ نهادی در نگارش این کتاب به من و آقای کاظمی تذکری نداد و نگفت که این‌طوری بنویس و آن طور ننویس. حتی پس از انتشار کتاب شاکی شدند که چرا قبل از انتشار کتاب آن را ندادید ما بخوانیم. اینکه الان ضدانقلاب می‌گویند یک تشکیلات پشت نگارش این کتاب است دروغ است. کاظمی معتقد بود باید ساکت باشیم که کار لوس نشود و حوزه هم می‌گفت کتاب را ناگهان در بازار می‌ریزیم که دیگر کسی نتواند چیزی بگوید.

شما در آلمان هم که در حبس بودید حس نکردید اقدام و مذاکره‌ای برای تبرئه جمهوری اسلامی و شما از این ماجرا در میان باشد؟ مثلاً بخواهند شما را مبادله کنند؟

من به عنوان یک ایرانی از دولتم توقع دارم که مدافع من باشد. وقتی یک ایرانی به هر دلیلی در خارج از کشور دستگیر می‌شود انتظار این است که دولت مدافع و پیگیر کار او باشد. انتظار داشتم همه مسئولان نظام پشت من باشند و از من به عنوان یک ایرانی دستگیر شده که تهمت زیادی به او وارد شده کمک کنند. این یک وظیفه حکومتی است. من خاطرم هست که رئیس دولت اصلاحات در سفرش به آلمان و در دیدار با صدراعظم پیگیر کار من شد و با خانواده من دیدار کرد و گفت دولت آلمان قول داده پس از ده سال حبس من را آزاد کند که زیر قولشان زدند و نکردند. درباره تبادل هم من چیزی نشنیدم. باید دولت فکری به حال این کار می‌کرد. آنها طبق قانون خودشان با من برخورد کردند. قانونی که می‌گوید متهم به حبس اگر خارجی باشد بعد از گذراندن دو سوم دوران محکومیتش می‌تواند درخواست عفو کند به شرط اینکه دیگر به آلمان بازنگردد. برای من هم اینگونه شد و پس از پانزده سال و شصت و سه روز آزادم کردند.

شنیده‌ایم که کتاب را برای خواندن به وزیر امور خارجه اهدا کردید؟

بله در لبنان بودم که ایشان برای بازدید به این کشور آمدند و در سالگرد پیروزی انقلاب در جمع ایرانیان سخنرانی داشتند. اصلاً هم اجازه نمی‌دادند به ایشان نزدیک شوی. اما مصمم بودم که کتاب را به ایشان برسانم. با ترفندی که شامل فریاد زدن و صدا کردن نامشان در جمع بود توجهشان را به خودم جلب کردم و کتاب را به او دادم و گفتم سرنوشت یک ایرانی را در بند اروپایی‌ها بخوانید و هر وقت آنها دم از رعایت نشدن حقوق بشر در ایران زدند این کتاب را و آنچه بر من رفته را بر سرشان بکوبید.

در کتاب از فردی به اسم یوسف امین نام برده می‌شود که اصل اتهامات به شما براساس اعترافات او پایه گذاری می‌شود ، شما این فرد را می‌شناختید؟

من در طول زندگی‌ام یوسف امین را هفت، هشت بار بیشتر ندیده بودم. بچه مسلمانی بود در آلمان و از روی حس مسلمانی و هم مسجدی بودن با او دوست بودیم و می‌شناختیمش. او از لبنان آمده بود آلمان و تقاضای پناهندگی سیاسی داده بود. دنبال کارهایش بود و ما هم به او در حد توان کمک کردیم. طبیعی هم بود. در غربت افراد بیشتر هوای هم وطن یا هم مسلک خود را دارند. برای رضای خدا به شریکم گفتم که کاری به او بدهد و او در شرکتش به او کار داد. بعد هم که به اتفاق یک آلمانی دیگر در شهری دورافتاده دستگیر شد. آدمی ترسو بود و نمی‌دانست چطور حرف بزند که خودش را نجات دهد. خودش در جریان بازجویی‌ها ده بار گفته که دنبال راهی است که از این معرکه نجات پیدا کند. برای این مساله حاضر بود حتی به دیگران تهمت بزند. حتی حاضر بود به سفیر ایران تهمت بزند که خودش را نجات دهد.

