میان انفجار و جنازه از خستگی خوابمان می برد/ نوجوان 15 ساله از روز آزادی خرمشهر می گوید  + صوت

به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا، آنچه در ذیل این مطلب می خوانید، خاطرات یکی از رزمندگان بسیجی است .داستان او را چنان که تعریف کرد بازنویسی کردیم. صوت این مصاحبه به این متن پیوست می شود. زیرا بسیار سخت است که صفا و روایتی را مکتوب کنیم که آغشته به بغض روایت شد. او تعریف کرد: 



آن زمان از شهر که خارج می شدیم به مقصد جبهه و جنگ  یک حال هوای دیگر بود. البته در شهرها هم بود. ولی نه همه جا. شاید در قطارهایی که به منطقه می رفتند، شاید در بعضی از مساجد و پایگاه های بسیج یا هر جا که نیرو برای جنگ جمع می کردند. حال و هوا تقریبا همان چیزی بود که در فیلم ها می گویند یا می خواهند بگویند و نمی توانند. بیشترین چیزی که بود، بی ریا بودن، یک دست بودن بود. نمی گویم صددرصد. تک و توک بودند افرادی که تصور دیگری داشتند.

می آمدند جبهه و لی برمی گشتند و طاقت نمی آوردند. کوچک و بزرگ نداشت. البته من بسیج را می گویم وگرنه ارتش حساب و کتاب خودش را داشت. ولی سپاه یا بسیج که تشکیل شده بود فرق داشت. همه یک دست بودند. هیچ کس درجه نداشت، مثلا اگر شهید همت از بغلت رد می شد و عکسش را ندیده بودید، اگر او را نمی شناختید، مثل یک آدم معمولی با او برخورد می کردید. یا او با شما همانطور برخورد می کرد. به خاطر همان فکر می کنم همان بی ریایی، همان حالت های انقلابی آن موقع، همان که هیچ طبقه ای نبود، اینکه همه با یک هدف به جبهه می رفتند، باعث می شد همه خوشش بیاید. به خاطر همین بین این آدمها از بچه محصل و دانشجو بود تا پیرمرد هفتاد هشتاد ساله. اما درصد بالایی جوان بودند. عموما برای عملیات بچه های زیر 14 سال را قبول نمی کردند.

مادر و پدر رفتند سفر و من هم در نبودشان کوله بار جبهه بستم


وقتی بسیج شکل گرفت من هم جذب بسیج شدم. متولد 45 هستم آن موقع 15 سالم بود. بعد از شهادت شهید چمران، سپاه نیروهای بسیج را خودش سازماندهی می کرد و داوطلب ها را به جبهه می برد. رسم بود که بالای 15 سال را به جبهه ببرند، اما برخی از افراد، با کلک و اینکه دست به شناسنامه خود ببرند و سنشان را بالاتر کنند می رفتند. هر وقت عملیات بزرگی بود، اعزام زیاد می شد. یادمه اوایل اسفند بود، گفتند می خواهند نیرو ببرند. پدر و مادر من هم مخالف بودند. شانس من زد و پدر و مادرم خانه را به من سپردند و مسافرت رفتند. آنها با جبهه رفتن من مخالف بودند. من هم از موقعیت استفاده کردم، خانه را به همسایه سپردم و رفتم که اعزام بشوم. آن موقع تازه وارد 15 سالگی شده بودم.

