«بابا هنوز زنده‌ای... قلبت جای دیگری می‌تپد»

به گزارش رکنا، مراسم تجلیل از خبرنگاران حوزه اهدای عضو، با حضور دکتر ساناز دهقانی، رئیس واحد فراهم‌آوری اعضای بیمارستان سینا، کارکنان این واحد، خبرنگاران و خانواده‌های اهداکنندگان و گیرندگان عضو برگزار شد؛ اما آنچه در سالن جریان داشت، بیشتر از یک مراسم، روایت پیوند زندگی‌ها بود؛ زندگی‌هایی که در تلخ‌ترین نقطه ممکن به هم گره خورده بودند.

اشک‌هایی که پشت روپوش سفید پنهان نمی‌شوند

دکتر ساناز دهقانی از لحظه‌هایی گفت که حتی برای تیم پزشکی هم قابل تحمل نیست.

او با قدردانی از همکارانش گفت وقتی خانواده‌ای باید درباره اهدای عضو تصمیم بگیرد، کادر درمان هم در همان غم شریک می‌شود؛ «همکاران من با تمام صبوری‌شان، آدم‌های بسیار احساسی هستند.»

بعد خاطره‌ای تعریف کرد که سالن را در سکوت فرو برد؛ نوجوان ۱۷ ساله‌ای که از کرج به بیمارستان سینا منتقل شده بود. آن روز، او و یکی از همکارانش آن‌قدر بی‌تاب شده بودند که این خانواده داغدار بودند که آنها را آرام می‌کردند.

دکتر دهقانی همچنین از سمیرا جعفری، همکارش، یاد کرد؛ زنی که سال گذشته در سانحه رانندگی جانش را از دست داد و خانواده‌اش با اهدای اعضای بدنش، زندگی را به بیماران دیگری هدیه کردند.

دختری که به قاب عکس پدرش گفت: «به تو افتخار می‌کنم»

زنی با شال سبز، قاب عکس همسرش علی رمضان‌دولابی را محکم در آغوش گرفته بود. کنار او، دختر کوچکش ایستاده بود؛ دختری که هنوز پدرش را با همان لبخند به خاطر می‌آورد.

همه چیز از یک شب عادی شروع شد.

ناگهان حال همسرش بد شد. اورژانس آمد و گفت سکته مغزی کرده است. بعد از انتقال به بیمارستان، پزشکان فهمیدند زائده‌ای در ساقه مغزش وجود دارد و باید جراحی شود.

جراحی انجام شد، اما امید هر روز کمتر شد.

۱۰ روز بیهوشی، دو بار خونریزی مغزی، دو عمل دیگر... و در نهایت جمله‌ای که هیچ خانواده‌ای دلش نمی‌خواهد بشنود: «مرگ مغزی.»

وقتی پزشکان از اهدای عضو حرف زدند، خودش از قبل جوابش را می‌دانست.

«همیشه به همسرم گفته بودم اگر برای من اتفاقی افتاد، اعضای بدنم را اهدا کنید.»

تنها مخالفت از طرف مادر و برادر همسرش بود، اما بعد از صحبت پزشکان، آنها هم رضایت دادند.

امروز، او از تصمیمش پشیمان نیست.

دخترش هم قاب عکس پدر را بغل کرد و آرام گفت:

«بابا، می‌دانم بهترین جای دنیا هستی. به تو افتخار می‌کنم. دلم برایت تنگ شده. جای خالی‌ات هیچ‌وقت پر نمی‌شود، اما ثواب اهدای اعضایت هم به خودت می‌رسد و هم به دیگران.»

«پدرم تاج سرم است»

حمید رئوفی‌نیا آن روز فقط برای انجام کاری از خانه بیرون رفت.

قرار بود برگردد.

اما در خیابان ۱۷ شهریور، یک موتورسیکلت مسیرش را عوض کرد و زندگی خانواده‌اش هم برای همیشه تغییر کرد.

وقتی دخترش تماس گرفت، صدای پدر نبود که پاسخ داد؛ یکی از کارکنان بیمارستان بود.

پزشکان گفتند فقط دو درصد شانس زنده ماندن دارد.

همسرش چند روز امید را رها نکرد، اما وقتی فهمید مرگ مغزی شده، با پیشنهادی روبه‌رو شد که قبلاً حتی فکرش را هم نمی‌کرد بپذیرد.

«همیشه می‌گفتم نمی‌توانم برای دیگری چنین تصمیمی بگیرم.»

