داستان شب/ خرس کوچولو و پتوی وصله دار/ قصه درمانی
رکنا: دارچین دلش یک پتوی تازه می خواست؛ پتویی صاف و یک رنگ، بدون وصله. اما وقتی مادربزرگ کنار تختش نشست، هر تکه پتوی قدیمی دری به یک خاطره شد؛ خاطره هایی که می توانستند تا وقت خواب همراهش بمانند.
دارچین خرس کوچولویی بود با گوش های گرد و پنجه هایی که همیشه بوی بازی می دادند.
آن روز برای دیدن مادربزرگ به کلبه کنار جنگل آمده بود.
در کلبه، همه چیز آشنا بود؛ ساعت چوبی، قوری گل دار، صندلی کنار پنجره و صندوقی که رویش یک پتوی وصله دار خوابیده بود.
دارچین آن پتو را از وقتی خیلی کوچک بود می شناخت.
اما آن شب، وقتی مادربزرگ آن را روی تخت انداخت، لبش را جمع کرد.
گفت:
«پتوی پسرعمویم یک رنگ است. هیچ وصله ای ندارد.»
مادربزرگ گوشه پتو را صاف کرد.
«تو هم دوست داری یک پتوی یک رنگ داشته باشی؟»
دارچین سر تکان داد.
«این یکی زیادی جورواجور است. زردش کنار آبی است. سبزش هم اصلا شبیه قرمزش نیست.»
مادربزرگ گفت:
«می فهمم. امشب این را داریم. یک روز هم می توانیم پارچه پتوی تازه ات را با هم انتخاب کنیم.»
دارچین با پنجه اش یک وصله را لمس کرد.
پارچه هنوز نرم بود.
پتو در یکی از گوشه هایش سوراخ کوچکی داشت. دارچین آن را نشان داد.
«این را هم ببین!»
مادربزرگ عینکش را گذاشت و سبد دوخت را آورد.
«این گوشه به یک تکه تازه احتیاج دارد. تو می توانی پارچه اش را انتخاب کنی، من می دوزمش.»
دارچین در سبد نگاه کرد.
پارچه سفید خال دار، بنفش راه راه و نارنجی ساده آن جا بود.
او نارنجی را برداشت. رنگش شبیه غروب همان روز بود؛ همان غروبی که هنگام آمدن به خانه مادربزرگ، از پشت درخت ها دیده بود.
مادربزرگ روی صندلی نشست و شروع به دوختن کرد.
دارچین کنار او، روی تخت، پاهایش را دراز کرد.
پرسید:
«این زرده از کجا آمده؟»
مادربزرگ به وصله نگاه کرد.
«از پیش بند قدیمی من. یادت می آید یک روز با هم نان گرد پختیم؟»
دارچین لبخند زد.
آن روز خمیر به بینی اش چسبیده بود. خودش فکر کرده بود بینی اش بزرگ تر شده است، اما مادربزرگ با دستمال خمیر را پاک کرده بود و بینی به همان اندازه همیشگی برگشته بود.
آن ها نان ها را در سینی گذاشته بودند؛ یک نان گرد، یک نان دراز و یک نان که دارچین می گفت شبیه ماهی است.
ماهی در فر پف کرده بود و بیشتر شبیه ابر شده بود.
دارچین پرسید:
«آن نان ابری را من خوردم؟»
مادربزرگ گفت:
«نصفش را تو، نصفش را من.»
دارچین وصله زرد را روی شکمش صاف کرد. انگار بوی نان تازه برای لحظه ای در اتاق پیچید، با اینکه آن شب نانی در فر نبود.
بعد به وصله آبی اشاره کرد.
«این یکی چی؟»
«از پیراهنی که کنار رودخانه پوشیده بودم.»
دارچین رودخانه را به یاد آورد.
آن ها روی سنگ پهنی نشسته بودند و پاهایشان را در آب گذاشته بودند. ماهی کوچکی از کنار انگشت های دارچین رد شده بود.
او آن قدر بی حرکت مانده بود که پروانه ای روی شانه اش نشسته بود.
