داستان متفاوت از مرگ یک پرستار ، همسر و خواهرزنش به خاطر کرونا + عکس

به گزارش رکنا، «پدرم زاده کربلا بود و هر سال روز عاشورا کربلا بودیم، روبه روی ضریح شش گوشه شانه به شانه هم بلند بلند می گفتیم بِاَبی اَنتّ و اُمی و نَفسی یا اباعبدالله(ع)."احمد داستانی" خودش را فدایی مکتب امام حسین(ع) کرد، چون بازنشسته شده بود و بعد از آمدن کرونا داوطلبانه در سنگر مبارزه ایستاد. او پای آرمان و اعتقادش ماند و شهید شد، مادرم را هم با خودش برد. رفتن آنها اجابت دعاهای خودشان در زیارت عاشورا بود.»

این پرستار فدایی مکتب امام حسین(ع) شد / کرونا امانش را برید

شنیدن مصیبت هایی که بر یکی از خانواده های شهدای مدافع سلامت رفته، طاقت هر شنونده ای را طاق می کند و اشکش را سرازیر. گفته بودند اولین شهید مدافع سلامت تهران سال ها رزمنده بوده و تصورمان این بود که حتما همسرش خاطرات زیبایی از سال های جنگ دارد. قرار مصاحبه را که با پسر شهید هماهنگ کردم گفتم پس به مادر بگویید آلبوم عکس های قدیمی را دم دست بگذارند و آماده مصاحبه شوند، پسر شهید گفت:«متاسفانه مادرم از پدر کرونا گرفت و ایشان هم فوت کردند.من و خواهرم در خدمت شما هستیم.»

هر دو طرف خط سکوت شد. خودم را جمع و جور کردم و به زور بغضم را فروخوردم. گفتم تسلیت عرض می کنم، پس انشالله روز مصاحبه خدمت یکی دو نفر از اقوام درجه یک شما هم باشیم تا هر کدام خاطره ای از شهید داستانی و مادر مرحوم تان بگویند و... هنوز جمله ام تمام نشده بود، گفت:"خاله من هم از پدرم کرونا گرفت و ایشان هم فوت شدند. مادربزرگم هم از غصه شهادت داماد و از دست دادن دخترهایش دق کرد و مُرد.» باز هم سکوت کشدار...

آماده می شوم برای مصاحبه ای سخت. رو در رو شدن با بازماندگان خانواده ای که یک ویروس همه دلخوشی هایشان را درو کرده و به یغما برده، کار راحتی نیست. تا امروز 164 نفر از کادر درمان، شهید مدافع سلامت شدند و ده ها خانواده داغدار، اما اگر پدری شهید شده، مادر بوده که نازبچه های یتیمش را بخرد یا اگر مادرپرستار یا پزشکی شهید شده پدری بوده که مثل یک کوه پشت فرزندان باشد.اما قصه پرغصه ای است زندگی فرزندان شهید «احمد داستانی» و مصداق شعر" آه از غمی که تازه شود با غمی دگر".

قصه پرغصه خانواده شهید مدافع سلامت

اولین قابی که بعد از ورود به خانه شهید چشمانمان را پر می کند، لباس مقدس پرستاری و لباس رزم پدر است و تصویر پدر و مادر که کنار هم زینت بخش بالا نشین خانه شده است. قصه ها دارد دختر یک دانه با لباس مقدس پدر. هر سال ماه محرم که می آمد پدر و مادر، خانه را سیاه پوش می کردند. مادر مداح بود و خانه اش روشنایی چراغ روضه خانگی در محله. امسال که نیستند فرزندان شهید بعد از 6 ماه از شهادت پدر و مادرشان دیوارها را سیاه بندان کردند و خانه شان شده تکیه عزای امام حسین(ع).

در یکی از روزهای ماه محرم، بی مقدمه و بی سوز صدای مداح، مجلس روضه در خانه شهید مدافع سلامت برپا می شود، وقتی دختر 20 ساله شهید می گوید؛« ما هر چه داریم از این روزها و روضه هاست. روضه اهل بیت تسلای دل ما بود وگر نه در برابر این غم، کمرمان خم می شد.»

