مرد میانسال که اردلان نام داشت به محض این‌که از او خواستم برایم موضوع را بگوید شروع به حرف زدن کرد و گفت: چند سال قبل من یکی از تجار با آبروی شهر بودم. یک سوپرمارکت چند دهنه داشتم. بیشتر عمده‌فروشی بود و همیشه سعی می‌کردم که به مردم نیازمند کمک کنم. وضع مالی‌ام خوب بود و کار و بارم حسابی گرفته بود. در این میان به شکرانه نعمت‌هایی که خداوند به من داده بود به افراد نیازمند هم کمک می‌کردم.

برای رضای خدا
او ادامه داد: حدود چهار سال قبل با شهریار آشنا شدم. شهریار یک‌سری وسایل روی چهار چرخی که داشت، می‌گذاشت و آنها را می‌فروخت.
از آنجا که شهریار مرد زحمتکشی بود و وضع مالی خوبی نداشت، موافقت کردم مقابل مغازه‌ام به کارش ادامه دهد. مدتی بعد، شهریار سراغم آمد و از من خواست چند کارتن پودر لباسشویی به او بدهم تا آنها را به محله‌شان ببرد و در آن محله بفروشد.
شهریار می‌گفت کار روی چهار چرخ کفاف زندگی‌اش را نمی‌دهد. او آدم نیازمندی بود و من دلم نمی‌خواست جلوی زن و بچه اش شرمنده شود، برای همین با این موضوع موافقت کردم و برای آن‌که سود بیشتری ببرد، کارتن‌های پودر لباسشویی را به قیمت بازار Store به او می‌فروختم تا او سود بیشتری کند.
از طرفی بعد از مدتی متوجه شدم که دخل و خرجم باهم جور درنمی‌آید، آن‌قدر که ورشکسته شدم.
مجبور شدم برای وصول بدهی‌هایم مغازه چند دهنه‌ام را بفروشم و یک مغازه کوچک خریداری کنم.
همیشه با خودم می‌گفتم علت این ورشکستگی چه بوده و چرا باید چنین اتفاقی برای من بیفتد؟

جاسازی در کارتن‌های پودر
مرد مغازه‌دار گفت: «مدتی در همان مغازه کوچک مشغول کار بودم که دوباره سر و کله شهریار پیدا شد. شهریار از من خواست تا دوباره به او بسته‌های پودر لباسشویی بدهم تا بفروشد و سودی از این راه بدست بیاورد. به او گفتم که مغازه کوچک است و درآمد زیادی ندارم و هزینه زندگی‌ام را هم نمی‌دهد، اما شهریار اصرار کرد، آن‌قدر که با خودم گفتم شاید با کمک به او خداوند به من کمک کند و وضع زندگی‌ام بهتر شود.
مدتی پس از این ماجرا یک روز که شهریار به مغازه‌ام آمده بود، چیزی نظرم را جلب کرد.
کارتن‌های پودر لباسشویی که شهریار روی چهار چرخش گذاشته بود کمی مشکوک به نظر می‌رسید.
کارتن‌ها با چسب نواری بسته شده بود، درصورتی که کارتن‌ها پلمپ شده بود و نباید با چسب بسته می‌شد.
به شهریار گفتم داخل کارتن‌ها چه چیزی قرار دارد؟ او با شنیدن این سوال رنگش پرید و گفت هیچی همان پودرهای لباسشویی.
وقتی در کارتن را باز کردم راز ورشکستگی‌ و نابودی زندگی‌ام را متوجه شدم.
برای لحظه‌ای حس کردم برق به من وصل کرده‌اند؛ آن‌قدر شوکه شده بودم که نمی‌توانستم نفس بکشم.
چطور می‌شد یک انسان چنین کاری انجام دهد باورش برای هیچ‌کسی قابل قبول نبود.
شهریار در پوشش رفیق از پشت به من خنجر زد و زندگی‌ام را به نابودی کشاند.
آن روز هم خواست خدا بود تا من خیلی ناگهانی و بعد از مدت‌ها از راز این ماجرا با خبر شوم.
مرد میانسال آهی کشید و در حالی که سرش را به نشانه تاسف چند بار تکان داد، گفت: فکر می‌کنید داخل کارتن‌ها چه دیدم؟
فکرش را هم نمی‌کنید! وقتی در کارتن را باز کردم، داخل کارتن پر بود از باکس‌های سیگار، سیگارهایی که قیمت آن حدود 500 هزار تومان و بلکه بیشتر بود. شهریار در این مدت بسیاری از وسایل مغازه را داخل این کارتن‌ها قرار داده و در پوشش پودر لباسشویی از مغازه خارج کرده بود.

راهی برای پولدار شدن
شهریار سکوت کرده بود و از ظاهرش می‌شد خواند از کاری که انجام داده پشیمان است.
او بعد از مکثی طولانی شروع به صحبت کرد: «زمانی که مقابل سوپرمارکت اردلان جنس می‌فروختم متوجه شــدم او آدم ساده و ثروتمندی است، از طرفی وضع مالی خودم نیز نامناسب بود، به همین دلیل تصمیم گرفتم از او سرقت Stealing کنم.
با این ترفند که می‌خواهم کارتن پودر لباسشویی را در محلمان به فروش برسانم، رضایت اردلان را جلب کردم و زمانی که می‌خواستم کارتن‌ها را ببرم؛ داخل آنها را خالی می‌کردم و اجناس با ارزش می‌گذاشتم.
بعد از این‌که اردلان ورشکسته شد، طمع اجازه نداد دیگر سراغ او نروم، همین موضوع باعث شد تا به دام بیفتم.
او ادامه داد: با اجرای نقشه‌ام وضع مالی‌ام خوب شد به‌طوری که هر ماه مسافرت می‌رفتم و پول زیادی را می‌توانستم پس‌انداز کنم.
درآمدم از این کار به‌قدری خوب بود که با پول‌هایی که از این راه به‌دست آوردم چند قطعه زمین به نام همسرم خریداری کردم.
با تحقیقات مشخص شد، شهریار حدود 300میلیون تومان به این شیوه و شگرد از اردلان سرقت کرده بود.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

پایان خبر / رکنا / کدخبر 372281
  • فیلم آوازخوانی پسر نوجوان در برنامه محفل / این پسر فقط برای تماشا آمده بود اما با صدایش برنامه را متوقف کرد

اخبار تاپ حوادث