برای مادربزرگ هم یک سنگ گرد پیدا کرده بود؛ سنگی که به نظر خودش شبیه سیب زمینی بود.
مادربزرگ گفت:
«آن سنگ هنوز روی طاقچه است.»
دارچین سر چرخاند.
سنگ کنار گلدان بود؛ کوچک و خاکستری.
او فکر کرده بود مادربزرگ حتما سنگ را فراموش کرده است. با دیدنش، لبخند دیگری روی صورتش آمد.
وصله آبی را لمس کرد.
سرد نبود. به اندازه دستش گرم شده بود.
رودخانه قدیمی حالا در یک تکه پارچه روی تخت جا گرفته بود، بدون اینکه کسی خیس شود.
وصله سبز از کیسه ای آمده بود که روز کاشتن لوبیا همراهشان بود.
دارچین آن روز هر چند دقیقه خاک را کنار می زد تا ببیند دانه بزرگ شده است یا نه.

مادربزرگ گفته بود:
«اگر هر بار تختش را باز کنیم، چطور راحت بماند؟»
بعد دو نفری به باغ آب داده بودند و در سایه نشسته بودند.
چند روز بعد، دارچین جوانه را دیده بود؛ دو برگ کوچک، مثل دو پنجه که از زمین سلام می دادند.
حالا لوبیاهای همان باغ در یک ظرف سفالی کنار پنجره بودند.
دارچین پرسید:
«پس همه وصله ها قصه دارند؟»
مادربزرگ گفت:
«بعضی هایشان را یادم می آید، بعضی ها را نه. این قرمزه را ببین. فقط می دانم پارچه محکمی بود و تو رنگش را دوست داشتی.»
دارچین کمی فکر کرد.
لازم نبود هر تکه یک ماجرای بزرگ داشته باشد. قرمز برای خودش قشنگ بود.
آن را کنار آبی گذاشت و گفت:
«این مثل یک قایق قرمز روی آب است.»
مادربزرگ گفت:
«حالا این هم قصه امشب توست.»
دوخت وصله نارنجی تقریبا تمام شده بود.
بیرون، آخرین رنگ غروب از پشت درخت ها کم می شد.
دارچین گفت:
«این نارنجی را امشب یادمان می ماند. روزی که من از پتو ایراد گرفتم.»
مادربزرگ نخ را آرام کشید.
«و روزی که با هم یک گوشه اش را درست کردیم.»
دارچین به دوخت ها نگاه کرد.
بعضی ریزتر بودند و بعضی درشت تر. هیچ کدام کاملا مثل هم نبودند، اما همه پارچه ها را کنار هم نگه می داشتند.
مادربزرگ سوزن را در جعبه گذاشت، در جعبه را بست و آن را بالای کمد گذاشت.
سپس پتو را روی دارچین کشید.
خرس کوچولو پایش را زیر وصله آبی برد و شکمش را با زرد پوشاند. نارنجی تازه کنار دستش بود.
پرسید:
«هنوز هم می توانیم برای پتوی تازه پارچه انتخاب کنیم؟»
مادربزرگ گفت:
«بله.»
دارچین خمیازه کشید.
«ولی این یکی هم بماند. شاید بعضی شب ها بخواهم خاطره هایم را روی خودم بکشم.»
چراغ کوچک کنار تخت روشن ماند.
مادربزرگ کنار دارچین نشست و پنجه اش را گرفت.
خرس کوچولو گفت:
«یک روز نان ابری بپزیم.»
«می پزیم.»
«و سنگ تازه پیدا کنیم.»
«می توانیم.»
بعد دارچین دیگر برنامه ای نگفت.
پنجه اش روی نارنجی تازه آرام گرفت.
ساعت تیک کوچکی کرد.
پرده تکان نرمی خورد.
زیر پتوی جورواجور، خرس کوچولو گرم بود.
خاطره ها هم، مثل خود او، یکی یکی چشم هایشان را بستند.
-
کرباسچی: سلاح هستهای بازدارنده نیست!
ارسال نظر