زاده کربلا بود و فدایی مکتب امام حسین(ع) شد

نمی دانی روایت زندگی شهید مدافع سلامت را می شنوی یا روضه عاشورا، نمی دانی اشک هایی که صورت فرزند ارشد شهید را پر می کند گریه بر عزای اباعبدالله است یا گریه بر مصیبتی که بر او و خواهرش گذشت؛ اما «محمدرضا داستانی» چه با صلابت در میان این همه غم، نقطه اتصال را پیدا می کند و با بغضی که در صدایش می دود می گوید:«اگر پدر و مادرم را به فاصله چند ساعت از دست دادم،اگر غسلشان ندادند، اگر کفنشان نکردند، اما به خواهرم احترام گذاشتند، خواهرم را به اسارت نبردند.

پدرم زاده کربلا بود،هر سال روز عاشورا کربلا بودیم و روبروی ضریح شش گوشه شانه به شانه هم بلند بلند می گفتیم بابی انت و امی و نفسی یا اباعبدالله(ع). پدرم، پرستاری بود که خودش را فدای مکتب امام حسین(ع) کرد و گرنه هیچ تعهدی نداشت که با آمدن کرونا در بیمارستان بماند، چون بازنشست شده بود. پای آرمان و اعتقادش ایستاد و شهید شد و مادرم را هم با خودش برد. رفتن پدر و مادرم اجابت دعاهای خودشان در زیارت عاشورا بود.»

هیچ کس حاضر نبود پیکر را به خاک بسپرد

هق هق صدایش خانه را پر کرده اما سرتسلیم فرو می آورد در برابر این مصیبت و می گوید:« اوایل کرونا بود که پدرم شهید شد و مادرم را از دست دادیم، آن زمان همه از پیکر اموات کرونایی می ترسیدند و فرار می کردند. هیچ کس حاضر نبود دست به پیکرها بزند،هیچ کس حاضر نبود پیکر پدر و مادرم را خاک کند. من خودم لباس تنم کردم، پدرم و مادرم را با دستان خودم در خاک گذاشتم، برایشان تلقین خواندم. من تکه تکه های قلبم را خاک کردم اما، اناالله و انا الیه راجعون. خدا را شاکرم که پدرم به آنچه لیاقتش را داشت رسید و شهید شد.»

شهادت؛ حسن ختام خدمت داوطلبانه پرستار بازنشسته

پسر شهید خاطره ها دارد از ایثار و از خودگذشتگی پدر، اما مرور روزهای آخر زندگی شهید«احمد داستانی» فصل آخر خاطراتشان را پربارتر کرده است؛«وقتی پای ویروس کرونا به ایران باز شد، مادرم به پدرم گفت شما که بازنشسته شدی و الان داوطلبانه خدمت می کنی. دینت را ادا کردی. دیابت داری و ابتلا به این بیماری برایت خطرناک است. دیگر به بیمارستان نرو. بابا گفت من تعهد دارم به بیمارستان و به بیماران، حالا که بدتر از زمان جنگ نیست، باید بیمارستان باشم. پرستار بخش اورژانس بیمارستان بقیة الله بود و بیش از همه در معرض ابتلا به این ویروس تازه وارد. هر روز به بیمارستان می رفت.

دو هفته از ورود بیماران کرونایی به بیمارستان و خدمت پدرم در موج اول کرونا نگذشته بود که علائم ابتلا به کرونا در پدر و مادر و خاله ام که همسایه ما بود و مرتب با هم در رفت و آمد بودیم بروز کرد. خاله، بیماری زمینه ای داشت و کورتون درمانی می شد. اول از همه بستری شد. شوهرش هم از او کرونا گرفت و با هم بستری شدند. خاله ام چند روز بعد از دنیا رفت. وقتی خاله فوت کرد مادرم در بیمارستان بستری شده بود و از مرگ خاله چیزی به او نگفتیم.

پدرم هم علائم داشت اما هر روز سرکار می رفت و می گفت لباس محافظ تنم می کنم. تعهد او به کارش آنقدر زیاد بود که سه روز قبل از بستری شدنش در بیمارستان هم سر شیفتش حاضر شد. آخرین روز، خودم تا بیمارستان بردمش، گفتم حالت خوب نیست کاش مرخصی می گرفتی. زیر بار نرفت و گفت در این شرایط نمی توانم خانه بمانم و استراحت کنم. اوضاع بیمارستان ها اصلا خوب نیست. مادرم در آی سی یو بستری بود و بابا هر روز بهش سر می زد. آخرین روزی که از سرکار آمد، در خانه از حال رفت و او هم در بیمارستان بستری شد.»

