«ما رو زدن… خاموش کن»؛ روایت ۲۷ ساعت ایستادگی روی دریا
تبلیغات

"ما رو زدن... خاموش کن". فقط پنج کلمه و آغاز ساعاتی پر التهاب و سرشار از ایستادگی و غرور روی سکوی نفتی در آخرین خط مرزی ایران روی آبهای خلیج فارس و چند ساعت بعد از آتش بس!

جمله کوتاه بود، اما برای بهزاد که ۳۵ سال است همه زندگی‌اش روی یک سکوی نفتی در دل خلیج فارس خلاصه می شود، معنایش چیزی فراتر از یک خبر بود و آغازی برای یک جنگ. آن لحظه به تنها چیزی که می‌توانست فکر کند، سکوی نفتی زیر پایش بود، سکویی که اگر به سرعت خاموشش نمی کرد، می‌توانست مثل یک بمب عمل کند و مگر می‌شود بمب را خاموش کرد؟ بهزاد فقط داشت به سکو و همکارانش فکر می‌کرد. بی لحظه ای درنگ صدای آژیر را بلند کرد همراه با این فریاد: «.. این آژیر مانور نیست، یک هشدار واقعی است...»

می‌‍دانست که دیر یا زود نوبت سکوهای نفتی می‌شود، سکوهایی که از زیرساخت‌های اساسی کشورهای تولیدکننده نفت هستند و کنوانسیون‌های جهانی حمله به آنها را منع کرده، اما جنگ مگر قانون و قاعده می‌شناسد، باید سریع بود، باید عمل کرد، زمان فکر کردن به این موضوع ها نیست، باید تا می‌توان سرعت عمل داشت، جان نیروها و سکو اکنون در دست اوست و وای اگر آن لحظه به چیزی غیر از همین یک تکه از وطن بتوان فکر کرد.

جنگ حالا رسیده بود درست بالای سر جایی که او ایستاده بود؛ جایی میان دریا، روی سکویی پر از لوله‌های نفت و گاز، جایی که اگر یک تصمیم دیر گرفته شود، همه‌چیز می‌تواند در چند ثانیه به آتشی مهارناشدنی تبدیل شود. همین چند کیلومتر آن طرفتر، لاوان را زده‌اند و بعید نیست که نقطه بعدی که دشمن به آن حمله می‌کند همین سکو باشد، مهدی گفت: "ما رو زدن ... خاموش کن".

اما پیش از آن تماس، داستان از جای دیگری شروع شده بود.

جایی میان دریا و آسمان و کنار سکوت خاص خلیج فارس که حالا با عبور وهم انگیز جنگنده‌ها و موشک‌های دشمن از بالای سرشان شکسته بود.

بهزاد ۲۵ روز از جنگ را روی سکو ایستاد، اگرچه هر شیفت کاری او و همکارانش ۱۴ روز بود اما مگر می‌شود روزهای جنگ و التهاب به شرایط عادی هم فکر کرد، این را با پوست و استخوان فهمیده بود: «کسی که روی سکوی نفتی کار می‌کند، زندگی‌اش شبیه زندگی روی خشکی نیست.»

سکوها، شهر نیستند؛ حتی جزیره هم نیستند. آن‌ها تکه‌ای فلزند که وسط دریا ایستاده‌اند، جایی که اگر اتفاقی بیفتد، فاصله‌اش با کمک و امداد گاهی ساعت‌هاست؛ جایی که بهزاد آن را مدیریت می‌کند و نقطه به نقطه آن را می‌شناسد، برای او سکو فقط محل کار نیست؛ چیزی شبیه یک موجود زنده است که نفت در رگ‌هایش جاری است و مشعل روشن بالای سرش خبر از نبض زندگی می‌دهد، موجودی که هر روز باید ضربانش را چک می‌کرد.

بهزاد می گوید: «وقتی شب روی سکو می‌ایستی و مشعل را می‌بینی، می‌فهمی که سیستم زنده است. آن شعله مثل ضربان قلب وقتی نورش کم و زیاد می‌شود، انگار قلب دارد تندتر یا آهسته‌تر می‌زند. نفت فقط توی لوله‌ها جاری نیست، مثل خونی توی رگ‌های یک موجود زنده جریان دارد و به این سکو زندگی می‌بخشد.»

