به گزارش رکنا، پدرش یک کارمند ساده بود و دست شان جلوی کسی دراز نبود. مادرش مدام بهانه می گرفت و با همسرش دعوا و او را تحقیر می کرد. زن جوان می گوید: پدرم بعد از کار در اداره تا دیر وقت مسافرکشی می کرد و زمانی که خسته به خانه برمی گشت مادرم زندگی مان را با دیگران مقایسه می کرد و نق می زد. پدرم اعتیاد داشت و زبانش پیش مادرم کوتاه بود، از طرفی او نمی خواست زندگی ما از هم بپاشد و سکوت می کرد. علت عصبانیت مادرم اعتیاد پدرم بود اما این ظاهر ماجرا بود. مادرم وقتی از خانه بیرون می رفت دیر وقت به خانه برمی گشت و کسی هم جرئت اعتراض نداشت. خوب می دانستم رشته زندگی پدر و مادرم به یک تار مو وصل است و هر لحظه احتمال فروپاشی آن وجود دارد.

بهانه های مادرش هر روز بیشتر می شود تا این که اعتیاد همسرش را بهانه می کند و درخواست طلاق می دهد و خیلی هم طول نمی کشد که از شوهرش جدا می شود. مادر دختر جوان بعد از مدتی با فردی دیگر ازدواج می کند. او می گوید: وقتی این رفتار مادرم را دیدم افسرده شدم و قرص اعصاب مصرف کردم. پدرم بعد از جدایی از مادرم اعتیادش بیشتر شد و به خاطر همین از محل کارش اخراج و روزگار ما سیاه شد. ناچار شدم ترک تحصیل کنم و در خانه به خواهر و برادر کوچک ترم برسم. این ماجرا مدتی ادامه داشت تا این که روزی برادر کوچک ترم در یک سانحه تصادف فوت کرد و من تنهاتر شدم. بعد از گذشت مدتی از فوت برادرم متوجه شدم پدرم با گرفتن دیه برادرم قصد ازدواج مجدد دارد. بابت این موضوع خیلی به هم ریختم چون تحمل حضور نامادری را نداشتم. منتظر فرصتی بودم که خودم را از این وضعیت خلاص کنم تا این که به اولین خواستگارم بدون انجام تحقیقات لازم جواب مثبت دادم و با او ازدواج کردم.

رضایت از زندگی زناشویی چندان برایم مهم نبود و همین که از آن خانه خلاص شده بودم خوشحال بودم. بعد از گذشت مدتی از زندگی مشترک مان صاحب فرزند شدم و خیلی خوشحال بودم و تمام سعی ام را کردم تا برخلاف مادرم که از سوی او مهر مادری ندیده بودم مادر خوبی برای دخترم باشم. سرم به زندگی و بچه ام گرم بود و برای شرایط بد گذشته ام ناراحتی اعصاب پیدا کرده بودم و مدتی در بیمارستان بستری شدم.

بعد از مرخص شدن از بیمارستان به شوهرم شک کردم که او هم راه نافرجام مادرم را می رود و پای یک نفر دیگر در میان است.

دیگر از مهر و محبت شوهرم خبری نبود و هر روز بی میلی و بی محلی های او به من بیشتر شد تا این که دوباره صحنه های دوران کودکی ام و بی مهری مادرم در ذهنم تداعی شد.

یک روز دعوای خونینی به راه انداختم و با چوب به جانش افتادم و او را زخمی کردم. بعد از این ماجرا شوهرم دیگر حاضر نشد با من زندگی کند و به بهانه ناراحتی اعصاب و روان درخواست طلاق داد. حالا به دادگاه خانواده آمده ام تا ببینم زندگی مشترکم به کدام سو خواهد رفت.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