اما پزشک فقط یک جمله گفت:

«اجازه بده خوبی همسرت در دو دنیا ثبت شود.»

همین جمله دلش را آرام کرد.

او رضایت داد.

امروز می‌گوید حتی ذره‌ای از تصمیمش پشیمان نیست.

پسر کوچکش هم در میان مراسم، شعری برای پدر خواند:

«نام زیبای پدر با سیم و زر باید نوشت... برکت نان و نمک از همت والای اوست... نامش تاج سر باید نوشت. به سلامتی تمام پدران سرزمینم.»

«بچه‌ها ما را بزرگ کردند»

پدر سیدمحمدجواد حسینی جهانبخش هنوز روز تصادف پسرش را با جزئیات به یاد دارد.

خرداد ۱۴۰۳ بود.

تصادف موتور.

یک هفته تلاش پزشکان.

و بعد، مرگ مغزی.

وقتی از آنها رضایت خواستند، همان بار اول قبول کردند.

قلب، کبد، کلیه‌ها، پانکراس، چشم‌ها، استخوان‌ها و احتمالاً پوست پسرشان به دیگران اهدا شد.

وقتی از او پرسیدند چه احساسی دارد، جوابش ساده اما تکان‌دهنده بود:

«اصلاً پشیمان نشدم. این بهترین کاری بود که خدا خواست و ما انجام دادیم. به نظر من، این بچه‌ها بودند که ما را بزرگ کردند؛ نه ما آنها را.»

قلب باران هنوز می‌تپد

عکس باران پر از گل‌های رنگی و پروانه بود.

مادرش آن را مثل جانش در آغوش گرفته بود.

باران بهمن ۱۴۰۲ در استخری در سرعین غرق شد.

چهار دقیقه طول کشید تا او را از آب بیرون بیاورند.

پنج روز در بیمارستان اردبیل ماند.

بعد مرگ مغزی.

اطرافیان مخالفت کردند.

حتی حرف از فروش اعضا زدند.

اما این خانواده از قبل معنای اهدای عضو را می‌شناختند؛ یکی از بستگانشان سال‌ها پیش گیرنده قلب شده بود و حالا پیانیست حرفه‌ای بود.

پدر و مادر باران تصمیم گرفتند قلب دخترشان خاموش نشود.

مادر گفت:

«خواستیم قلب باران به تپش ادامه بدهد.»

و امروز، همان قلب، جایی دیگر زندگی را ادامه می‌دهد.

«حالا چند ملیکا دارم»

ملیکا یوسفی فقط ۲۳ سال داشت.

مادرش، راضیه امیری، عکس دخترش را در دست گرفته بود؛ دختری با لباس سفید که روی آن نوشته شده بود: «قهرمان زندگی.»

ملیکا پیش از مرگ مغزی، کارت اهدای عضو گرفته بود.

آرزوهای زیادی داشت که ناتمام ماند، اما آخرین آرزویش برآورده شد.

مادرش گفت:

«از صمیم قلب خوشحالم که اعضای بدن ملیکا اهدا شد. امیدوارم در دنیای باقی به بهترین‌ها برسد. حالا من یک ملیکا ندارم؛ چند ملیکا دارم.»

خانواده‌ای که دوبار زندگی بخشید

در همان مراسم، از دبیر حوادث روزنامه جام‌جم هم تقدیر شد.

اما این تقدیر فرق داشت.

خانواده‌ای از او تشکر کردند که خودش روایتگر غم آنها شده بود.

قصه‌شان از پدر شروع شد.

محمدرشید جلیل‌پور، کوچک‌ترین پسر خانواده، آن روز برای اهدای اعضای پدرش اصرار کرده بود.

کبد و کلیه‌های پدر جان چند بیمار را نجات داد.

دو سال و یک هفته بعد، همان محمد صبح از خانه بیرون رفت و به مادرش قول داد دو روز دیگر با هم به مشهد بروند.

اما هرگز برنگشت.

او در پست‌بانک کار می‌کرد و همان روز بر اثر پارگی رگ مغزی، دچار مرگ مغزی شد.

این بار، خانواده همان راهی را رفتند که محمد برای پدرش انتخاب کرده بود.

خواهرش آرام گفت:

«محمد متعلق به این زمین نبود. امیدوارم قلبش هر جا که می‌تپد، عشق را هم با خودش برده باشد.»