تجربه به او یاد داده است که این ضربان چطور حفظ می‌شود. هزاران لوله، سیم‌های پیچیده، صدها شیر و سامانه‌های کنترلی پیچیده‌ای که کوچک‌ترین خطا در آن‌ها می‌تواند به حادثه‌ای بزرگ تبدیل شود، حالا سایه جنگ بر تن این سازه فلزی جاندار افتاده بود و می‌بایست کاری می‌کرد.

اما آن روزها، تهدید فقط فنی نبود. طی روزهای گذشته به ماهشهر و عسلویه حمله شده بود؛ زیرساخت‌هایی که چرخ اقتصاد و زندگی هزاران کارگر را می‌چرخاند و چه بسا زندگی و معیشت همه مردم وابسته به همین مناطق بود. خبرهایی که هر بار شنیدنش لرزه بر تن بهزاد انداخته بود؛ لرزه نه از ترس که از حس تعلق، از تکرار خاطره همه تلاش‌هایی که برای ساخت و فعال سازی این مناطق انجام شده بود آن هم یک روز و یک ماه بلکه سال‌ها و به اندازه عمر هزاران جوان تحصیلکرده و صاحب فن، از یادآوری خون دل هایی که برای این مناطق ریخته شد تا جان بگیرند.

آن چهارشنبه آتش بس!

حمله به منطقه لاوان، فضای سکو را یک‌باره تغییر داد. روز چهارشنبه درست چند ساعت بعد از اعلام آتش بس، حمله اتفاق افتاد. درست یک روز پیش از زمانی که قرار بود بخشی از نیروها به خشکی برگردند. آنجا بود که بعد از چهل روز آماده باش، عملیات مدیریت بحران کلید خورد.

در شرایط عادی، نیروها ۲ هفته روی سکو کار می‌کنند و بعد جای‌ خود را با گروه بعدی عوض می‌کنند. اما جنگ هیچ‌وقت با برنامه کاری هماهنگ نمی‌شود؛ این چهل روز ایثار کارگران هم مثال زدنی بود؛ آنهایی که نزدیکتر به جنوب کشور بودند، برای آمدن به سکو پیش دستی می‌کردند تا آنهایی باید از شهرهای دوردست مثل تبریز و حتی شمال کشور حرکت می‌کردند، کمتر به دردسر سفر زمینی چند ۱۰ ساعته بیفتند؛ آنهایی هم که فرزند خردسال داشتند یا خانواده‌هایشان تک و تنها در شهر غریب بودند، در پایان لیست جابجایی شیفت حضور در سکو قرار گرفتند تا دل‌نگران عزیزانشان نشوند.

بهزاد می‌گفت: «فردای آن روز باید جابه‌جایی نیرو انجام می‌شد. اما آسمان بسته شد. نه هلیکوپتر پرواز می‌کرد، نه هواپیما، نه حتی کشتی‌ها اجازه حرکت داشتند.»

ناگهان همه‌چیز متوقف شد.

نیروهایی که باید برمی‌گشتند، ماندند.

نیروهایی که باید می‌آمدند، نتوانستند برسند.

در چنین شرایطی، مدیر سکو باید تصمیم بگیرد: چه کسانی بمانند؟ چه کسانی بروند؟ و مهم‌تر از همه، آیا اصلاً رفتنی وجود دارد یا نه. وضعیتی که بارها در مانورها تجربه کرده بودند اما امروز اتفاق افتاد و مانوری در کار نبود.

بهزاد یک اصل داشت؛ اصلی که میان کارکنان سکوها تقریباً قانون محسوب می‌شود. «هیچ‌کس را با زور روی سکو نمی‌آورند.»

کار در سکو، حتی در شرایط عادی، کار ساده‌ای نیست. استرس، دوری از خانواده و کار با تجهیزات خطرناک بخشی از زندگی روزمره است. حالا تصور کنید همین شرایط با سایه جنگ همراه شود. اگر بدی آب و هوا و طوفان‌های دریایی هم اضافه شود، کار مافوق سخت می‌شود؛ تجربه‌ای که بهزاد و همکارانش در ۴۰ روز جنگ با آن زیستند اگرچه با آن شرایط بیگانه نبودند و خرداد ماه و در جنگ ۱۲ روزه هم به کل آماده باش ماندند.

