آه دل مادر یک روزه عمل کرد / برای پسرم لالایی خواندم او جز زمان شیرخوارگی تعلقی به من نداشت
مادر لالایی می خواند و می گرید برای پسری که ناگهانی آمد و در جوانی رفت.
وقتی شوهر کردم نمیدانستم در چه مخمصهای گرفتار شده ام. یدالله نقش مردان عاشقپیشه را بازی می کرد و با و جود مخالفت پدرم برای اینکه خودمختاری به دست آورم و از زیر دستورات برادرانم رها شوم پایم را در یک کفش کرده و اصرار به ازدواج کردم.
چند باری بابا سالار نوک زبانش حرف هایی چرخاند که در آن برهه متوجه نشدم. او به یدالله شک داشت ابتدا گفت که این پسر سیگاری است کلی بهانه آوردیم اشتباه می کند یکبار هم گفت شنیده که یدالله مواد هم می کشد.
این بار دیگر همه خندیدیم حتی مامان زهرا هم به او گیر داد و گفت این حرف ها بهانه جویی است و لزومی ندارد با ازدواج حدیثه مخالفت کنی خودش دختر بالغی است و خوب و بد را از هم تشخیص می دهد. عروسی من سر گرفت و یدالله با کت شوار سورمهای رنگ و پاپیونی قرمز سرسفره عقد نشست وقتی لباس عروس پوشیدم گریه در چشمان برادرانم دیدم آنان میگفتند که مثل فرشتهها شده بودی.
رفتم به خانه بخت، یدالله مرد مهربانی بود اما همیشه اضطراب و استرس در چهره اش دیده می شد نگرانش بودم اما مادرش به من دلگرمی میداد که چیز مهمی نیست و یدلله فقط مقداری خجالتی است و کمروییاش او را مضطرب نشان میدهد.
روزها میگذشت و من بدون هرگونه دردسری زندگی میکردم و از اینکه پدرم در خحصوص شوهرم اشتباه فکر می کرد خوشحال بودم البته بیچاره یپرمرد بارها عذرخواهی کرده بود، بدالله در محل کارش مرد شناخته شده ای بود و در حراست یک مارخانه بزرگ کار می کرد و همه راضی بودیم.
یک سال نگذشته بود که صاحب دختر شدم و اسم او را ترانه گداستم؛ وقتی این دختر به دنیا آمد فکر می کردم شوهرم پسر دوست است که این تورم واقعیت داشت هنوز ترانه دوساله نشده بود که باز حامله شدم و این بار هم دختر به دنیا آوردم و اسمش را پروانه گذاشتیم و رفتارهای یدالله خیلی کم تغییر کرده بود اما پدر و مادرش همه جا پشت سرم از اینکه عروس دخترزایی دارند ابراز ناراحتی می کردند.
بدالله از سوی خانوادهاش تحت فشار بود و من نمیخواستم چنین اتفاقی بیفتد تا اینکه حاجت من پذیرفته شد و سومین بچه ام پسر به دنیا آمد. یدالله از این رو به آن رو شده بود، گوسفند قربانی کرد و یک جشن مفصل گرفت.
حمید خیلی بامزه بود اما از همان روزهای نخست تولد بدقلقی می کرد و اوقات همه را تلخ می کرد او یکی یکدانه پدر و مادر شوهرم شده بود و چون تنها نوه پسریشان بود اغلب اوقات نزد آنان بود.
بچه ها روز به روز بزرگتر می شدند، پروانه و ترانه خیلی مهربان و با محبت و مودب بودد و حمید به یک پسر بازیگوش شیطون و لوس تبدیل شده بود این پسر همه را عاصی می کرد و هیچ کس نمی دانستکه من و یدالله به خاطر او در آستانه طلاق بودیم و من ماجراهای بین خودم و شوهرم را از همه پنهان کرده بودم.
هرچه بود گذشته و بایستی به آینده نگاه می کردم، قدرت کنترل مجید را نداشتم، او میدانست پدر و مادربزرگش حامیاش هستند و همه جا قدرت نمایی می کرد هنوز 6 ساله نشده بود که با تیرکمان چشم یکی از مردان همسایه را کم بینا کرد وقتی هم بزرگتر شد روزی نبود که به مدرسهاش نرویم و از سوی مدیر و ناظم بازخواست نشویم.
