چرا بعضی خاطره ها را بارها برای دیگران تعریف می کنیم؟

بعضی داستان ها را بارها تعریف می کنیم؛ همان اتفاق، همان جمله، همان لحظه ای که هنوز از ذهنمان بیرون نرفته است. شاید اطرافیان از خودشان بپرسند چرا دوباره آن را می گوید؟ اما تکرار یک خاطره همیشه نشانه علاقه به گذشته نیست. گاهی آدم هنوز تلاش می کند بفهمد چه اتفاقی افتاده، چه معنایی داشته و چرا آن قدر بر او اثر گذاشته است.

گفتن داستان برای مرتب کردن تجربه

وقتی اتفاقی ناگهانی یا دردناک رخ می دهد، ممکن است احساس کنیم همه چیز در ذهنمان تکه تکه شده است. با تعریف کردن، به رویداد ترتیب می دهیم: قبلش چه شد، چه کسی چه گفت و من آن لحظه چه احساسی داشتم. شنونده می تواند کمک کند تجربه از آشفتگی به روایتی قابل فهم تبدیل شود. برای همین بعضی آدم ها پس از یک جدایی، سوگ، خیانت یا شکست بارها جزئیات را مرور می کنند.

تکرار ممکن است تلاشی برای یافتن پاسخ باشد. چرا آن را ندیدم؟ چرا کسی جلویش را نگرفت؟ آیا می توانستم کاری کنم؟ ذهن با بازگشت به اتفاق می خواهد نقطه ای پیدا کند که اگر آن را بهتر بفهمد، دوباره احساس کنترل کند. اما همه اتفاق ها پاسخ روشن ندارند. در این صورت، مرور بی پایان به جای حل مسئله، فرد را در همان دور نگه می دارد.

شاید دنبال شاهدیم

گاهی آنچه لازم داریم نصیحت یا راه حل نیست؛ می خواهیم کسی شاهد تجربه ما باشد. اینکه دیگری گوش کند و بگوید می فهمم چرا آن لحظه برایت مهم بوده، می تواند به فرد کمک کند احساس نکند دردش اغراق آمیز یا بی معناست. به ویژه وقتی در زمان وقوع حادثه کسی حرف او را جدی نگرفته، تعریف کردن ممکن است تلاشی برای پس گرفتن حق روایت خود باشد.

این نیاز را نباید با وابستگی یا جلب توجه اشتباه گرفت. آدم ها برای فهم تجربه هایشان به ارتباط نیاز دارند. البته هیچ شنونده ای نمی تواند جای همه پاسخ ها را بگیرد یا گذشته را تغییر دهد. اما یک شنونده امن می تواند کمک کند فرد به جای تنها ماندن با خاطره، درباره آن فکر کند.

وقتی تکرار دیگر کمک نمی کند

تفاوت هست میان تعریف کردن خاطره برای فهمیدن آن و گرفتار شدن در بازپخش آن. اگر هر بار پس از تعریف، کمی وضوح یا آرامش پیدا می کنیم، گفت و گو شاید کارکردی داشته باشد. اگر هر بار بیشتر خشمگین، مضطرب یا درمانده می شویم و همان پرسش ها بی پاسخ تکرار می شوند، شاید لازم است شکل برخورد با خاطره را عوض کنیم.

می توانیم پیش از گفتن داستان از خود بپرسیم الان از شنونده چه می خواهم؟ فقط گوش بدهد، کمک کند تصمیم بگیرم یا برداشتش را بگوید؟ همین پرسش می تواند گفت و گو را از مرور بی هدف به ارتباط روشن تبدیل کند. گاهی هم بهتر است برای خودمان بنویسیم: چه چیزی را می دانم، چه چیزی را حدس می زنم و کدام بخش هنوز برایم مبهم است. این تفکیک جلوی قطعی شدن حدس ها را می گیرد.

شنونده چگونه پاسخ دهد؟

اگر کسی بارها یک خاطره را تعریف می کند، لازم نیست با خستگی بگوییم دیگر بس است. می توانیم بپرسیم فکر می کنی کدام بخش این اتفاق هنوز ذهنت را درگیر کرده؟ یا می خواهی این بار فقط گوش بدهم یا با هم دنبال راه دیگری برای فهمیدنش بگردیم؟ این پرسش به فرد امکان می دهد نیازش را تشخیص دهد. اگر تکرار خاطره با آشفتگی شدید، اختلال خواب یا ناتوانی در انجام کارهای روزانه همراه است، کمک حرفه ای می تواند مفید باشد.

خاطره ای که بارها روایت می شود، لزوما هنوز حل نشده نیست؛ شاید هنوز شنونده ای امن، معنایی تازه یا فرصتی برای سوگواری لازم دارد. اما ما مجبور نیستیم هر بار با همان شکل به آن برگردیم. می توانیم کم کم از پرسش چرا این اتفاق افتاد به پرسش دیگری برسیم: حالا چه چیزی به من کمک می کند با اثری که گذاشته زندگی کنم؟

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1256973
  • آغاز ثبت نام خودروها وارداتی / کدام خودرو اختلاف قیمت 3.5 میلیاردی با بازار دارد؟