گزارشی به پلیس آلمان رسید که او به همراه فرد دیگری ضاربان احتمالی ماجرای میکونوس هستند. فردی ۵۰ هزار مارک گرفته بود و چنین ادعایی کرده بود. پلیس هم آن دو را دستگیر کرده بود و براساس توان حرفه‌ای و روانشناختی که داشتند متوجه شده بودند که نقطه ضعف یوسف امین همین ترس است. او را ذره ذره پختند که درباره من حرف بزند. او اوایل درباره من حرفی نزده بود اما بعد تحت تأثیر این فضا علیه من شهادت داد و البته بعد هم آن اعترافاتش را پس گرفت اما دیگر دادگاه قبول نکرد با اینکه هیچ سندی علیه من نداشت.

وکیل شما نتوانست کاری در این زمینه بکند؟ مثلاً به گوش کمیسیون‌های سازمان ملل برسانید که چنین ظلم آشکاری در یک پرونده بین المللی در جریان است.

اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها خاصیتشان همین است. آنها این ماجرای میکونوس را درست کردند و امثال یوسف امین را ساختند. شما می‌گوئید به خودشان از خودشان شکایت کنیم؟ الان مگر جز این است که برای همه مسجل است که تأسیس داعش کار آمریکا است؟ آنوقت میگویند ما در حال مبارزه با داعش هستیم. مگر سازمان ملل در همان آمریکا نیست؟ شما چه انتظارهایی دارید. وکیل من می‌گفت اگر من دوربین داشتم و از این دادگاه فیلم می‌گرفتم همه می‌توانستند ببینند این دادگاه و بحث‌هایش چقدر بی‌ارزش است. اگر آلمان به من حکم ابد نمی‌داد نمی‌توانست ایران را به این ماجرا متصل کند. باید من را محکوم می‌کردند. باید من را عضو سپاه و حرب‌الله و…نشان می‌دادند تا بتوانند کار دو ضارب لبنانی را توجیه کنند.

یوسف را پس از آزادی دیدید؟

بله. یکباری به واسطه دوستی لبنانی پیغام فرستاد که اشتباه کرده و معذرت می‌خواهد و طلب بخشش دارد. پیغام دادم که تو باعث شدی من بدون دلیل و با دروغ متهم به کاری شوم که نکردم و پانزده سال حبس کشیدم. من تو را نمی‌بخشم و دیگر نمی‌خواهم ببینمت. یکبار هم در ضاحیه بیروت پشت فرمان ماشین بودم و به سمت منزل می‌رفتم دیدم یک موتورسوار دارد به سمت من می‌آید. حس کردم او را می‌شناسم. ناخودآگاه به او سلام هم کردم. از بغل من که رد شد تازه فهمیدم یوسف امین است. او هم دور زد و برگشت. با موتور کنار من می‌آمد و می‌خواست صحبت کند اما من راهم را کشیدم و رفتم و او افتاد دنبالم.

واقعاً عضو جنبش امل بود؟

خودش اینطور می‌گفت. هر ساعتی چیزی می‌گفت.

برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟

میکونوس نام رستورانی در برلین آلمان است که ۱۷ سپتامبر ۱۹۹۲ شهرتی جهانی پیدا می‌کند. یک واقعه تروریستی در این رستوران رخ می‌دهد، چهارتن از فعالین سیاسی کرد در یک عملیات مسلحانه کشته می‌شوند و دستگاه قضائی آلمان در روندی عجیب پای ایران را به ماجرا باز می‌کند. مهندس «کاظم دارابی» یکی از کسانی است که زندگی‌اش با اتهام به دست داشتن در این واقعه مسیر متفاوتی پیدا می‌کند. او به همراه چهار تبعه لبنان به عنوان متهمین این عملیات معرفی می‌شوند و در یک فرآیند قضائی پرابهام که جنبه‌های سیاسی دادگاه بر وجه حقوقی آن غلبه داشت، به حبس ابد محکوم می‌شود که پس از تجدیدنظر حبس وی به ۲۵ سال تقلیل می‌یابد. دارابی ۱۵ سال از زندگی اش را به پای اتهامی سپری می‌کند که چیزی از آن نمی‌داند. اتهامی که علی رغم حضور شاهدین رنگارنگ و عجیب و غریب در دادگاه، هیچگاه به درستی اثبات نمی‌شود. به تازگی و یازده سال بعد از آزادی دارابی، با انتشار خاطراتش از زندگی و حبس در آلمان در قالب کتاب «نقاشی قهوه‌خانه» این روزها در بسیاری از محافل سیاسی و پژوهشی داخلی و خارجی نامش بر سر زبان‌ها افتاده است. کتابی که به کوشش محسن کاظمی و از سوی انتشارات سوره مهر منتشر شده است. دارابی در فرصت مصاحبه با مهر درباره حواشی پیرامون این کتاب و آنچه بر او گذشته است صحبت کرده است.

انتشار کتاب «نقاشی قهوه‌خانه» چه بازتابی در داخل و خارج از کشور داشته است ؟

چه افراد سیاسی و چه اهالی هنر پس از خوانش کتاب همه تحت تأثیر آن قرار گرفته‌بودند. این برای خود من هم تعجب آور بود. هم افراد عادی و هم دانشگاهیان و حتی خانواده و اقوام به من می‌گفتند خوشحالیم که چنین کتابی منتشر شده و روایت تک صدایی از این حادثه را شکسته است آن‌هم از زبان کسی که خودش در دل این دادگاه بوده و برای این حادثه زندانی شده، این اتفاق روایت شده است. همه دوست دارند این دوگانگی را کشف کنند و حرف ما را مقابل حرف خارج از کشورنشینان بخوانند. من در این کتاب همه چیز را رد نکرده‌ام. بالاخره حادثه‌ای رخ داده است. من در این کتاب اعتقاداتم را رد نکرده‌ام، نگفتم که اعتقادی به انقلاب اسلامی و ولایت فقیه و جمهوری اسلامی ندارم. اعتقادم سرجایخود اما در این عملیات و حادثه، حضور و نقشی نداشتم. من نه عضو نیروی قدس بوده‌ام، نه سپاه و نه وزارت اطلاعات که اگر بودم باعث افتخارم بود ولی عضو این نهادها نبودم. من عضو حزب الله لبنان و جای دیگر نبودم و نیستم که اگر بودم افتخارم بود و الان هم دوستشان دارم. تنها چیزی که گفتند و درست بود این بود که من عضو انجمن اسلامی دانشجویان اروپا بودم.

وقتی بنی‌صدر را در دادگاه من به عنوان شاهد آوردند او حرف‌هایی زد مبنی بر اینکه از ارگان‌های داخلی به او خبر داده‌اند که ماجرای میکونوس کار ایران است اما وقتی رئیس دادگاه از او مدرک خواست گفت به دلیل مسائل امنیتی نمی‌تواند سندی ارائه کند و اسم رابطش را ببرداما اصل حرفم این بوده و هست که من در عملیات میکونوس نقشی نداشته‌ام. این کتاب را برای همین نوشتم. به من تهمت زدند که تو بچه مسلمانی. بله هستم. این افتخارم است. افتخارم است که برای اولین سالگرد رحلت امام خمینی ۳۰۰ نفر را در برلین جمع کنم و یک کاباره را تغییر وضعیت بدهم و مبدل کنم به یک حسینیه و در آن مراسم بگیریم. افتخارم است که برای این مراسم از تاجرهای ایرانی ساکن آلمان به صورت رایگان فرش بگیرم و کف زمین و زیر پای میهمانان مراسم را فرش کنم. در هر صورت بازتاب کتاب در داخل برای من و آقای محسن کاظمی و حتی ناشر غیرمنتظره بوده است.