«مرور آخرین لحظات زندگی پدر و مادر، مرور آخرین نگاه و آخرین دیدار، داغیست که تا ابد کهنه نمی شود.» این را «مرضیه داستانی»؛ دختر شهید می گوید و روزی را روایت می کند که کرونا همه هست و نیستشان را از آنها گرفت ونام دختر شهید را پیشوند نامش کرد؛

«روز پدر بود، حال پدر و مادرم بد بود و هر دو بستری بودند. صبح روز پدر، مادرم از دنیا رفت و خبرمرگ او را ساعت 11 صبح به ما دادند. دنیا روی سرمان خراب شد. نمی دانستیم باید چه کنیم. گفتم ای کاش این خبر را به پدرم ندهند، داشتم دق می کردم اما می خواستم پدرم نفهمد که من حال خوبی ندارم. به موبایلش زنگ زدم، امید نداشتم گوشی را بردارد، اما جواب داد. بغضم را به سختی قورت دادم و سلام کردم و خیلی کوتاه گفتم بابا می خواستم روزت را تبریک بگم. انشالله خوب می شی و برمی گردی پیش ما، گفت دعا کن من هم زودتر برم پیش مادرت، فهمیدم از مرگ مادرم خبردار شده. صدای گریه هایش از پشت گوشی می آمد. با هم گریه کردیم. نتوانستم ادامه دهم. گفتم خیلی دوست دارم بابا. قطع کردم و فکرش را هم نمی کردم که این مکالمه کوتاه، آخرین باری بود که صدای پدرم را می شنیدم. بابا چند ساعت بعد از مرگ مادرم در روز پدر شهید شد. اما خبر شهادت او را به برادرم داده بودند اما هیچ کس به من حرفی نزد.»

برای تشییع پیکر مادرم رفتم و پیکر بی جان پدر را هم دیدم

«برای تشییع پیکر مادرم به سمت بهشت زهرا می رفتیم و من هنوز نمی دانستم پدرم هم از دنیا رفته و امروز روز به خاک سپردن هر دوی آنهاست. نزدیک بهشت زهرا که شدیم مادربزرگم با مقدمه چینی به من گفت یادت هست پدرت همیشه آرزو داشت شهید شود؟ یادت هست می گفت بدون مادرت زنده نمی ماند؟ بابا احمدت به آرزویش رسیده و شهید شده است. قرار است او را هم کنار مادرت خاک کنیم.هاج و واج مانده بودم. باورم نمی شد. شوک زده بودم. رفتیم بهشت زهرا به جای یک تابوت، دو تابوت دیدم، تابوت پدر و مادرم هر دو کنار هم.»

تلخ ترین لحظات زندگی اش را روایت می کند و ادامه می دهد:«آن لحظه های سخت خاطره یک سال قبل مادرم را مرور کردم وقتی می خواست برای زیارت به سفر سوریه برود، قبل رفتن گفت مرضیه دوست داری از سوریه برات چی سوغات بیارم؟ گفتم فقط یک درخواست دارم؛ از حضرت زینب بخواه که معلم مرضیه باشد. وقتی پدر و مادرم را به فاصله چند ساعت از دست دادم، من احساس کردم دعای مادرم استجابت شده و حضرت زینب معلمم شده، اولین درسی که از حضرت زینب گرفتم صبر بود. و گرنه با وابستگی شدیدی که من به پدر و مادرم داشتم همیشه فکر می کردم اگر یک روزی آنها نباشند من هم زنده نمی مانم. حالا شش ماه گذشته و هنوز زنده ام.»

باید عاشق باشی تا این لباس برازنده ات باشد

خاطرات تلخ روز تشییع سخت ترین بخش مصاحبه است و زهر تلخی آن را خاطرات شیرین شهید احمد داستانی می گیرد. وقتی در 55 ساله شهید شد، هنوز خیلی ها نمی دانستند پرستار داوطلب مهربان، روزگاری رزمنده جبهه های جنگ بوده است؛

«محمدرضا داستانی» فصل های کتاب زندگی پدرش را ورق می زند؛«دو روز بعد از ازدواج به جبهه رفت و 4 سال جنگید. در این 4 سال، چند بار مجروح شده بود، در یکی از عملیات ها نیروهای بعث عراق اسیرش کرده بودند و در میانه مسیر فرار می کند. در همه این سال ها هیچ وقت خاطراتش از جنگ را برای ما روایت نکرد.فقط بعضی وقت ها که عکس هایش را ورق می زد با گریه می گفت یک گردان رفتیم عملیات، من برگشتم و چند نفر دیگر، همه شهید شدند.