یدالله اعتنایی به بدرفتاری های حمید نداشت و همیشه به کارهایش میخندید، وقتی میخواست هدیه ای بخرد بهترین را برای او می خرید و دو دخترم همیشه غصه میخوردند، پروانه و ترانه جرات بدگویی از کارهای حمید را نداشتند و بارها به خاطر او کتک خورده بودند.
من احساس خطر می کردم اما تلاش هایم بی نتیجه مانده بود هنوز 17 ساله نشده بود که لباسهایش بوی سیگار می داد با فشارهایی که به یدالله آورده بود موتور سیکلتی خریده بود و با دوستان آس و پاس که همیشه مزاحم زنان و دختران در محله بودند به گردش و تفریح می رفت.
اگر بگویم روزی 2 ساعت در خانه بود دروغ گفتهآم صورتش آفتابزده و کثیف و دودی بود فقط زمانهایی که می خواست لباسهایش را عوض کند سرو کله اش پیدا می شد، دو دخترم از دوستان هم مدرسهای شان شنیده بودند که مجید کیف قاپی میکند اما جرات گفتن آن را به یدالله نداشتند.
رفتارهای حمید خشونت امیز بود و بارها موهای ترانه و پروانه را از چنگ های بیرون کشیده شوبودم و با لعن و نفرین او را از خانه بیرون کرده بودم هر وقت از حمید نزد یدالله و پدر و مادر شوهرم شکایت می بردم دست خالی بر می گشتم تا اینکه پسرم در دام اعتیاد گرفتار شد.
همه این حادثه ها را پیش بینی می کردم و از آن ترس داشتم، حمید روز به روز تحلیل میرفت، سرباز فراری شده بود و پاتوقش در قهوه خانهها و محل تجمع معتادن همسن و شالش بود تا جاییکه بعد از چند بار دستگیری توسط پلیس به ناچار موتورش را فروخت و دیگر نتوانست کیف قاپی کند و بی پول ماند.
یدالله مقداری از رفتارهای نسنجیدهاش پشیمان بود اما پدر و مادرش باز حمایت از نوهشان را ادامه می دادند، باورکردنی نبود، بستگان من هیچکدام روی خوشی به حمید نشان نمیدادند و در برابر این پسر ناخلف دو دخترم خواتگاران زیادی داشتند.
می دانستم روزی این ماجراها به بدترین شرایط گرفتار خواهد شد و از آن روز وحشت داشتم، وقتی یدالله هراسان به خانه آمد و گفت که پدر و مادر شوهرم را در خانه کشتهاند و هر چه دار و ندارشان را به سرقت بردهاند به هیچ کس جز حمید شک نداشتم، آن روز با وجود ناراحتی از مرگ دو عزیز خانواده ام در گوشهای نشستم و حمید را نفرین کردم و از ته دل آرزو کردم حمید را دیگر نبینم.
آه دل مادر همیشه کار ساز است، یک روز نگذشته بود که شنیدم حمید را هم در پاتوق معتادان با ضربات چاقو کشته اند، جای تعجب نبو، دوستش که هم منقلیاش بودند اعتراف کردند که برای سرقت پول های حمید دست به قتل زده اند و پسرم این پول و جواهرات را از خانه مادر و پدربزرگش به سرقت برده بود.
مراسم ختم نوه یکی یکدانه و پدر و مادربزرگ با هم برگزار شد وقتی آنان را زیر خاک گذاشتند احساس می کردم که ناشکری یدالله و خانواده اش از تولد دو دخترپاک و نجیب نتیجه ای جز این نداشت.
آن شب آرم در خانه نشستم و برای حمید لالایی خواندم او جز زمانیکه شیرخواره بود تعلقی به من نداشت به یاد نق زدنهای کودکانه گریه کردم و خواستم به خود بقبولانم که حمید در دوران شیرخوارکی مرده است و آن حمید ناخلف بچه من نبود.
داستان به قلم / مهدی ابراهیمی سردبیر رکنا