قهرمانان فیلم ها روی صندلی روان درمانی؛ چه چیزی از شخصیتشان فاش می شود؟

به گزارش گروه روانشناسی رکنا، گاهی یک شخصیت فقط نقشی در یک داستان نیست؛ به کسی تبدیل می شود که برایش نگران می شویم، از تصمیم هایش عصبانی می شویم و با وجود اشتباهاتش، همچنان می خواهیم بفهمیم چرا چنین زندگی می کند اما چگونه یک انسان خیالی، احساساتی چنین واقعی در ما ایجاد می کند؟ وقتی تماشاگر وارد زندگی شخصیت می شود در روانشناسی داستان، همدلی و همذات پنداری به فرایندهای مرتبط اما متفاوت اشاره دارند. همدلی، درک یا همراه شدن با احساس دیگری است؛ همذات پنداری زمانی رخ می دهد که مخاطب برای مدتی، موقعیت داستان را از چشم شخصیت تجربه می کند و با خواسته ها و نگرانی های او همراه می شود. ممکن است کسی درد یک شخصیت را بفهمد، بدون آنکه خود را شبیه او بداند یا تصمیم هایش را بپذیرد.

دکتر ملانی گرین، روانشناس اجتماعی و پژوهشگر روایت، در پژوهش های خود مفهوم غرق شدن در جهان داستان(Narrative Transportation) را بررسی کرده است؛ حالتی که توجه، تصویرسازی ذهنی و احساسات مخاطب درگیر روایت می شوند. پژوهش های او نشان می دهند این درگیری می تواند بر ارزیابی شخصیت ها و حتی باورهای مرتبط با داستان اثر بگذارد. خیالی بودن روایت، لزوما مانع تاثیر روانی آن نیست. تماشاگر می داند آنچه می بیند فیلم است، اما اندوه، امید و اضطرابی که تجربه می کند، واقعی هستند.

چرا شخصیت های آسیب دیده برایمان ماندگار می شوند؟

دکتر مریم سامانی، روانشناس بالینی و استاد دانشگاه در این مورد معتقد است گاهی آنچه مخاطب را به یک شخصیت نزدیک می کند، لحظه پیروزی او نیست؛ لحظه ای است که دیگر نمی تواند ظاهر قدرتمندش را حفظ کند. کسی که در برابر همه محکم ایستاده، اما در تنهایی از دوست داشتنی نبودن می ترسد؛ یا شخصیتی که برای دیگران پناه است، اما خودش جایی برای پناه بردن ندارد.

این تضادها می توانند شخصیت را به تجربه انسانی نزدیک کنند. مخاطب در او فقط شجاعت یا شکست نمی بیند؛ کشمکش میان نیاز به رابطه و ترس از آسیب، میل به استقلال و احتیاج به حمایت را می بیند. البته هر علاقه ای به یک شخصیت، نشانه زخمی مشابه در مخاطب نیست. گاهی شوخ طبعی، مهارت، بازی بازیگر یا مسیر تحول شخصیت عامل جذابیت است. شخصیت محبوب، به تنهایی آزمون شخصیت یا نشانه یک اختلال نیست.

شخصیت های پیچیده؛ وقتی گذشته هنوز در زمان حال زندگی می کند

دکتر مریم سامانی می گوید:  در تحلیل یک شخصیت، گذشته می تواند سرنخ بدهد، اما حکم نهایی صادر نمی کند. بی اعتمادی ممکن است با تجربه خیانت ارتباط داشته باشد؛ فاصله گرفتن از صمیمیت ممکن است راهی برای محافظت از خود باشد؛ و کنترل دیگران گاهی می تواند تلاشی برای کاهش احساس ناامنی باشد. با این حال، هیچ کدام از این رفتارها فقط یک علت ندارند. در الگوی طرحواره درمانی، طرحواره های ناسازگار اولیه، الگوهای عمیقی از خاطرات، هیجان ها، شناخت ها و احساسات بدنی هستند که درباره خود و رابطه با دیگران شکل می گیرند. این الگوها در تعامل میان خلق و خو و تجربه های رشد پدید می آیند و می توانند در موقعیت های بعدی دوباره فعال شوند مثلا شخصیتی که انتظار رها شدن دارد، شاید دیر پاسخ دادن دیگری را نشانه پایان رابطه بداند. آنچه دیده می شود یک واکنش شدید است؛ آنچه باید بررسی شود، معنایی است که آن اتفاق برای او پیدا کرده است.