درباره بازتاب‌های خارجی کتاب نفرمودید.

فکر می‌کنم هنوز بازتاب‌های خارجی کتاب باقی مانده و ارائه نشده است. هنوز خیلی‌ها کتاب را در خارج نخوانده‌اند و با این وجود از سر لج دارند درباره آن موضع‌گیری می‌کنند. کاش لااقل خوانده بودند کتاب را و بعد نقد می‌کردند. من کتاب را به یکی از چهره‌های سرشناس فرهنگی دادم و او شروع کرد به خواندن. به او پیشنهاد کردم که کتاب را در فضاهایی که دارد معرفی کند. گفت من باید کتاب را تا آخر بخوانم و ماجرا را بفهمم بعد درباره کتاب در فضای مجازی چیزی بنویسم. این را گفتم که بدانید یک بچه مسلمان شیعه در ایران حاضر نیست کتاب من را نخوانده تبلیغ کند ولی یک ضدانقلاب خارج نشین به خودش اجاره می‌دهد بدون خواندن یک صفحه از کتاب آن را نقد کند و در برابرش موضع بگیرد. البته از آنها انتظاری نیست. آنها را هر کاری بکنیم ضد ما هستند. آقای ظریف در سخنرانی‌اخیرش در کنفرانس مونیخ گفته بود که آمریکا و مخالفان ما جز سرنگونی نظام ما به چیزی راضی نمی‌شوند. این حرف درستی است. این خواست ضدانقلاب است. البته مطلع هستم که برخی از آنها کتاب را تهیه کردند و خبر دارم که «بی‌بی‌سی» و «من و تو» و سایر شبکه‌های خارجی در حال برنامه‌ریزی برای پاسخ دادن به کتاب و آنچه در آن مطرح شده، هستند.

از کجا به شما خبر رسیده است؟

به خاطر مسائل امنیتی نمی‌توانم بیان کنم! چرا می گویم «بخاطر مسائل امنیتی»؟ وقتی بنی‌صدر را در دادگاه من به عنوان شاهد آوردند او حرف‌هایی زد مبنی بر اینکه از ارگان‌های داخلی به او خبر داده‌اند که ماجرای میکونوس کار ایران است اما وقتی رئیس دادگاه از او مدرک خواست گفت به دلیل مسائل امنیتی نمی‌تواند سندی ارائه کند و اسم رابطش را ببرد. چند شاهد دیگر ایرانی را هم که به دادگاه آوردند و علیه من و ایران شهادت دادند، هر حرفی زدند گفتند نمی‌توانند به خاطر مسائل امنیتی رابط را معرفی کنند و جالب اینکه قاضی هم پذیرفت. مگر همچنین چیزی ممکن است؟ حالا من هم می‌گویم خبر دارم که آنها در تدارک کار بر ضد کتاب هستند اما از چه کانالی اطلاع دارم دیگر بماند.

۲۶ سال از حادثه میکونوس گذشته است. الان این ماجرا را چطور تفسیر می‌کنید؟

من یک بچه حزب‌اللهی بودم در آلمان و البته نه از نوع بی‌منطق و چماق‌دارش. من نظام جمهوری اسلامی و ولایت فقیه را برای خودم الگو کرده بودم. انقلاب که رخ داد حدود ۲۰ سالم بود. در پانزده سالگی و در قبل از انقلاب به خاطر یک دعوا در مدرسه، مرا دستگیر کردند. پاسبانی آمد دم در و از مادر سراغ من را گرفت و مادرم گفت برو دم در و ببین ماجرا از چه قرار است. رفتم و درجا به من دستبند زدند و مرا به زندان عادل آباد شیراز بردند. هرچه اصرار کردم چرا مرا گرفته‌اید گفتند بخاطر مسائل امنیتی. من اصلاً معنای «امنیتی» را نمی‌دانستم. من خیلی در باغ مسائل سیاسی نبودم. البته آشنایانی داشتیم که این کارها را می‌کردند. رفته بودم در مسجد محل، تعدادی برگه به من دادند و گفتند اینها را پخش کن. من هم که نمی‌دانستم چیست آنها را گرفتم و خیلی راحت جلوی مساجد اعلامیه پخش می‌کردم. من از زمان رفتنم در بند سیاسی‌های زندان عادل آباد بود که دیگر سیاسی شدم. من در زندان جذب بچه مسلمان‌ها شدم.