نهال، دختری که مهر را ندید

مادر نهال بیشتر از آنکه حرف بزند، گریه می‌کرد.

قرار بود مهر سال گذشته، دخترش برای اولین بار به مدرسه برود.

اما شهریور، بعد از عمل لوزه، همه چیز تغییر کرد.

پنج روز بعد خونریزی کرد.

پزشک به جای اعزام به بیمارستان، داخل مطب سوندی وارد بینی نهال کرد.

حال دخترک وخیم شد.

۴۰ دقیقه تلاش در اورژانس، بازگشت تپش قلب و انتقال به بیمارستان امام علی (ع) کرج.

اما پزشکان گفتند: مرگ مغزی.

خانواده تصمیم گرفتند اعضای بدن نهال را اهدا کنند.

وقتی مادر خواست ادامه بدهد، صدایش شکست.

فقط توانست بگوید:

«نهال باید مهر پارسال به مدرسه می‌رفت...»

بعد از کمی سکوت، جمله‌ای گفت که هنوز در گوش همه ماند:

«ده سال است کارت اهدای عضو دارم. همیشه به همسرم گفته‌ام نگذار بعد از مرگم هیچ عضوی از بدنم نصیب خاک شود.»

تازه‌عروسی که سفرش ناتمام ماند

فاطمه بختیاری فقط ۲۵ سال داشت.

شش ماه از ازدواجش گذشته بود.

باردار هم شده بود.

بعد از سفر، دست و پایش ورم کرد.

پزشکان فقط گفتند نمک و حبوبات نخورد.

اما حالش بدتر شد.

در نهایت گفتند باید جنین فوراً خارج شود.

فشار خونش ناگهان بالا رفت.

۱۵ روز در بیمارستان شریعتی جنگید.

هوشیاری‌اش مدام بالا و پایین می‌شد.

تا اینکه مرگ مغزی اعلام شد.

مادرش گفت فاطمه پیش از این اتفاق، برای خودش، پدر، مادر و برادرش کارت اهدای عضو گرفته بود.

برای همین، وقتی نوبت تصمیم رسید، هیچ مقاومتی نکردند.

مردی که اهداکننده‌اش را قبل از پیوند دیده بود

آخرین روایت، متعلق به کسی بود که از آن سوی این قصه آمده بود.

او گیرنده کلیه بود.

ورزشکاری که رویای مدال جهانی داشت.

اما مربی‌اش به جای تمرین اصولی، مکمل تجویز کرد.

کم‌کم هر دو کلیه‌اش از کار افتاد.

دیالیز، درد، انتظار...

تا اینکه یک شب خواب عجیبی دید.

دو مرد بزرگوار و مردی که چهره‌اش مدام تکثیر می‌شد.

صبح تلفن زنگ زد.

کلیه پیدا شده بود.

وقتی بعد از پیوند به خانه خانواده اهداکننده در مازندران رفت، عکس روی دیوار را دید.

همان مرد خوابش بود.

او می‌گوید بعد از آن فقط زندگی‌اش برنگشت؛ مربی شنا شد، مدال گرفت و حالا با یک مؤسسه خیریه همکاری می‌کند تا امانت‌دار خوبی برای هدیه‌ای باشد که دریافت کرده است.

دختر جوان دیگری که او هم گیرنده کلیه بود، گفت بعد از پیوند، پدرش آن‌قدر تحت تأثیر قرار گرفت که چهار نفر دیگر از اعضای خانواده‌شان هم کارت اهدای عضو گرفتند.

زندگی، بعد از خداحافظی

آن روز، کسی در سالن از مرگ حرف نمی‌زد.

همه از زندگی می‌گفتند.

از قلب‌هایی که هنوز می‌تپند.

از چشم‌هایی که دوباره دنیا را دیده‌اند.

از کلیه‌هایی که دوباره امید را به بدن کسی برگردانده‌اند.

و از خانواده‌هایی که در سخت‌ترین لحظه عمرشان، تصمیمی گرفتند که شاید عزیزشان را برنگرداند، اما باعث شد زندگی، در بدن انسان‌های دیگری ادامه پیدا کند؛ انگار بعضی آدم‌ها، حتی بعد از رفتن هم، تمام نمی‌شوند.

برگرفته از صفحه حوادث روزنامه جام جم

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1242875
  • خلاصه بازی رئال مادرید 4 - رئال سوسیداد 1 / هت تریک درخشان امباپه در برنابئو