هیچ وقت نه دنبال درصد رفت نه سابقه جنگ و جبهه را در کارش در بیمارستان دخیل کرد. گفتم چرا ثبت نکردی بابا، گفت کسی که باید ثبت می کرده این کار را انجام داده و امیدوارم از من قبول کرده باشد. وقتی هم که از جبهه برگشت درسش را ادامه داد به عنوان کارشناس ارشد پرستاری، لباس خدمتش شد لباس پرستاری و در سال های خدمت تمام تعهدی که به این لباس داشت را ادا کرد، هیچ وقت برای میز و منصب کار نکرد، اگر کار کرد، مخلصانه بود و برای رضای خدا. همیشه می گفت پرستاری کار نیست، پرستاری را نمیشه با حقوق و دستمزد معنی کرد، پرستاری عشق است و باید عاشق باشی تا این لباس برازنده ات باشد.

شهید داستانی را همه با مهربانی هایش می شناسند. همسایه، دوست، آشنا و فامیل. رد این مهربانی را «فاطمه رحمانی»؛ عروس خانواده داستانی که در جمع ما حضور دارد، در خاطرات به جا مانده از شهید جست و جو می کند و به روزهای آخر زندگی اش می رسد؛«دست درد امان بابا را بریده بود. مخصوصا روزهای آخر که حجم کار سنگین بود. یک شب که به خانه امد، دستانش را با پمادی که از دکتر گرفته بود ماساژ می داد. گفت مریض های کرونایی بدحال نمی توانند جا به جا شوند، باید کمکشان کنی. گفتم بابا جا به جایی بیمارها را به پرستاران جوان تر بسپر. سرش را تکان داد و گفت خدا ازمان راضی باشه بابا، این دست دردها چیزی نیست. برای خدمت به مردم زمان ومکان برایش مهم نبود.بیمار غریب از شهر دیگر که به بیمارستان می آمد می شد همیار بیمار، پا به پای مریض پیش می رفت. می گفت اینها غریبن در شهر ما.»

خدمت به مردم، انتخاب اول و آخر شهید مدافع سلامت

حالا خاطرات خوش به جا مانده از شهید مرهمی است برای التیام داغ دل فرزندانش. «فاضل رحمانی»؛ از دوستان قدیمی و پدر همسرمحمدرضا راوی بخشی از این خاطرات می شود؛« احمد عاشق خدمت بود، حتی وقتی در چند قدمی برآورده شدن یکی از بزرگ ترین آرزوهایش ایستاده بود.همیشه آرزو داشت که به سوریه و زیارت حرم حضرت زینب(س) برود اما هیچ وقت نصیبش نمی شد، تا یک سال قبل که قرار شد با همسرش به سوریه بروند. درست دو روز قبل از رفتن و وقتی بلیت پرواز در دستش بود، حال برادرش که زخم بسترهای شدیدی داشت بد شد و آنقدر زخم هایش عفونت کرده بود که پرستارش هم او را رها کرده بود و حاضر نبود پانسمان زخم ها را عوض کند. از زیارت حرم حضرت زینب که تمنای چند ساله اش بود به خاطر پرستاری از برادرش گذشت و همسرش تنها به این سفر رفت. این خاطره یک مشت نمونه خروار است از مهربانی احمد آقا.»

وقتی مسئول سردخانه دستانش می لرزید

خاطره ها یکی یکی در ذهن«محمدرضا داستانی»؛ پسر شهید نقش می بندد، خاطراتی که هم تلخند و هم شیرین و یکی از این خاطرات روزی است که در ناباوری تمام برای تحویل گرفتن پیکر پدر و مادرش به سردخانه بیمارستان رفته بود؛«وقتی رفتم پیکر پدر و مادرم را از سرد خانه بیمارستان تحویل بگیرم، مسئول سردخانه که از همکاران پدر و دوستانش بود با گریه خودکار را دستش گرفت تا اسم متوفی را روی کاوری بنویسد که پیکر پدرم در آن بود. وقتی می نوشت احمد داستانی دستش می لرزید، می گفت حیف از این همه مهر و عطوفت که اینقدر زود زیر خاک برود و صد حیف که جامعه پرستاری احمد داستانی را از دست داد.»

نسخه امروزی قصه لیلی و مجنون

بچه ها می گفتند عشق پدر و مادرشان به هم نسخه امروزی قصه لیلی و مجنون بود. دیوانه وار عاشق هم بودند. مرضیه 20 سله از آخرین مکالمه پدر و مادرش می گوید:« مادرم بدنش ضعیف بود و زودتر از پدر در بیمارستان بستری شد، پدرم در خانه استراحت می کرد. یک شب با موبایل مادرم تماس تصویری گرفتیم. بابا به مادرم گفت انشاالله من پیش مرگت بشم، روی تختی که بستری شدی بخوابم، تو برگردی خانه. دقیقا روز آخر پدرم روی همان تختی از دنیا رفت که مادرم قبل از اینکه به آی سی یو برود در آن بستری بود. پدرم فقط چند ساعت بعد از مرگ مادرم زنده ماند، دوری او را طاقت نیاورد و شهید شد.»

بعد از روایت هر خاطره ای اشک، آخرین تلاش فرزندان شهید برای آرام شدن است. مرضیه ادامه می دهد؛« شهادت ناگهانی پدرم و مرگ مادرم ما را شوکه کرده. از وقتی پدر و مادرم هر دو با هم رفتند، در این خانه بسته شد. من طاقت ماندن در خانه خودمان را نداشتم.امروز بعد از شش ماه به خانه مان آمدیم و وقتی کلید انداختم و وارد شدم منتظر بودم مادرم از آشپزخانه بیرون بیاید، منتظر بودم بابا روی مبل برام شعر بخونه.ما آرزوداشتیم نوکری پدر و مادرم را بکنیم. ما هنوز چروک های صورت بابا را ندیده بودیم، اما راضی هستیم به رضای خدا.»

امان از زخم زبان ها

کنایه ها، نمک پاشید روی زخم های دل فرزندان شهید؛ پسر شهید داستانی دلخور است از این کنایه ها و می گوید:«تحمل غم ها به کنار، بعضی زخم زبان ها آتش به جانمان انداخت. چند نفر از دوستان با معرفت به ما گفتند از این به بعد از سختی های ایران چیزی نصیب شما نمی شود، چون جزو خانواده شهدا شدید. تا الان از خانواده شهدا فقط نام شهید نصیب خانواده ما شده است. چیزی بیشتر از این هم نمی خواهیم. اما به کسانی که این زخم زبان ها را زدند می گویم حاضرید جای خودتان را با ما عوض کنید؟ هیچ کس از دل ما و غصه هایمان خبر ندارد. من و خواهرم حاضریم هر چه داریم و نداریم را بدهیم تا فقط یک ساعت، نه یک روز و یک سال، یک ساعت پدر و مادرمان را ببینیم، صدایشان را بشنویم.»

به احترام شهدای مدافع سلامت و برای همدردی با ما رعایت کنید

مصاحبه تلخ و شیرین ما با بازماندگان خانواده داستانی با خواهش و درخواست فرزند شهید به پایان می رسد؛«هفتم پدر و مادرم من در آی سی یو بیمارستان بستری بودم و با مرگ دست و پنجه نرم می کردم و خواهرم در خانه قرنطینه شده بود. حتی تصورش هم سخت است، دختر 20 ساله که ناگهانی پدر ومادرش را از دست می دهد، یک هفته بعد درگیر کرونا می شود و باید 15 روز تنها در یک اتاق قرنطینه شود. من هم 80 درصد ریه ام درگیر شده بود، شاید خدا به خواهرم رحم کرد که عمرم به دنیا ماند.

غم من این است که با همه وجودم این بیماری را حس کردم. پدر و مادرم را از دست دادم و خودم در بیمارستان با چشممم دیدم بیماری را که جلوی چشمم نفسش بالا نیامد، تمام کرد و او را راهی سردخانه کردند. بیماری را دیدم که دو بار دم مرگ رفت و برگشت و آخر از دنیا رفت. دردی که پدر و مادرم کشیدند من هم کشیدم. من از مردم می خواهم که رعایت کنند. به خاطر خودشان و عزیزانشان، برای کمک کردن به پرستاران و به احترام شهدای مدافع سلامت که خودشان و عزیزانشان پیش مرگ مردم شدند.»برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

عطیه اکبری

 

آیا این خبر مفید بود؟