به ظریف گفتم سرنوشت یک ایرانی را در بند اروپایی‌ها بخوانید و هر وقت آنها دم از رعایت نشدن حقوق بشر در ایران زدند این کتاب را و آنچه بر من رفته را بر سرشان بکوبیداما برگردم به سوال شما. من زندان را قبل از انقلاب دیده بودم و با کار سیاسی آشنا شده بودم. بعد از انقلاب می‌خواستم برای کار بروم به آمریکا که به خاطر ماجرای لانه جاسوسی موفق نشدم، بعد عزم اتریش را کردم که آن هم میسر نشد و در نهایت اتفاقی گذرم به آلمان افتاد. ماشین پیکانی داشتم که فروختم و با پولش ۴ هزار مارک گرفتم و رفتم آلمان. آنجا کار کردم. هر کاری که فکرش را بکنید. از ظرف‌شویی تا بیل زدن و برف‌روبی. در عین حال در آن سال‌ها در انجمن اسلامی هم فعال بودم به ویژه در ماجرای فروش بمب‌های شیمیایی به عراق تظاهرات داشتیم یا در روز قدس و سالگرد انقلاب اسلامی و … من فکر می‌کنم میکونوس اولین حادثه تروریستی از این نوع در آلمان بود و مأمور تجسس این پرونده از وقتی این مسئولیت به او ابلاغ شد به گفته خودش حتی تا قبل از اینکه برای اولین بار صحنه جرم را ببیند، گفته بود که این اتفاق کار ایران است! شما چطور می‌توانید ذهنیت این چنینی را عوض کنید. همین تفکر است که هر مخالف و معارض ایران را در دادگاه آورند حرفش را قبول کردند. کل میکونوس سناریویی بود علیه جمهوری اسلامی ایران. برای من هنوز مشخص نیست که عاملان این حادثه چه کسانی بودند و فکر نمی‌کنم خود آلمان هم بداند. مساله من اما این است که هر کسی که عامل بوده برای من مهم نیست.

شما چطور باور کردید که این ماجرا دسیسه‌ای علیه نظام است؟

در حکمی که برای من در دادگاه انشا کردند نوشته بودند فلانی یعنی من، عضو سپاه پاسداران، عضو نیروی قدس، عضو وزارت اطلاعات و عضو حزب‌الله لبنان است. هر چه توضیح دادیم که هیچ ایرانی نمی‌تواند همزمان عضو هر سه باشد و اصلاً حزب‌الله لبنان یک عضو ایرانی هم ندارد، قبول نکردند. در حکم آمده است که من با اطلاع از اینکه عملیاتی در راه است خانه‌ام را در اختیار تروریست‌های قرار داده‌ام. خانه‌ای که اسناد ترک من در سه سال قبل از حادثه از آن موجود است. اینها همه یعنی سناریویی برای ما نوشته شده است.

چطور نهادهای امنیتی در ایران به شما هشدار نداده بودند که بازگشت شما به آلمان می‌تواند خطراتی برای شما داشته باشد؟

خیلی ساده است چون اشراف و اطلاعات وزارت اطلاعات نشان می‌دهد که من به عنوان یک کسی که در آلمان درس می‌خوانم و کاسبی می‌کنم و زن و بچه دارم و دائم در رفت و آمد میان ایران و آلمان هستم در این ماجرا دست نداشته‌ام. اگر من عامل وزارت اطلاعات بودم نباید می‌گذاشت من در آن مقطع دوباره به آلمان برگردم. همه اینها دلیلی است برای اینکه نشان دهد من با آنها رابطه‌ای نداشته‌ام. من یک آدم معمولی و شهروند ساده بودم و همین باعث شد که کسی روی من حساس نشود.

