داستان شب برای کودکان / پنجره ای که باز ماند / قصه درمانی

به گزارش گروه روانشناسی رکنا،  آن شب، باران از عصر شروع شده بود و هنوز قصد نداشت بند بیاید.  قطره های باران آرام روی شیشه پنجره می خوردند و صدای ریزی در اتاق می پیچید؛ تق... تق... تق...

رها زیر پتو دراز کشیده بود، اما خوابش نمی برد. چشم هایش را بست.

یک، دو، سه...

بازشان کرد.

به سقف نگاه کرد.  بعد به عروسک خرسی اش نگاه کرد و گفت: تو هم خوابت نمی برد؟

خرس کوچولو، مثل همیشه، هیچ جوابی نداد.

رها خمیازه کشید و پتو را تا زیر چانه اش بالا آورد.

مادرش چند دقیقه قبل به او گفته بود:

حالا وقت خوابه. فردا صبح مدرسه داری.

چراغ کوچولوی پنجره4

رها هم گفته بود:

باشه مامان.

اما هنوز یک فکر کوچک در سرش می چرخید.

امشب چرا آسمان این قدر تاریک بود؟

او از تخت پایین آمد و کنار پنجره رفت.

پرده را کنار زد.

کوچه خلوت بود. چراغ خانه ها یکی یکی خاموش شده بودند و نور چراغ خیابان روی زمین خیس افتاده بود.

رها دستش را روی شیشه گذاشت. سرد بود.

چراغ کوچولوی پنجره3

همان لحظه صدایی شنید.

تق...

رها گوش هایش را تیز کرد.

دوباره:

تق... تق...

صدا از پنجره می آمد.

رها آرام شیشه را نگاه کرد.

یک گنجشک کوچک روی لبه پنجره نشسته بود.

خیس خیس.

پرهایش به بدنش چسبیده بود و پاهای کوچکش از سرما می لرزید.

رها با تعجب گفت:

تو اینجا چه کار می کنی؟

گنجشک سرش را تکان داد.

رها نمی دانست باید چه کار کند.

پنجره را باز کرد.

باد سردی وارد اتاق شد.

گنجشک تکان نخورد.

رها گفت:

نترس. اگر سردته، بیا تو.

گنجشک یک قدم جلو آمد.

بعد ایستاد.

انگار هنوز مطمئن نبود.

رها چند قدم عقب رفت تا گنجشک احساس خطر نکند.

چند ثانیه گذشت. بعد گنجشک یک پرش کوچک کرد و وارد اتاق شد.

رها خیلی آرام پنجره را بست. گنجشک وسط اتاق ایستاده بود. از پرهایش قطره های آب روی زمین می چکید. رها به طرف کمد رفت و حوله کوچکی آورد. اما همین که نزدیک شد، گنجشک عقب رفت. رها ایستاد.

چراغ کوچولوی پنجره2

حوله را روی زمین گذاشت و گفت:

باشه. عجله نمی کنم.

بعد خودش روی زمین نشست.

گنجشک چند لحظه به او نگاه کرد.

رها هم چیزی نگفت.

فقط همان جا نشست.

کم کم گنجشک جلو آمد.

اول نوکش را به حوله زد.

بعد پایش را روی آن گذاشت.

رها لبخند زد.

حوله را برداشت و خیلی آرام پرهای خیسش را خشک کرد.

گنجشک دیگر نترسید.

رها گفت:

حالا بهتر شد؟

گنجشک سرش را تکان داد.

رها خندید.

البته نمی دانست گنجشک واقعا جوابش را داده یا نه.

بعد یادش افتاد که شاید گرسنه باشد.

به آشپزخانه رفت و کمی نان آورد.

گنجشک نان را نخورد.

رها چند دانه برنج آورد.

باز هم نخورد.

آخر سر به یاد دانه های گندمی افتاد که مادر بزرگش گاهی برای پرنده های حیاط می ریخت.

کمی گندم پیدا کرد.

در یک بشقاب کوچک ریخت و جلوی گنجشک گذاشت.

گنجشک جلو آمد. یک دانه برداشت.

رها آرام گفت:

پس این را دوست داری.

گنجشک دانه دوم را برداشت.

بعد سوم.

رها کنار بشقاب نشست و تماشایش کرد.

وقتی گنجشک سیر شد، به طرف پنجره رفت.

رها گفت:

می خواهی بروی؟

گنجشک بیرون را نگاه کرد.

باران هنوز شدید بود.

رها پنجره را باز نکرد.

گفت:

فکر کنم امشب بهتره همین جا بمونی.

بعد یک جعبه کوچک آورد.

داخلش یک پارچه نرم گذاشت.

گفت:

این هم تخت تو.

گنجشک وارد جعبه شد.

رها چراغ را کم کرد و به تختش برگشت.

اما هنوز خوابش نبرده بود.

چند دقیقه بعد، صدای بال زدن شنید.

گنجشک از جعبه بیرون آمده بود.

روی لبه تخت نشسته بود.

رها آرام گفت:

خوابت نمی بره؟

گنجشک چند قدم جلو آمد.