سفارت آمریکا محل اعزام از تهران به جبهه

سفارت آمریکا محل اعزام تهران بود. به آنجا می گفتند اعزام از لانه جاسوسی. می رفتیم آنجا و وقتی تعداد ما اندازه یک گردان یا یک قطار می شد، اعزام می کردند. همه رو می فرستادند به دو کوهه. آنجا معلوم می شد که قرار است به کدام لشکر برویم. اولین بار من افتادم اهواز. آنجا دانشگاه ها خالی بود و لشکرها را آنجا مجهز می کردند. بعد می فرستادند پشت جبهه تا آموزش های مقدماتی ببینند. قرار بود عملیات فتح المبین باشد. پشت جبهه از افراد می پرسیدند که تا حالا جبهه رفتند یا خیر. کسانی که اولین بارشان بود را به جبهه نمی فرستادند. اولین بار من را جبهه نبردند. ما پنج تا بچه محل بودیم که رفتیم. 3 تای آنها قبلا جبهه آمده بودند و رفتند منطقه جنگی. هر سه ی آنها هم یا شهید شدند و یا مفقود الاثر . پس دفعه اول من در آشپرخانه کار میکردم یا اسلحه آماده می کردم و از این قبیل کارها. قول داده بودند که اگر لازم شد ما را هم ببرند. اما نبردند. از اونجایی که این عملیات اولین عملیات بزرگ بسیج و سپاه و ارتش بود، و از آنجایی که قرار بود ما در مرحله دوم عملیات وارد شویم، و عملیات خیلی خوب پیش رفت و هدف مرحله اول و دوم و سوم برآورده شده بود، ما را برگرداندند.

نزدیک صبح از پل شناور رد شدیم

دفعه بعد یک حسن داشت. ما اعزام مجدد می شدیم. پس وقتی می رفتیم می توانستیم به منطقه برویم. دفعه دوم که رفتم افتادم تیپ نجف اشرف. در واقع یک تیپ اصفهانی بود که یک گردان از تهران را برای آنها فرستاده بودند. تیپ را منتقل کردند پشت کارون. در واقع تیپ پشت جاده آبادان اهواز در منطقه دارخوین مستقر شد. آن موقع تا 25 کیلومتری اهواز دست عراقی ها بود. این دفعه عملیات آزادسازی خرمشهر بود. اردیبهشت سال 61. اول ما را پشت منطقه بردند و یک سری آموزش ها دادند. عملیات 10 اردیبهشت شروع شد و شهید کاظمی هم فرمانده تیپ بود. قرار بود از پل شناور رد شویم و نزدیک صبح به خط اول آنها برسیم. عراق آنجا یک سری خط پدافندی ترتیب داده بود. اطلاعات عملیات قبلش رفته بود و مسیر را مشخص کرده بود.

آنقدر خسته می شدیم که برای منور دراز می کشیدیم خوابمان می برد

به ما گفته شده بود که بصورت خطی حرکت کنیم. یعنی در یک ستون پشت فرمانده حرکت می کردیم و حرف زدن کلا ممنوع بود. همه باید در یک صف حرکت می کردند. هر حرکتی هم نفر جلویی انجام میداد باید انجام می دادیم. تا خط تقریبا 22 کیلومتر راه بود. هر کس جز اسلحه و تجهیزات شخصی خود، باید 500 فشنگ اضافی و 5خشاب پر، 5 نارنجک دستی یا تفنگی و یک گلوله آرپی جی حمل می کرد. وقتی منور می زدند، باید می خوابیدیم تا نور خاموش شود. وزن مهمات و لوازم شخصی سنگین بود. بعضی از بچه ها نتوانستند آن را تا آخر حمل کنند. تا جایی که حمل وسایل باعث خستگی بچه ها می شد و زمانی که باید برای منور دراز می کشیدند، خوابشان می برد. خلاصه به منطقه رسیدیم و به حالت دشت بان پخش شدیم. روش دشت بان در آموزش ها تمرین شده بود که نفرات در کنار هم با فاصله ای مشخص در منطقه برای پیشروی استفاده می شد.