چرا گاهی با شخصیت های منفی احساس نزدیکی می کنیم؟

چگونه ممکن است مخاطب رفتار یک شخصیت را محکوم کند، اما همچنان جذب او باشد؟ دکتر درک راکر، استاد دانشگاه نورث وسترن و پژوهشگر رفتار که همراه با ربکا کراوس در پژوهشی منتشرشده در مجله Psychological Science به نتاییج ارزنده ای رسیده اند، می  گوید: شباهت ادراک شده با یک شخصیت منفی خیالی، در برخی شرایط می تواند جذابیت او را افزایش دهد. توضیح پیشنهادی آنها این است که فضای داستان، مقایسه خود با یک شخصیت منفی را برای تصویر مثبت فرد از خودش کمتر تهدیدکننده می کند. به بیان ساده، تماشاگر ممکن است در جاه طلبی، سرسختی یا احساس طردشدگی یک شخصیت چیزی آشنا پیدا کند، بدون آنکه رفتار خشونت آمیز یا فریبکارانه او را تایید کند. این یافته به معنای وجود یک انگیزه مشترک در همه طرفداران ضدقهرمان ها نیست.

دکتر مریم سامانی نیز معتقد است:  نقطه حساس، جایی است که فهمیدن درد یک شخصیت با توجیه آسیب رساندن او اشتباه گرفته می شود. گذشته دردناک می تواند به فهم رفتار کمک کند، اما مسئولیت رفتار را از بین نمی برد. همین تمایز در روابط واقعی نیز اهمیت دارد: کسی ممکن است رنج کشیده باشد و همزمان لازم باشد در برابر رفتار آسیب زای او مرز گذاشته شود.

شخصیت های سینمایی

چرا بعضی فیلم ها به تجربه های شخصی ما نزدیک می شوند؟

گاهی آنچه تماشاگر را منقلب می کند، صحنه مرگ یا جدایی نیست؛ جمله کوتاهی است که برای او معنایی شخصی دارد. پدری که تلاش فرزندش را نمی بیند، کسی که موقع نیاز تنها می ماند، یا شخصیتی که بالاخره اجازه پیدا می کند خسته باشد.

در چنین خوانشی، داستان می تواند یادآور تجربه های گذشته شود. اما تعبیر «فعال شدن زخم پنهان» نباید به تشخیص شتاب زده تبدیل شود. گریه کردن با یک فیلم یا احساس نزدیکی به یک شخصیت، به خودی خود نشانه تروما یا اختلال روانی نیست.

اگر شخصیت های فیلم ها وارد اتاق درمان می شدند!

در اتاق درمان، ظاهر آشنا و دیالوگ های به یادماندنی کافی نبود. باید روشن می شد هر رفتار چه کارکردی دارد، در چه موقعیت هایی ظاهر می شود و چه هزینه ای برای زندگی فرد و اطرافیانش ایجاد می کند. نمونه های زیر، موقعیت های فرضی با الهام از رویکردهای علمی هستند؛ نه تشخیص قطعی شخصیت ها و نه نقل قول متخصصان درباره یک فیلم مشخص.

شخصیت کنترل گر؛ کسی که آرامش را به اطاعت دیگران گره زده است

او برنامه همه را تعیین می کند، اشتباه دیگران را تحمل نمی کند و هر تغییر کوچکی را تهدید می بیند. در این موقعیت فرضی، یکی از پرسش های درمانی می تواند این باشد: اگر همه چیز مطابق انتظار پیش نرود، چه اتفاقی از نظر او غیرقابل تحمل خواهد بود؟

دکتر مریم سامانی در مورد شخصیت کنترل گر می گوید: ممکن است پشت این رفتار، ترس از بی قدرتی یا دشواری تحمل ابهام باشد؛ اما گاهی احساس استحقاق و سودی که فرد از سلطه می برد نیز نقش دارد. شناخت ترس، به تنهایی کافی نیست؛ لازم است فرد مسئولیت محدود کردن آزادی دیگران را هم بپذیرد.

شخصیت خشمگین؛ کسی که برای چند احساس مختلف، فقط یک زبان دارد

او هنگام طرد شدن فریاد می زند، هنگام شرمندگی حمله می کند و وقتی می ترسد، تهدیدکننده تر می شود. در درمان هیجان مدار دکتر لسلی گرینبرگ، میان هیجان های اولیه و واکنش های هیجانی ثانویه تفاوت گذاشته می شود. خشم گاهی واکنشی به ترس یا اندوه است؛ اما همیشه پوششی برای احساس دیگر نیست و می تواند پاسخ مستقیم و متناسب به بی عدالتی یا نقض مرزها باشد.

با الهام از این نگاه، درمانگر فرضی فقط نمی پرسید: چرا عصبانی شد؟؛ بررسی می کرد پیش از خشم چه اتفاقی افتاد، چه احساسی شکل گرفت و فرد چگونه می تواند نیازش را بدون آسیب رساندن بیان کند.