بعد روی پتوی رها نشست.

رها دستش را تکان نداد.

گنجشک نزدیک تر شد.

و ناگهان سرش را زیر بال خودش گذاشت.

رها لبخند زد.

گفت:

باشه. همین جا بخواب.

آن شب، رها و مهمان کوچکش کنار هم خوابیدند.

صبح، نور خورشید از پنجره وارد اتاق شد.

رها چشم هایش را باز کرد.

گنجشک دیگر روی تخت نبود.

روی پنجره نشسته بود.

رها فهمید که وقت رفتن رسیده است.

پنجره را باز کرد.

گنجشک پرواز کرد.

اما قبل از اینکه دور شود، روی شاخه درخت روبه روی خانه نشست.

برگشت و به رها نگاه کرد.

رها دست تکان داد و گفت:

خداحافظ کوچولو.

گنجشک یک بار جیک جیک کرد و پرواز کرد. رها فکر کرد شاید دیگر هیچ وقت او را نبیند. اما روز بعد، وقتی پرده را کنار زد، گنجشک دوباره روی همان شاخه بود. این بار دو گنجشک دیگر هم کنارش بودند. رها خندید. برای آنها آب گذاشت. چند دانه گندم هم ریخت. از آن روز، هر وقت پرنده ای کنار پنجره می آمد، رها برایش آب و دانه می گذاشت. اما یک روز، وقتی از مدرسه برگشت، متوجه چیزی شد. کنار درخت، یک تکه نخ بلند افتاده بود. همان لحظه چشمش به گنجشک افتاد.

پای گنجشک به نخ گیر کرده بود.

رها ترسید.

آرام جلو رفت.

گنجشک بال می زد، اما نمی توانست فرار کند.

رها نشست و گفت:

نترس. من اینجام.

دست هایش را آرام جلو برد و نخ را باز کرد.

گنجشک آزاد شد.

چند لحظه روی زمین ماند.

بعد بال هایش را باز کرد و پرواز کرد.

رها نفس راحتی کشید.

اما وقتی به زمین نگاه کرد، چند تکه پلاستیک و نخ دیگر هم دید.

همه را جمع کرد.

آن روز فهمید مهربانی فقط این نیست که وقتی کسی آسیب دید، کمکش کنیم.

گاهی باید کاری کنیم که اصلا آسیب نبیند.

از آن روز، رها هر وقت در پارک یا حیاط چیزی می دید که ممکن بود برای پرنده ها خطرناک باشد، آن را برمی داشت.

نه برای اینکه کسی ببیند.

نه برای اینکه کسی از او تشکر کند.

فقط چون می دانست شاید یک موجود کوچک، یک روز به خاطر همان کار نجات پیدا کند.

شب ها هم، قبل از خواب، پنجره را کمی باز می گذاشت.

نه آن قدر که اتاق سرد شود.

فقط آن قدر که صدای پرنده ها را بشنود.

یک شب، وقتی ماه کامل بالای آسمان بود، همان گنجشک روی لبه پنجره نشست.

رها آرام گفت:

تو هنوز منو یادت هست؟

گنجشک سرش را کج کرد.

بعد یک پر کوچک از بال خودش روی پنجره انداخت.

رها پر را برداشت.

لبخند زد.

گفت:

این هدیه منه؟

گنجشک جیک جیک کرد.

رها پر را کنار تختش گذاشت.

بعد زیر پتو رفت.

چشم هایش را بست.

صدای باران نمی آمد.

این بار صدای آرام باد بود و جیک جیک خیلی دور پرنده ها.

رها به گنجشک فکر کرد.

به آن شب بارانی.

به پنجره ای که باز شد.

به یک موجود کوچک که فقط دنبال جایی گرم می گشت.

و درست قبل از اینکه خوابش ببرد، با خودش فکر کرد:

شاید مهربانی همین باشد؛ اینکه وقتی کسی به یک جای امن احتیاج دارد، حتی اگر خیلی کوچک باشد، جایی برایش پیدا کنیم.

ماه از پشت پنجره به اتاق نگاه کرد.

رها خوابیده بود.

پر کوچک گنجشک کنار تختش بود.

و بیرون، روی شاخه درخت، گنجشک کوچولو سرش را زیر بالش برده بود.

آن شب، هم رها خواب آرامی داشت و هم گنجشک.

چون هر دو فهمیده بودند که دنیا، وقتی کسی مراقب دیگری باشد، جای گرم تری برای خوابیدن است.

شب بخیر، رها.

شب بخیر، گنجشک کوچولو.

 شب بخیر به همه کودکانی که هنوز می دانند یک مهربانی کوچک، گاهی می تواند یک دنیا ارزش داشته باشد.

داستان شب / خرس کوچولو و هیولای زیر تخت / اینجا کلیک کنید

درباره این خبر سوالی دارید؟ در نظرات از رکنا بپرسید. پایان خبر / رکنا / کدخبر 1255593
  • فیلم / رونمایی رضا گلزار از پشت پرده پرحاشیه پز نیست سبک‌ زندگیمه در برنامه قیاسی / چت چی بی تی دردسرساز شد