داستان شب/ ابر کوچکی که از تاریکی می ترسید/ قصه درمانی

رکنا: پنبه روزها به هر شکلی درمی آمد، اما شب که می رسید دلش می خواست پشت خورشید پنهان شود. ماه او را به گردش کوتاهی می برد تا آسمان شب را آرام آرام بشناسد؛ بدون اینکه لازم باشد یک باره شجاع شود.

پنبه ابر کوچکی بود که صبح ها شبیه نان گرد می شد، ظهرها شبیه خرگوش و عصرها شبیه قایق.

باد ملایم او را بالای باغ ها می برد و پنبه از تماشای دنیا خوشش می آمد.

فقط یک وقت بود که دلش جمع می شد؛ وقتی خورشید پشت کوه می رفت.

آن وقت، رنگ درخت ها عوض می شد، راه ها کم رنگ می شدند و چیزهایی که روزها خوب می شناخت، شکل دیگری پیدا می کردند.

آن شب، پنبه خودش را به یک تکه ابر بزرگ چسباند.

پرسید:

«نمی شود خورشید کمی بیشتر بماند؟»

ابر بزرگ که از سفر طولانی خسته بود، گفت:

«خورشید حالا آن سوی دنیاست. من کنار تو هستم.»

پنبه پایین را نگاه کرد.

درخت بلندی کنار دهکده، در تاریکی شبیه چیزی شده بود که دو دست دراز دارد.

پنبه زود نگاهش را برگرداند.

«من آن را دوست ندارم.»

ابر بزرگ گفت:

«می توانیم همین جا بمانیم تا بهتر ببینیم.»

ماه از کنار کوه بالا آمد.

آن شب باریک و خمیده بود، مثل قاچ کوچکی از یک میوه روشن.

پنبه صدایش کرد:

«ماه جان، تو از تاریکی نمی ترسی؟»

ماه کنار او روشن شد.

«من شب های زیادی را دیده ام. تو هنوز بعضی چیزهایش را نمی شناسی.»

پنبه گفت:

«درخت پایین دست های بلندی دارد.»

ماه نور نرمی روی درخت انداخت.

برگ ها پیدا شدند. تنه پیدا شد. یک لانه هم میان شاخه ها بود.

همان درختی بود که پنبه ظهر رویش سایه انداخته بود.

پنبه کمی از پشت ابر بیرون آمد.

«پس عوض نشده؟»

ماه گفت:

«در نور کمتر، بعضی چیزها را جور دیگری می بینیم.»

پنبه دوباره نگاه کرد.

شاخه دراز، همان شاخه ای بود که روزها تاب کوچکی از آن آویزان می شد. حالا تاب خالی بود و آرام تکان می خورد.

پنبه کودکی را به یاد آورد که صبح روی تاب خندیده بود.

درخت دیگر آن شکل ناآشنا نبود.

هنوز بزرگ بود، اما پنبه می دانست کجایش تنه است و کجایش برگ.

از پایین صدای خش خشی آمد.

پنبه خودش را جمع کرد.

«این دیگر چیست؟»

ماه گفت:

«اگر دوست داری، همین جا گوش می دهیم.»

هر دو ساکت ماندند.

خش خش نزدیک باغ بود.

کمی بعد، خارپشتی از لای برگ های خشک بیرون آمد. بینی اش را تکان داد، دور بوته چرخید و به خانه خودش رفت.

پنبه گفت:

«صدایش از خودش بزرگ تر بود!»

ماه لبخند زد.

باد هم خنده خیلی کوچکی کرد، اما آن قدر آرام که هیچ برگی نریخت.

پنبه پرسید:

«همه صداها را می شود شناخت؟»

ماه گفت:

«همه را نه. بعضی وقت ها فقط می دانیم نزدیک کسی هستیم که مراقب ماست. لازم نیست امشب تمام شب را یاد بگیری.»

پنبه به ابر بزرگ نگاه کرد. او هنوز همان جا بود.

باد هم آهسته می وزید و پنبه را از دوستانش دور نمی کرد.

پنبه گفت:

«می توانیم فقط تا بالای آن باغ برویم؟»

ماه گفت:

«بله، همان اندازه که دلت می خواهد.»

آن ها آرام بالای باغ رفتند.