شخصیت سرد و دور؛ کسی که نزدیک شدن را نیمه کاره رها می کند

تا رابطه سطحی است، آرام به نظر می رسد؛ اما وقتی کسی برایش مهم می شود، عقب می کشد، پاسخ ها کوتاه می شوند و ناگهان همه چیز زیادی جدی به نظر می رسد.

وندی بهاری، روان درمانگر و متخصص طرحواره درمانی، در آثار تخصصی خود از حالت های محافظتی مانند محافظ جداشده بحث می کند؛ حالتی که در آن فاصله گرفتن از تجربه هیجانی می تواند دسترسی به بخش آسیب پذیر فرد را محدود کند. برای مثال سردی می تواند یکی از راه های محافظت باشد. با این حال، از روی کم حرفی یا فاصله گرفتن نمی توان نتیجه گرفت که فرد حتما زخم دلبستگی دارد؛ معنا و زمینه رفتار باید بررسی شود.

شخصیت کمال گرا؛ کسی که موفق می شود، اما هرگز کافی نیست

او تحسین می شود، اما فقط نقص کارش را می بیند. هر موفقیت، چند دقیقه آرامش می آورد و سپس معیار تازه ای ظاهر می شود. اشتباه برایش صرفا یک نتیجه نامطلوب نیست؛ به داوری درباره ارزش خودش تبدیل می شود.

دکتر کریستین نف، پژوهشگر شفقت به خود، در مرور علمی پژوهش های این حوزه توضیح می دهد مواجهه حمایتگرانه با خود در هنگام شکست و رنج، با خودسرزنشی تفاوت دارد. شواهد بررسی شده همچنین این تصور را به چالش می کشند که مهربانی با خود، لزوما انگیزه پیشرفت را کاهش می دهد. با الهام از این رویکرد، مسیر درمان این شخصیت می تواند شامل یادگیری پذیرش اشتباه، حفظ مسئولیت پذیری و جدا کردن ارزش انسانی از نتیجه عملکرد باشد.

شخصیت همیشه مشغول؛ کسی که توقف برایش دشوارتر از دویدن است

او همیشه ماموریتی دارد، بحرانی را حل می کند یا خود را در کار غرق می سازد. در این موقعیت فرضی، مسئله فقط میزان فعالیت نیست؛ باید دید وقتی مشغول نیست، با چه تجربه ای روبرو می شود.

دکتر استیون هیز، از بنیان گذاران درمان مبتنی بر پذیرش و تعهد، اجتناب از تجربه های درونی دشوار را یکی از فرایندهای مهم در رنج روانی می داند؛ به ویژه زمانی که تلاش برای فرار از افکار و احساسات، زندگی را محدود می کند. در این رویکرد، هدف حذف همه احساسات ناخوشایند نیست؛ افزایش توان عمل کردن در جهت ارزش ها، همراه با حضور این تجربه هاست بنابراین، مشغول بودن این شخصیت ممکن است هم فعالیتی ارزشمند باشد و هم در بعضی موقعیت ها نقش فرار را پیدا کند. تفاوت را باید در کارکرد و پیامد رفتار جست وجو کرد.

اگر شخصیت های فیلم ها روی صندلی روان درمانی می نشستند1

شخصیت نجات دهنده؛ کسی که برای همه هست، جز خودش

او پیش از آنکه کسی کمک بخواهد، وارد عمل می شود؛ مسئول حال دیگران است و وقتی خسته می شود، از خستگی خودش هم احساس گناه می کند.

دکتر مریم سامانی میگوید: در این مورد باید دید کمک کردن تا چه اندازه انتخابی آزادانه است و تا چه اندازه با ترس از طرد شدن پیوند دارد. شاید این شخصیت باور کرده باشد فقط زمانی دوست داشتنی است که مفید باشد. مسیر تغییر می تواند از جایی شروع شود که بتواند نیاز خودش را بیان کند، بدون آنکه آن را خیانت به دیگران بداند. پرسش مهم این است: اگر امروز کسی به کمک او نیاز نداشته باشد، آیا هنوز برای خودش ارزش قائل است؟

شخصیت تحسین طلب؛ کسی که انتقاد کوچک، تمام تصویرش را می لرزاند

او می خواهد استثنایی دیده شود و مخالفت را به سختی تحمل می کند. اما ظاهر مطمئن، به تنهایی نشان نمی دهد در درون او چه می گذرد.

وندی بهاری در کار تخصصی خود بر مواجهه همدلانه و مرزبندی تاکید می کند: درمانگر می تواند آسیب پذیری فرد را بفهمد و همزمان رفتار تحقیرآمیز، سلطه گرانه یا مخرب او را به چالش بکشد. این رویکرد به معنای تشخیص خودشیفتگی از روی چند رفتار نیست.

در اینجا اتاق درمان جایی می شد برای بررسی اینکه چرا اختلاف نظر، برای شخصیت به تجربه بی ارزش شدن تبدیل می شود و چگونه می تواند بدون کوچک کردن دیگران، با آن کنار بیاید.

