ازدواجی نافرجام باعث شد احترام پدر و مادرم را زیر پا بگذارم. آن موقع عاشق شده بودم و نمی فهمیدم. خانواده ام چرا با این ازدواج مخالف هستند. به هر قیمتی که بود حرفم را به کرسی نشاندم و دختر مورد علاقه ام را به عقد خودم در آوردم.

احساس خوشبختی می کردم و تصورم این بود که به خوشبختی رسیده ام. افسوس که عمر این احساس شیرین کم بود.

در کمتر از یک سال به این نتیجه رسیدم که همسرم ،زن زندگی نیست و باید از او جدا بشوم. با شرمندگی پدرم را در جریان موضوع قرار دادم.

وقتی برایش حرف می زدم چشم هایش پر از اشک شد،می گفت چه آرزوهای قشنگی که برایم داشته و ... .

او مرا پذیرفت و از همسرم که هیچ تعهدی نسبت به من و ازدواج مان نشان نمی داد و می گفت یعنی چه که یک فرد به خاطر تاهل خودش را محدود کند جدا شدم.

حتی یک لحظه طاقت نداشتم تحملش کنم و از این که در کنارش بودم احساس خفگی می کردم.

تازه فهمیده بودم چرا پدرم می گفت با دختری ازدواج کن که خودش و خانواده اش شرم و حیا داشته باشند و ... .

بعد از طلاق ، با این که پدر و مادرم خیلی هوایم را داشتند اما احساس تلخ پشیمانی و سرخوردگی لحظه ای آرامم نمی گذاشت.

نمی توانستم به صورت پدرو مادرم که یک عمر برای بزرگ کردن بچه های شان عاشقانه زجر کشیده بودند نگاه کنم.

متاسفانه برای فرار از غم سنگین این شکست خرد کننده پا به خانه رفیق نارفیقی گذاشتم که مثل علف هرز بود.

به بهانه این که مواد مخدر آرامش بخش است و می توانی با آن بیخیال دنیا بشوی مرا پای بساط خودش نشاند.

اصلا نفهمیدم چه طور معتاد شدم. ادای افراد سرگشته و شکست خورده را در می آوردم و نمی دانستم حیثیت و غرور و باقی آبرویم را با هر پک دود می کنم و به هوا می فرستم.

مدتی گذشت . قیافه ام زیاد تابلو نشد . خانواده ام می گفتند باید ازدواج کنم . اما حال و حوصله ای برایم نمانده بود. برای پول مواد مخدر هم حسابی به مشکل خورده بودم.

دوستم گفت بیا برویم و سرقت کنیم و ما وسایل داخل ماشین های مردم را می دزدیدیم.

دستگیر شدم و به زندان افتادم. آزاد که شدم تصمیم گرفتم ازنو شروع کنم وخوب زندگی کنم. پدرم می گوید باید به مشاوره برویم و حرفش را قبول کردم. تمام بدبختی هایم از یک احساس واهی و ازدواج غلط شروع شد ،خانواده ام را آن قدر عذاب داده ام که پدر و مادرم هر 2شکسته و بیمار شده اند. برادر بزرگم از غصه من پیر شده و حتی دوست هایم وقتی مرا می بینند می گویند رفیق کجایی ؟.

مریم احمدی منش، روانشناس، مشاور و کوچ حرفه ای پاسخ می دهد:

مریم احمدی منش

«کیفیت زندگی» ما را ، «کیفیت انتخاب های ما» می سازد.

ما همواره در حال تصمیم گیری و انتخابیم و پیش میرویم ، این است زندگی

حتی زمانی که تصمیم نمی گیریم و انتخابی نمی کنیم، درواقع باز هم این یک تصمیم بوده که تصمیم نگیریم!

«تصمیم گیری» اجتناب ناپذیر است و مهارتی است بسیار مهم

بله عزیزان، در اینجا با فردی آشنا شدیم که به خاطر یک تصمیم و انتخاب نامناسب، وارد چرخه ی معیوبی از تصمیمات و انتخاب های اشتباه تکراری شده و اینک خسته از طی کردن «راهها» یا بهتر است بگویم «بیراهه ها» به مشاور مراجعه کرده است که خود قدمی بسیار بزرگ است، او می خواهد بهتر زندگی کند ، قبل از هرکاری ابتدا به این خواستن و اراده، تبریک می گویم.