یعنی به شما حتی یک هشدار هم ندادند؟

وقتی من هیچ ارتباطی با آنها ندارم و می‌دانند که من در این ماجرا دست ندارم و خودشان هم دائم گفتند که در این ماجرا دستی ندارند، چه هشداری باید به من بدهند. اصلاً آنها از کجا باید از سفر من به تهران اطلاع داشته باشند، یا بدانند که آلمانی‌ها قرار است چند روز بعد از بازگشت من به برلین، به عنوان متهم میکونوس دستگیرم کنند؟

بالاخره شما یک فعال سیاسی در خارج از کشور بودید و سابقه دستگیری به خاطر مخالفت با منافقین در خارج از کشور داشتید.

بله. آن برای ۱۰ سال قبل بود. یک اتفاق دانشجویی بود. دوستان ما را طرفداران مجاهدین خلق کتک زده بودند. رفتیم پیش پلیس اعتنایی نکردند خودمان دست به کار شدیم و حقمان را گرفتیم. یک درگیری متداول بین دانشجویان آن‌هم در یک کشور غریب. چند ماهی هم بازداشت شدیم. اما این زد و خورد بیش از اینکه بخاطر مخالفت با منافقین باشد به دلیل حمایت از دوستان و دانشجویان مظلوم بود.

مساله دیگر هم به نقش برادر شما بازمی‌گردد. وی با عاملان حادثه هم خانه بودند و معلوم نیست که از ایشان در آلمان بازخواستی شد یا نه؟

برادر من آدم ساکت و کم‌حرفی است و به اصطلاح خیلی در خودش است. بر عکس من که خیلی حاشیه دارم ،چه در محیط کار و چه در خانواده. من او را با زور از ایران به آلمان بردم چون می‌گفتم آنجا امکان کسب درآمد بیشتر است. آلمان که آمد مدتی در شرکت من کار کرد و در کارگاه خودم مشغولش کردم. صبح می‌رفت سر کار و شب می‌آمد خانه. نه اهل تفریح بود و نه گردش و هیچ برنامه‌ای. در مراسم‌های مختلفی هم که برای عاشورا و محرم و …بود حضور داشت و از همین رهگذر با بچه‌های لبنانی رفیق شد.

شما ده سال است که از زندان آزاد شدید و سکوت شما در این سال‌ها سخت نبود؟

من برای مصاحبه کردن آزاد بودم. کسی به من نگفت صحبت بکن یا نکن. من وابسته به جایی نیستم که بخواهد به من دستور بدهد. من آدمی نیستم که حرف کسی را در این موارد بخواهم گوش دهم. کسی اجباری به من نکرد که نتیجه بگیریم من عضو جایی هستم. من در این سال‌ها فقط در برنامه راز حضور پیدا کردم و با آقای طالب‌زاده صحبت کردم. آن هم به اصرار دوستی بود.

یعنی از دستگاه‌های حکومتی شما را صدا نکردند که چه اتفاقی برائت رخ داد و حرفت چه بود؟

من در زندان شنیده بودم که در ایران تشکیلاتی به نام حقوق بشر اسلامی است که مسئول است و در و پیکر دارد و پیگیر مسائل حقوق بشری است. من خیلی توقع داشتم که اینها به من مراجعه کنند و بپرسند که چه شده. زنده‌ای؟ مرده‌ای؟ کسی اما نیامد و هنوز برایم این سوال‌برانگیز است. این افراد انگار نه خبر می‌خوانند و نه تلویزیون می‌بینند. خودشان را زده‌اند به نشنیدن. نمی‌دانم دلیلش چیست. شاید کار من را کوچک می‌پندارند. من فقط در این ده سال یکباربا آقای طالب‌زاده حرف زدم و بعد هم نشست خبری کتابم را شرکت کردم.