پنبه دید گل های آفتاب دوست سرهایشان را پایین آورده اند. گربه باغبان روی زیرانداز کنار در خوابیده بود.

پنجره آشپزخانه روشن بود و باغبان یک کاسه را می شست.

پنبه با تعجب گفت:

«فکر می کردم وقتی تاریک می شود، همه چیز ناپدید می شود.»

ماه گفت:

«بعضی چیزها فقط آرام تر می شوند.»

از پنجره صدای لالایی آمد.

پنبه معنی همه کلمه ها را نمی دانست، اما آهنگش را دوست داشت. صدا کمی بالا می رفت، کمی پایین می آمد و بعد برای چند لحظه آرام می شد.

پنبه گفت:

«این صدا شبیه تکان خوردن من توی باد است.»

پشت باغ، برکه ای بود.

پنبه در آن چیزی سفید دید و جا خورد.

«یک ابر دیگر پایین افتاده!»

ماه گفت:

«یک بار آرام نگاه کن.»

پنبه دید آن ابر هم همراه او تکان می خورد.

وقتی خودش گرد شد، ابر در آب گرد شد.

وقتی یک گوشه اش را دراز کرد، آن یکی هم همان کار را کرد.

38bd8758-c8a2-4861-b40a-51048517369f

پنبه خندید.

«این خودم هستم!»

ماه گفت:

«آب دارد تصویرت را نگه می دارد.»

پنبه دست خیالی کوچکی برای تصویرش تکان داد.

بعد تصویر ستاره ای روی برکه پیدا شد.

پنبه پرسید:

«روزها چرا این ها را نمی دیدم؟»

ماه گفت:

«شب فرصت دیدن بعضی روشنایی های کوچک را می دهد.»

پنبه به آسمان نگاه کرد.

نقطه های روشن زیادی پیدا بودند. لازم نبود همه را بشمارد. فقط سه تایشان را دید که شبیه گوشه های یک مثلث بودند.

بعد ستاره چهارمی پیدا شد که به نظرش مثل دکمه پیراهن بود.

هنوز وقتی باد شاخه ها را تکان می داد، پنبه کمی دلش می لرزید.

این بار گفت:

«باز کمی ترسیدم.»

ماه پاسخ داد:

«می توانی نزدیک تر بیایی.»

پنبه کنار نور ماه ماند.

هیچ چیز مجبورش نکرد از تمام تاریکی خوشش بیاید.

او فقط یک باغ را دیده بود، یک خارپشت را شناخته بود و تصویر خودش را در آب پیدا کرده بود.

برای یک شب، همین ها کافی بود.

ابر بزرگ از دور صدایش زد. پنبه آرام به کنارش برگشت.

ابر پرسید:

«گردشت چطور بود؟»

پنبه گفت:

«یک درخت آشنا دیدم که اول نشناختمش. یک صدای بزرگ شنیدم که صاحب کوچکی داشت. خودم را هم توی آب پیدا کردم.»

ابر بزرگ لبخند زد.

«سفر کوچکی بوده با چیزهای زیاد.»

حالا دهکده آماده خواب بود.

چراغ آشپزخانه خاموش شد. گربه پنجه اش را زیر سر گذاشت. لالایی به زمزمه کوتاهی تبدیل شد و بعد پنجره هم آرام گرفت.

پنبه بالای سقف ها پخش شد، مثل پتویی سفید که هیچ کس را سنگین نمی کند.

به ابر بزرگ گفت:

«اگر دوباره چیزی را نشناختم، به تو می گویم.»

ابر گفت:

«من گوش می دهم.»

ماه از کنارش گذشت و روی برکه راه باریکی از نور گذاشت.

پنبه دیگر دنبال خورشید نمی دوید.

می دانست صبح دوباره می آید. فعلا می توانست همین جا بماند.

یک بار دیگر به تصویر سفیدش نگاه کرد، بعد چشم های خیالی اش را بست.

باد آرام او را تاب داد؛ کمی به این طرف، کمی به آن طرف، درست مثل گهواره ای بزرگ در آسمان.

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1256882
  • فیلم / سارق طلاجات زنان با شلیک پلیس زمین گیر شدند / گفتگو با زن جوانی که به دام فتاد