انتخاب همسر(مانند انتخاب رشته تحصیلی،انتخاب شغل و...) یکی از بزرگترین انتخابهای هر فردیست.

قطعا در هر تصمیمی می بایست با منطق و آینده نگری پیش رفت و چه خوب است از تجربه والدین و تخصص مشاورین بهره برد تا انتخابی کم ریسک و همراه با در نظر گرفتن تمام جوانب داشت.

افرادی با بلوغ و پختگی عاطفی که توانایی بالایی در مهار عواطف و تعادل برقرار کردن بین احساسات و منطق(هوش هیجانی) دارند،میتوانند تصمیم هایی با حداقل احساس پشیمانی بگیرند و خبر خوب اینکه میتوان این مهارت را آموخت.

در مقوله انتخاب همسر همواره باید به دو اصل توجه داشت ۱- سلامت شخصیتها و ۲-تناسب شخصیتها

در مورد اول باید بررسی کرد فرد مورد نظر ما، چقدر از ملاکهای سلامت روان و رفتارهای اجتماعی سالم برخوردار است

و اگر اصل اول تایید شد، در اصل دوم به این بپردازیم که چقدر من و فرد مورد نظرم به قول معروف با هم اخلاقها و فرهنگهایمان جور درمی آید.

مریم احمدی منش، عضو رسمی سازمان نظام روانشناسی و مشاوره جمهوری اسلامی ایران افزود:

در زندگی، بسیاری از ما شهامت و پذیرش مواجهه با ناکامی را نداریم و به محض شکست در برآورده شدن انتظاراتمان، دنیا را روی سرمان خراب شده تصور میکنیم؟!

زمانی که ما دچار ناکامی می شویم و متوجه می شویم انتخاب اشتباهی داشته ایم باز هم وارد صحنه ی انتخابی دیگر می شویم، انتخاب از میان چند گزینه:

۱-شرایط دردناک این انتخاب را به همین شکل ادامه دهم و همچنان رنج ببرم ۲-برای بهبود و تغییر شرایط اقدام کنم ۳-بر خود مسلط باشم،افکار و باورهایم را تغییر دهم، رشد کنم و درسی از این داستان بگیرم ۴-انتخاب اشتباهم را کنار بگذارم ۵-به خاطر فرار از چاله ی انتخابم، خود را به چاه بزرگتری بیندازم!

بله،ما در انتخاب هر گزینه مختاریم.

جوان داستان ما اکنون به دلایلی چون بی تعهدی همسر ، جدا شده است،

هرچند شرایط سختی که تجربه کرده است، برای ما قابل درک است، اما او باید متوجه شود که لزوما «این موقعیت خاص» نبوده که او را به ورطه احساس تباهی کشانده،بلکه «واکنش او به این موقعیت» بوده که سرنوشت او را رقم زده است.

همیشه رفتارها و احساسات هر فردی از «عوامل درونی» او برانگیخته می شود تا «عوامل بیرونی».

عوامل درونی چون تحمل و تاب آوری پایین در مواجهه با مشکلات، تفکرات و باورهایی چون «جدایی=نابودی» و... این شرایط را در ذهن او «فاجعه بار و وحشتناک» به تصویر کشیده است.

ما باید مسئولیت انتخابهای خود را بپذیریم و نسبت به خود و بهبود زندگی خود «متعهد» باشیم ،اجتناب و فرار، ممکن است برای مدت کوتاهی تسکین‌دهنده باشد، اما مشکلات و پریشانی ما را در درازمدت وخیم‌تر می‌کند.

و نکته آخر : همواره داشتن روابط انسانی مطلوب و حمایت اجتماعی و عاطفی خانواده و دوستان همدل و قابل اعتماد فرد، در طی کردن شرایطِ بحرانی، بسیار تاثیر گذار است. خود را از عزیزان و دوستان در شرایط سخت دور نکنیم و از لایه حمایتی و محافظت کننده آنها استفاده کنیم.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

آیا این خبر مفید بود؟