آقای دارابی چرا خود شما مراجعه‌ای نکردید به جایی و صحبتی درباره وضع خود نکردید؟

این پیشنهاد آقای کاظمی بود. خدا را شاهد می‌گیرم که هیچ نهادی در نگارش این کتاب به من و آقای کاظمی تذکری نداد و نگفت که این‌طوری بنویس و آن طور ننویس. حتی پس از انتشار کتاب شاکی شدند که چرا قبل از انتشار کتاب آن را ندادید ما بخوانیم. اینکه الان ضدانقلاب می‌گویند یک تشکیلات پشت نگارش این کتاب است دروغ است. کاظمی معتقد بود باید ساکت باشیم که کار لوس نشود و حوزه هم می‌گفت کتاب را ناگهان در بازار می‌ریزیم که دیگر کسی نتواند چیزی بگوید.

شما در آلمان هم که در حبس بودید حس نکردید اقدام و مذاکره‌ای برای تبرئه جمهوری اسلامی و شما از این ماجرا در میان باشد؟ مثلاً بخواهند شما را مبادله کنند؟

من به عنوان یک ایرانی از دولتم توقع دارم که مدافع من باشد. وقتی یک ایرانی به هر دلیلی در خارج از کشور دستگیر می‌شود انتظار این است که دولت مدافع و پیگیر کار او باشد. انتظار داشتم همه مسئولان نظام پشت من باشند و از من به عنوان یک ایرانی دستگیر شده که تهمت زیادی به او وارد شده کمک کنند. این یک وظیفه حکومتی است. من خاطرم هست که رئیس دولت اصلاحات در سفرش به آلمان و در دیدار با صدراعظم پیگیر کار من شد و با خانواده من دیدار کرد و گفت دولت آلمان قول داده پس از ده سال حبس من را آزاد کند که زیر قولشان زدند و نکردند. درباره تبادل هم من چیزی نشنیدم. باید دولت فکری به حال این کار می‌کرد. آنها طبق قانون خودشان با من برخورد کردند. قانونی که می‌گوید متهم به حبس اگر خارجی باشد بعد از گذراندن دو سوم دوران محکومیتش می‌تواند درخواست عفو کند به شرط اینکه دیگر به آلمان بازنگردد. برای من هم اینگونه شد و پس از پانزده سال و شصت و سه روز آزادم کردند.

شنیده‌ایم که کتاب را برای خواندن به وزیر امور خارجه اهدا کردید؟

بله در لبنان بودم که ایشان برای بازدید به این کشور آمدند و در سالگرد پیروزی انقلاب در جمع ایرانیان سخنرانی داشتند. اصلاً هم اجازه نمی‌دادند به ایشان نزدیک شوی. اما مصمم بودم که کتاب را به ایشان برسانم. با ترفندی که شامل فریاد زدن و صدا کردن نامشان در جمع بود توجهشان را به خودم جلب کردم و کتاب را به او دادم و گفتم سرنوشت یک ایرانی را در بند اروپایی‌ها بخوانید و هر وقت آنها دم از رعایت نشدن حقوق بشر در ایران زدند این کتاب را و آنچه بر من رفته را بر سرشان بکوبید.

در کتاب از فردی به اسم یوسف امین نام برده می‌شود که اصل اتهامات به شما براساس اعترافات او پایه گذاری می‌شود ، شما این فرد را می‌شناختید؟