انفجار رخ می داد و جنازه ها زیر خاک می رفت

قرار بود که یک گردان از تیپ ما در محدوده ای که به ما سپرده شده بود با خط عراقی ها در چند کیلومتر مانده به جاده اهواز خرمشهر درگیر شود و بقیه از فرصت استفاده کنند و جاده را بگیرند. این اتفاق به نفع ما تمام شد. در واقع عراقی ها سنگر و جاده را رها کردند و رفتند. پشتیبان برای ما هم رسید. از آنجایی که عراقی ها محل را ترک کردند، ما با تجهیزات و نفربرهای غنیمتی و وسایل پشتیبانی که رسیدند تا خاکریز جاده اهواز خرمشهر سریع رفتیم. همه خوشحال بودند. و مرحله اول عملیات موفق بود. بعد فرمانده ها گفتند که بروید سنگر بگیرید. پاتک عراقی ها معروف بود. آنها هم به این دلیل می گفتند که آماده باشید. عراقی ها نهایتا تا دو ساعت دیگر پاتک می زدند. وقتی هوا روشن تر شده بود و اوایل صبح پاتک آنها هم شروع شد. یکباره توپ و خمپاره عراقی ها مثل مور و ملخ به سر بچه ها ریخت. از هر کجا ترکش می آمد. ما یکباره دیدیم که از پشت و جلو گلوله می آید. تانک های آنها می آمدند. تقریبا همه دشت درگیری شد. همینطور جنازه بر زمین می ریخت. به خاطر انفجارها جنازه ها زیر خاک می رفتند. خیلی از بچه ها شهید شدند. برخی از شهدا پای خاکریز زیر خاک دفن می شدند تا خودرویی بیاد برای بردن آنها و کاری از دست ما برای آنها برنمی آمد. 

بوی مرگ و شهادت تا لحظه آزادی خرمشهر

رزمنده تعریف می کند یک عده برای جمع آوری اجساد شهدا آمدند. به آنها گروه تعاون می گفتند. می گوید آتش آنقدر سنگین بود که فرصت نمی کردند اجساد را جمع کنند. آنها گاها تا ظهر کنار اجساد دوستانشان سنگر گرفتند. تا غروب آتش می بارید. او می گوید تا شب آنجا ماندیم و شب سعی کردیم خودمان را به هم رزم ها برسانیم. تقریبا گم شده بودیم. خیلی ها شهید شده بودند. گردان هایمان از هم پاشیده بود. دوستان خودمان را پیدا نمی کردیم.

می گوید شب که شد راه را حدسی رفتیم تا به نیروهای خودی ارتشی رسیدیم. صدای فریاد هم گردانی ها می آمد. آنها گردان هایشان را به مختصات مشخصی می خواندند. در همان آشوب هر کس صدا را می شنید آن را بلند تکرار می کرد. فقط می خواستند بفهمند که چه کسانی زنده مانده اند. این بود تا صبح که نیروهای جدید آمدند. آنها باید جایگزین ما می شدند و ما را به عقب هدایت کردند.

می گوید در توپخانه پشت خط مستقر شدیم تا هم استراحت کرده باشیم و هم با نیروهای جدیدی که می آیند یک گردان شویم و برای مرحله بعد آماده شویم. مرحله بعد آنها به خاکریز دشمن حمله کردند. گروه شصت نفره آنها در میدان مین گیر می کند. تنها 12 نفر از هم رزمان او از مین ها جان به در می برند. آنجا لو رفته بود و ارتش عراق تا صبح آنجا را با رگبار می کوبید. می گوید تا صبح پناه گرفتیم. مین ها ترکیده بود و آنجا لو رفته بود. گردان های دیگر جلو رفتند اما ما نتوانستیم سرمان را حتی بلند کنیم. تعریف می کند صبح بچه های تبریز آنها را پیدا کردند. دوستان مجروح خود را بر می دارند و به عقب می روند. می گوید این دومین مرحله از عملیات بیت المقدس "آزادی خرمشهر" بود که گذشت. آنجا مجروح ها را تحویل دادند. استحمام و استراحت کردند. دوباره به سمت منطقه حرکت کردند. حکایت به آنجا ختم می شود که کنار آنها یک خمپاره برخورد می کند. چند نفر شهید و او مجروح می شود. به بیمارستان فرستاده می شود و آنجا خبر می رسد که خرمشهر آزاد شد. 

همان طور که رزمنده گفته بود، فیلم ها می خواهند بگویند اما نمی توانند. واقعیت این است که اذعان میکنم نتوانستم داستان را آنگونه که باید بیان کنم. صدای سخنان این رزمنده را عینا بارگذاری کردیم و پیشنهاد این است که آن را گوش کنید. همانطور که در ابتدای مقاله نوشتم، بهتر بود آن را می شنیدید تا با واسطه متن را می خواندید. این یکی از لحظات عملیات آزادی خرمشهر بود. با چنین رخدادهایی خرمشهر آزاد شد.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