شخصیت فداکار و خاموش؛ کسی که هیچوقت نمی گوید: من هم می خواهم

او ظاهرا با همه چیز موافق است، اما به تدریج خسته و دلخور می شود. دیگران سکوتش را رضایت می دانند، در حالی که شاید بیان خواسته برایش با ترس از تعارض همراه باشد.

دکتر مریم سامانی می گوید:  در اینجا درمان می تواند به شناخت نیازها، بیان مخالفت و تحمل واکنش دیگران بپردازد. صرفا مهربان بودن مسئله نیست؛ مسئله زمانی شکل می گیرد که فرد برای حفظ رابطه، حضور خودش را از رابطه حذف کند.

گاهی تحول این شخصیت با یک تصمیم بزرگ آغاز نمی شود؛ با نخستین خواسته روشنی شروع می شود که بدون عذرخواهی بابت داشتن آن، بیان می کند.

شخصیت شکست خورده؛ کسی که یک اتفاق را به تمام هویتش تبدیل کرده است

او رابطه ای را از دست داده، در کاری ناکام مانده یا تصمیم بدی گرفته است؛ اما به جای آنکه بگوید شکست خوردم، زندگی می کند انگار من شکست هستم.

با الهام از رویکرد استیون هیز، می توان بررسی کرد که شخصیت تا چه اندازه با این داوری ذهنی درآمیخته است. کار درمانی می تواند به ایجاد فاصله از این فکر و برداشتن قدم های معنادار کمک کند، حتی زمانی که فکر هنوز حضور دارد.

دکتر مریم سامانیمی افزاید: در چنین روایتی، نقطه تغییر ممکن است زمانی باشد که فرد بتواند مسئولیت اشتباهش را بپذیرد، بدون آنکه تمام آینده اش را به مجازات آن اختصاص دهد.

درمانگر فقط دنبال گذشته نمی گردد

دکتر سامانی تاکید می کند: درمان فقط کشف این نیست که چه تجربه ای فرد را به این نقطه رسانده است. باید دید امروز چه چیزهایی مشکل را ادامه می دهند، فرد چه توانایی ها و حمایت هایی دارد و چه تغییری برای او و روابطش ممکن است. ممکن است یک رفتار زمانی به بقا کمک کرده باشد، اما امروز هزینه سنگینی داشته باشد. همچنین ممکن است رفتاری با یادگیری، شرایط کنونی یا پیامدهای سودمندش ادامه پیدا کند، بی آنکه بتوان آن را به زخمی مشخص در کودکی نسبت داد. فهمیدن گذشته، زمانی به تغییر کمک می کند که به دیدن امکان های امروز برسد.

چرا خود را در آینه داستان ها پیدا می کنیم؟

شخصیت های داستانی می توانند فرصتی برای فکر کردن به تجربه هایی باشند که در زندگی روزمره به آسانی درباره آنها حرف نمی زنیم: احتیاج به تایید، ترس از تنهایی، حسادت، شرم، میل به قدرت یا آرزوی پذیرفته شدن اما این آینه، تصویر کامل و قطعی شخصیت مخاطب نیست. علاقه به یک ضدقهرمان، اقرار به شباهت اخلاقی با او نیست؛ همان طور که گریه برای یک شخصیت تنها، اثبات رهاشدگی در کودکی نیست.  پرسش مفیدتر این است که کدام لحظه از زندگی آن شخصیت در ذهن مخاطب مانده و چه چیزی در آن لحظه برای او معنا داشته است.

تلنگر روانشناختی دکتر مریم سامانی این است که  گاهی تماشاگر برای شخصیتی که اشتباه کرده، فرصت دوباره می خواهد؛ اما همان فرصت را از خودش دریغ می کند. تنهایی یک ضدقهرمان را می فهمد، اما نیاز خودش به همراهی را ضعف می نامد. از دیدن فرسودگی یک قهرمان اندوهگین می شود، اما از خودش انتظار دارد هرگز خسته نشود.

یکی از پرسش هایی که یک فیلم خوب بجا می گذارد، همین است: چرا فهمیدن رنج یک شخصیت خیالی، گاهی آسان تر از پذیرفتن رنج خودمان است؟

داستان تمام می شود، اما ممکن است گفت وگویی تازه آغاز شده باشد؛ درباره اینکه انسان چگونه می تواند هم مسئول انتخاب هایش باشد و هم با خودش انسانی تر رفتار کند.

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1247720
  • فیلم / نگاهی به چیدمان کاملا ایرانی و مجلل خانه تهیمنه رجبوا «چمنِ سریال پایتخت»/ خانم بازیگر تاجیکستانی چقدر ایرانیه