بهزاد می‌گفت: «آدمی که با ترس سر کار بیاید، خودش خطر است چون تمرکز ندارد. ممکن است با یک اشتباه کوچک حادثه بزرگی درست کند.»

برای همین، بسیاری از تصمیم‌ها داوطلبانه گرفته می‌شد. خود او هم بیش از موعد کاری‌اش ماند؛ ۲۵ روز.

نه برای قهرمانی.

فقط برای اینکه می‌دانست در آن شرایط حضورش لازم است.

قلبی که نباید بایستد

سکوها فقط محل استخراج نفت نیستند. آن‌ها اولین مرحله پالایش را هم انجام می‌دهند.

نفتی که از چاه بالا می‌آید، مخلوطی از نفت، گاز، آب و نمک است. اگر همین مخلوط مستقیم وارد خطوط لوله شود، لوله‌ها را می‌خورد و سیستم را از بین می‌برد. به همین دلیل بخشی از جداسازی و آماده‌سازی نفت همان‌جا روی سکو انجام می‌شود.

«ما اینجا پالایش کامل نمی‌کنیم، اما حداقل کاری که باید برای انتقال امن نفت انجام بشود، همین‌جاست». اینها را بهزاد می گوید.

همه این فرایندها وابسته به یک اصل بودند: تداوم تولید. در جایی که بهزاد ایستاده بود.

در روزهای بحران، بسیاری از کارهای پرخطر متوقف شد؛ تعمیرات سنگین، عملیات‌های گرم، پروژه‌های بزرگ. اما تولید باید ادامه پیدا می‌کرد.

بهزاد می‌گفت: «اگر تولید بخوابد، راه‌اندازی دوباره‌اش خودش یک پروژه‌ است. باید مراقب باشی سیستم زنده بماند.»

آن روز صبح.... وقتی همه برای ایران ایستادند

آن روز صبح، ساعت حدود ۹ و نیم بود. بهزاد با مدیر منطقه لاوان در حال صحبت بود. در تلاش برای کسب اجازه برای افزایش تولید که با تامل مدیر منطقه مواجه شده بود.

آن‌طرف خلیج فارس، بعضی سکوهای امارات خاموش شده بودند. همین موضوع باعث شده بود بهزاد به فکر بیفتد که شاید بتوانند با باز کردن چند چاه دیگر، تولید را کمی بالا ببرند.

نیم ساعت بعد، تلفن دوباره زنگ زد.

صدای پشت خط کوتاه و جدی بود: «ما رو زدن… خاموش کن. به بقیه سکوها هم بگو.»

همان لحظه، همه چیز تغییر کرد.

آژیر خطر واقعی، عملیات واقعی، دلهره‌ای که فکر را برای هر موضوعی جز عمل درست متوقف می کند، باید کاری می کرد، قبلا بارها و بارها در مانورها کارکنان همه توجیح شده بودند و حالا همه چیز واقعی بود، آژیر را به صدا درآورد و فریاد زد، این خطر واقعی است، مانور نیست.

در زمان مانورهای ایمنی وقتی آژیرها که به صدا درمی‌آیند، کارکنان در نقطه مشخص جمع می‌شوند و سناریوهای مختلف تمرین می‌شود.

اما آن روز، آژیر فرق داشت.

این‌بار مانور نبود.

گاز باید قطع می‌شد.

نفت باید از خطوط تخلیه می‌شد.

اگر حمله‌ای دیگر انجام می‌شد و سیستم پُر بود، انفجار می‌توانست کل سکو را نابود کند.

با فریاد بهزاد و صدای آژیر همه وارد اتاق کنترل شده بودند، بهزاد هم پشت سر آنان وارد شد گفت: هفت نفر داوطلب می‌خواهم.

اما چیزی که دید، فراتر از انتظارش بود. ۳۵ نفر جلو آمدند. همه آنانی که بودند، همه کارکنانی که توی سکو مامور عملیاتی محسوب می‌شدند.

بهزاد بعدها تعریف کرد که «اون لحظه یه حس عجیبی داشتم. ناراحت بودم، چون می‌دونستم خطر هست. اما در عین حال بهشون افتخار می‌کردم. بغض عجیبی توی گلویم بود، نه بغض ناراحتی، حسی ناشی از غرور، من فقط هفت نفر می خواستم و همه آمدند.»

