به گزارش رکنا، این ها بخشی از اظهارات زن میان سالی است که برای شکایت از مرد همسایه وارد کلانتری شده بود. او در حالی که مراقب بود تا آسیبی به دست باندپیچی شده پسرش نرساند، به آرامی فرزند 12ساله اش را روی صندلی اتاق مشاوره کلانتری نشاند و با چهره ای آکنده از غم به تشریح ماجرای تاسف باری پرداخت که برای جگرگوشه اش رخ داده بود.

این زن میان سال به مشاور مددکار اجتماعی کلانتری سپاد مشهد گفت: پسرم دو سال بیشتر نداشت که منزل کوچکی را در حاشیه صدمتری فجر خریدیم و در این منطقه ساکن شدیم. آن زمان پسر بزرگ ترم درس و مدرسه را رها کرده بود و در یک تعمیرگاه کار می کرد. با این همه درآمد اندکی داشت و به سختی می توانست مخارج خودش را تامین کند. از سوی دیگر، همسرم نیز در یکی از رستوران های منطقه طرقبه و شاندیز مشغول کار بود اما حقوق دریافتی اش کفاف هزینه های زندگی و رفت و آمدش را نمی داد. به همین دلیل من هم تصمیم گرفتم تا پا به پای شوهرم کار کنم و کمک خرج خانه باشم. این بود که در یک مرکز تجاری در نزدیکی محل کار همسرم، شغلی برای خودم دست و پا کردم تا وضعیت اقتصادی خانواده ام را بهبود ببخشم.

خلاصه، روزگار به همین ترتیب سپری می شد که پسر بزرگم ازدواج کرد و زندگی مستقلی تشکیل داد. در این میان پسر کوچکم که «شهریار» نام دارد در خانه تنها ماند و مشغول بازیگوشی شد. به طوری که آرام آرام درس هایش افت کرد و دیگر توجهی به درس و مدرسه نداشت. از طرفی غفلت ما از وضعیت روحی و تحصیل فرزندم موجب شد تا او در کلاس چهارم ابتدایی ترک تحصیل کند. از آن روز به بعد مشکلات زندگی من در حالی افزایش یافت که به دلیل وضعیت اقتصادی نامناسب، نمی توانستم شغلم را رها کنم و بیشتر مراقب فرزندم باشم. او هم که حوصله اش در خانه سر می رفت گاهی برای بازی کردن با دوستانش به کوچه محل زندگی مان می رفت و در کنار منزل مسکونی خودمان سرگرم بازی کودکانه می شد. با این همه عروسم همواره مراقب او بود و نمی گذاشت از محل زندگی مان دور شود یا با وسایل خطرناک بازی کند. به همین دلیل من هم با نگرانی کمتری به کارم ادامه می دادم تا این که عروسم وحشت زده با من تماس گرفت و گفت شهریار زخمی شده و او را به مرکز درمانی رسانده است. گوشی تلفن در دستم یخ کرده بود و دست و پایم می لرزید. وقتی شنیدم شهریار را به اتاق عمل برده اند چیزی نمانده بود که سکته کنم. دلهره سراسر وجودم را فرا گرفته به طوری که هراسان و آشفته خودروی دربستی کرایه کردم و خودم را به بیمارستان امدادی رساندم. نفهمیدم چگونه به مشهد رسیدم. در حالی که احساس می کردم مشکل حادی برای فرزندم به وجود آمده است پسرم را به اتاق عمل برده بودند و من برای نجات او فقط دعا می کردم. در سالن بیمارستان با ترس و نگرانی قدم می زدم و از خدا می خواستم جگرگوشه ام را به من بازگرداند.

بالاخره ساعتی بعد وقتی یکی از پرستاران خبر سلامتی پسرم را داد، از خوشحالی به سجده افتادم، تازه فهمیدم که تاندون دست شهریار با شیشه بریده شده و خون ریزی شدیدی داشت اما به خاطر این که فرزندم جثه ای قوی داشت، شدت خون ریزی را تا رسیدن به بیمارستان تحمل کرده بود. وقتی با خوشحالی پسر نوجوانم را در آغوش کشیدم درباره ماجرای زخمی شدنش گفت: در کوچه مشغول بازی بودم که پسر همسایه به من ناسزا گفت ولی چون از من کوچک تر بود سکوت کردم و در یک لحظه چشمم به پدر آن کودک افتاد که قصد ورود به منزلشان را داشت. دوان دوان به سمت پدر محسن رفتم و به او گفتم که محسن به من توهین کرده است اما او بدون توجه به من داخل حیاط رفت و محکم در حیاط را بست به طوری که شیشه های در حیاط شکست و تکه ای از آن به دست من فرو رفت. با آن که خون زیادی از دستم می آمد و چشمانم سیاه تاریکی می رفت، پدر محسن باز هم توجهی نکرد تا این که زن برادرم با تاکسی تلفنی و با کمک یکی از همسایگان مرا به بیمارستان رساند و ...

شایان ذکر است، تحقیقات پلیس با دستور سرهنگ عباس زمینی (رئیس کلانتری سپاد مشهد) در حالی آغاز شد که زن میان سال مدعی بود اگر همسایه به راحتی از کنار ماجرای زخمی شدن فرزندم عبور نمی کرد و او را به بیمارستان می رساند، من هرگز از او شاکی نمی شدم و ...برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