من در طول زندگی‌ام یوسف امین را هفت، هشت بار بیشتر ندیده بودم. بچه مسلمانی بود در آلمان و از روی حس مسلمانی و هم مسجدی بودن با او دوست بودیم و می‌شناختیمش. او از لبنان آمده بود آلمان و تقاضای پناهندگی سیاسی داده بود. دنبال کارهایش بود و ما هم به او در حد توان کمک کردیم. طبیعی هم بود. در غربت افراد بیشتر هوای هم وطن یا هم مسلک خود را دارند. برای رضای خدا به شریکم گفتم که کاری به او بدهد و او در شرکتش به او کار داد. بعد هم که به اتفاق یک آلمانی دیگر در شهری دورافتاده دستگیر شد. آدمی ترسو بود و نمی‌دانست چطور حرف بزند که خودش را نجات دهد. خودش در جریان بازجویی‌ها ده بار گفته که دنبال راهی است که از این معرکه نجات پیدا کند. برای این مساله حاضر بود حتی به دیگران تهمت بزند. حتی حاضر بود به سفیر ایران تهمت بزند که خودش را نجات دهد.

گزارشی به پلیس آلمان رسید که او به همراه فرد دیگری ضاربان احتمالی ماجرای میکونوس هستند. فردی ۵۰ هزار مارک گرفته بود و چنین ادعایی کرده بود. پلیس هم آن دو را دستگیر کرده بود و براساس توان حرفه‌ای و روانشناختی که داشتند متوجه شده بودند که نقطه ضعف یوسف امین همین ترس است. او را ذره ذره پختند که درباره من حرف بزند. او اوایل درباره من حرفی نزده بود اما بعد تحت تأثیر این فضا علیه من شهادت داد و البته بعد هم آن اعترافاتش را پس گرفت اما دیگر دادگاه قبول نکرد با اینکه هیچ سندی علیه من نداشت.

وکیل شما نتوانست کاری در این زمینه بکند؟ مثلاً به گوش کمیسیون‌های سازمان ملل برسانید که چنین ظلم آشکاری در یک پرونده بین المللی در جریان است.

اروپایی‌ها و آمریکایی‌ها خاصیتشان همین است. آنها این ماجرای میکونوس را درست کردند و امثال یوسف امین را ساختند. شما می‌گوئید به خودشان از خودشان شکایت کنیم؟ الان مگر جز این است که برای همه مسجل است که تأسیس داعش کار آمریکا است؟ آنوقت میگویند ما در حال مبارزه با داعش هستیم. مگر سازمان ملل در همان آمریکا نیست؟ شما چه انتظارهایی دارید. وکیل من می‌گفت اگر من دوربین داشتم و از این دادگاه فیلم می‌گرفتم همه می‌توانستند ببینند این دادگاه و بحث‌هایش چقدر بی‌ارزش است. اگر آلمان به من حکم ابد نمی‌داد نمی‌توانست ایران را به این ماجرا متصل کند. باید من را محکوم می‌کردند. باید من را عضو سپاه و حرب‌الله و…نشان می‌دادند تا بتوانند کار دو ضارب لبنانی را توجیه کنند.

یوسف را پس از آزادی دیدید؟

بله. یکباری به واسطه دوستی لبنانی پیغام فرستاد که اشتباه کرده و معذرت می‌خواهد و طلب بخشش دارد. پیغام دادم که تو باعث شدی من بدون دلیل و با دروغ متهم به کاری شوم که نکردم و پانزده سال حبس کشیدم. من تو را نمی‌بخشم و دیگر نمی‌خواهم ببینمت. یکبار هم در ضاحیه بیروت پشت فرمان ماشین بودم و به سمت منزل می‌رفتم دیدم یک موتورسوار دارد به سمت من می‌آید. حس کردم او را می‌شناسم. ناخودآگاه به او سلام هم کردم. از بغل من که رد شد تازه فهمیدم یوسف امین است. او هم دور زد و برگشت. با موتور کنار من می‌آمد و می‌خواست صحبت کند اما من راهم را کشیدم و رفتم و او افتاد دنبالم.

واقعاً عضو جنبش امل بود؟

خودش اینطور می‌گفت. هر ساعتی چیزی می‌گفت.

برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

امتیاز : 1 تعداد رای : 1


اخبار مرتبط

خبرهای تصادفی

ارسال نظر

هم اکنون دیگران می خوانند

دیگر رسانه ها