به سرعت کار برای عملیات ایمن‌سازی شروع شد.

شیرهای بزرگ یکی‌یکی بسته شدند.

لوله‌ها تخلیه شدند.

سیستم‌ها به حالت اضطراری رفتند.

در چنین شرایطی، کوچک‌ترین اشتباه می‌توانست خطرناک باشد. فشار گاز، باقی‌مانده مایعات، و ده‌ها عامل دیگر باید کنترل می‌شد.

ژنراتورهای اضطراری روشن شدند.

برق موقت برقرار شد.

و حالا باید چشم انتظار بود، چشم انتظار خبری از لاوان، که ساعتی از حمله آن می‌گذشت. اما راه‌اندازی کامل سیستم زمان می‌بُرد.

از لحظه تماس تا بازگشت نسبی شرایط به حالت پایدار، نزدیک به ۲۷ ساعت طول کشید.۲۷ ساعت بیداری.

یک تکه از وطن...

بهزاد تعریف می کرد که «همه پای کار بودند، همه فقط به سکویی فکر می‌کردند که زندگی آنان به آن بسته بود، به یک تکه از خاک وطن که زیر پای آنان بود و سلامتش در دست کارکنان. هیچ کس آن ساعت‌ها نخوابید، هیچ کسی گلایه نکرد، ۲۷ ساعت همه پای کار بودند تا همه چیز به خوبی به پایان برسد.»

وقتی خطر فوری گذشت، سکوت عجیبی سکو را گرفت.

هیچ‌کس فوراً به اتاقش نرفت.

کارکنان در رستوران جمع شدند؛ همان‌جا نشستند، هنوز با لباس کار، هنوز آماده.

انگار همه منتظر بودند دوباره آژیر به صدا دربیاید.

بهزاد بعدها گفت: «در لحظه بحران اصلاً فرصت فکر کردن به چیز دیگه نداری. فقط می‌خواهی همه سالم بمانند. بعد که بحران تمام می شود، تازه می‌فهمی چه فشاری عصبی و روانی را تحمل کرده‌ای؛ تازه گریه کردن همکارانت را که پا به پای تو در آن شرایط تلاش کردند را می‌بینی»

خانه‌ رویاها روی امواج دریا

بهزاد که بیش از ۳۵ سال از عمرش را در سکوها گذرانده، یکی از هزاران نیروی عملیاتی صنعت نفت ایران است که اینجا با نام مستعار «بهزاد» از او یاد شد و به دلایل امنیتی قادر به انتشار نام و تصویری از او نیستیم اما آن ثانیه های پرالتهاب را برای ثبت در تاریخ برای ایرنا روایت کرد؛ بهزاد هم مثل همکارانش یک سرباز گمنام است برای مام وطن. سربازانی که وقتی شنیدند دشمن گوشه چشمی به جزایر ایرانی دارد، دلشان لرزیده بود : «خاک ایران کجا و پای دشمن» و وقتی «جانفدا» ها به صف شدند، مثل همه ایرانیان به خود بالیدند که فرزند این خاک هستند.

بهزاد می‌گفت: «تاریخ به ما می‌گوید ایران باید بماند؛ صحبت از این نیست که اسکندر به هخامنشیان حمله کرد؛ همه می‌گوییم به ایران حمله شد؛ الان هم ایران مهم است».

او برای توصیف این سبک زندگی روی سکوی نفتی یک جمله ساده دارد: «ده سال اول زجر می‌کشی، ده سال دوم تحمل می‌کنی، ده سال سوم عادت می‌کنی و ده سال چهارم وابسته می‌شی.»

سکو برای او و همکارانش فقط محل کار نیست. خانه دوم است.

جایی که با همه سختی‌ها، با همه خطرها، بخشی از هویت آدم می‌شود.

و شاید به همین دلیل است که وقتی آژیر جنگ به صدا درمی‌آید، بعضی‌ها به جای رفتن، می‌مانند.

برای اینکه قلبی که سال‌ها با آن زندگی کرده‌اند، همچنان بتپد.

این روزها بهزاد دور از خانه دوم خود به سر می برد در کنار خانواده اش؛ اما هر لحظه دلش برای بازگشت به سکو پر می‌کشد.

مینا افشاری ترک | ایرنا

اخبار تاپ حوادث

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات