این مطلب از گروه وب گردی تهیه شده و فقط جنبه سرگرمی دارد
فیلم عاشقانه تاریخی سووشون/ وقتی بچه مُرد، تو آن باغ ... تک و تنها ... می دانستم مرده اما بغلش کردم و تا سر دزک دویدم بچه ی شش ساله
سووشون یکی از زیباترین رمان های ایرانی نوشته سیمین دانشور است که اینروزها به واسطه سریالی که به اقتباس از این کتاب ساخته شده بیش از پیش آوازه اش بر سر زبانها افتاده است.

کتاب سووشون ، رمانی نوشته ی سیمین دانشور است که نخستین بار در سال 1969 به انتشار رسید. این رمان جاودان به زندگی خانواده ای ایرانی در زمان اشغال کشور توسط نیروهای متفقین در جنگ جهانی دوم می پردازد. داستان در شیراز می گذرد؛ شهری که یادآور تصاویری از تخت جمشید، شاعران بزرگ، صوفی ها و کوچ نشینانی است که در گستره ای از هیاهوها و فراز و نشیب های تاریخی زندگی کرده اند. زری، همسر و مادری جوان است که علاوه بر مواجهه با آرزوی داشتن یک زندگی خانوادگی سنتی و نیاز برای یافتن هویت فردی، تلاش می کند تا به طریقی با همسر کمال گرا و سخت گیر خود کنار آید. دانشور در این کتاب با نثر جذاب و دلپذیر خود، تم ها و استعاره های فرهنگی را به کار می گیرد. رمان سووشون، اثری منحصر به فرد است که چارچوب ها و محدودیت های زمانه ی خود را می شکند و نام خود را به عنوان یکی از ضروری ترین آثار برای درک تاریخ معاصر ایران مطرح می کند.
اندکی درباره سیمین دانشور ( نویسنده سووشون)
سیمین دانشور (زاده 8 اردیبهشت 1300 در شیراز- 18 اسفند سال 1390 خورشیدی در تهران) نویسنده و مترجم ایرانی و همسر جلال آل احمد بود و در اکثر فعالیت های فرهنگی و اجتماعی همسرش حضور و همکاری داشت. دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را در مدرسه انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامه تحصیل در رشته ادبیات فارسی به دانشکده ادبیات دانشگاه تهران رفت.دانشور، پس از مرگ پدرش در 1320 خورشیدی، آغاز به مقاله نویسی برای رادیو تهران و روزنامه ایران کرد. او از نام مستعار شیرازی بی نام استفاده می کرد.در 1327 مجموعه داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که نخستین مجموعه داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده است. تشویق کننده دانشور در داستان نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. او در همین سال، در حالی که در اتوبوس از تهران راهی شیراز بود با جلال آل احمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد و دو سال بعد با او ازدواج کرد.در 1328 با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علم الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیع الزمان فروزانفر).دانشور در شهریور 1331 با دریافت بورس تحصیلی از موسسه فولبرایت به دانشگاه استنفورد آمریکا رفت و در آنجا یک سال در رشتهٔ زیبایی شناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان نویسی و نزد فیل پریک نمایش نامه نویسی آموخت.در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت؛ تا این که در سال 1338 استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل احمد در 1348، رمان سووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش ترین رمان های معاصر است. در 1358 از دانشگاه تهران بازنشسته شد. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفه ای در زبان فارسی داستان نوشت. مهم ترین اثر او رمان سووشون است که به 17 زبان ترجمه شده و دربارهٔ رخدادهای زمان رضاشاه است. این بانوی پیشکسوت داستان نویس پس از یک دوره بیماری، در سال 86 کار نوشتن را دوباره از سر گرفت و داستانی با نام برو به شاه بگو نگاشت دربارهٔ حضرت علی و مظلومیت های ایشان است. از سیمین دانشور همواره به عنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نام می برند. سیمین دانشور در هجدهم اسفندماه سال 1390 در خانه اش در تهران درگذشت.
فصل ششم سووشون
(درد دل های عمه خانم بسیار دلنشین اما جانسوز است و بخش بسیار بسیار جالبش عشق پدر یوسف به یک رقاصه ی هندی است.)
"آن شب پای همین منقل حی و حاضر نشسته بودم و مثل همین شام غریبان آتشها را بهم می زدم و خاکسترها را با انبر روی هم فشار می دادم. چشمم به همین عروسکهای برنجی دور تا دور منقل بود که این طور دستشان به دست همدیگر است. همان شب شمردم سی و دو تا عروسک بود. عروسک بی چشم و ابرو ، هنوز آخ نگفته. هنوز هم همان سی و دوتاست."
"سودابه هندی تا صبح پهلویم نشست و پا به پایم اشک ریخت ... وقتی بچه مرد ... تو آن باغ ... تک و تنها ... می دانستم مرده اما بغلش کردم و تا سر دزک دویدم. بچه ی شش ساله . اگر حالا بود کی فکر حجاب و مرد نامحرم بود؟ کی فکر تریاک بود و از بی تریاکی رعشه می افتاد به تمام تنش؟ ... رفتم خانه ی خودمان. حاج آقایم با سودابه کنار همین منقل تو ارسی نشسته بودند. دلم می خواست ها کنم و همه ی مردم را با های زهرآلودم خاکستر کنم. سودابه پاشد و بچه را از من گرفت. دیدم که برزخ شد اما روی خودش نیاورد. عجب زنی بود! خون به دل بی بی خیلی کرده بود. اما عجب زنی بود! رفت و برگشت. پرسیدم چه بر سر بچه ام اوردی؟ گفت کسی چه می داند؟ شاید محمد حسین بتواند با نفس حقی که دارد در بچه بدمد. گفتم کفر می گویی زن. فقط خدا روح می دمد و "نفخت فی من روحی". پیش پدرم عربی و فارسی خوانده بودم و پیش محمد حسین برادر سودابه هم جغرافی و هندسه. پدرم از تهران که برگشت خانه نشین شد. دیگر نماز نرفت. درسش را در مدرسه ی خان مجبور شد تعطیل کند. فقط در خانه مجلس تدریس داشت. تو اطاق ارسی می نشست و آقایان می آمدند و دستش را می بوسیدند و از او مساله می پرسیدند و من در اطاق مجاور می نشستم و گوش می دادم. پدرم از نجف که آمد تمام مردم شهر پای پیاده تا باجگاه به استقبالش رفتند. روز اولی که نماز جماعت خواند تمام آخوندهای شهر، حتی امام جمعه به او اقتدا کردند. سر منبر که رفت ... تو مسجد وکیل جای سوزن انداختن نبود."
"خدایا! من هم برای خودم زنی بودم. ده بار بیشتر کاغذهای سری حاج آقایم را که با اب پیاز می نوشت، توی سینه ام گذاشتم و بردم شاه چراغ به آنها که باید رساندم. مثل الان یادم است... وعده گاه میان دو تا شیر رو به روی حرم مطهر بود."
" محمدحسین و خواهرش تازه از هند آمده بودند. خواهرش سودابه، تا آخر هم زن پدر من نشد. می گفت همین طوری راحتتر است. البته او بی بی را آواره کرد و خیلی خون به دل بی بی کرد. اما عجب زنی بود. رقاصه بود! هیچ وقت یادم نمی رود. آن روز که پدرم در باغ رشک بهشت مهمانی داده بود، سودابه ، را دعوت کرده بود. سودابه یک خال سیاه پشت لبش داشت. سبزه بود. همچنین قشنگی هم نبود. کوتاه بود. چشمهای سورمه کشیده ی درشت و گیس بلند داشت. وقتی نمی خندید شبیه جغد می شد. اما خنده که می کرد انگار دسته ی گل از دهنش می ریزد ... همه، مرد و زن دور خرند ایستادند و دست می زدند و او بنظر می آمد لخت است و فقط خودش را با جواهرات پوشانیده بود. تا آن روز رقص سودابه را ندیده بودم.حتما معمولی نبود. همه چانه و بینی و گوش و مردمک چشمش را هم تکان می داد. با حرکاتش وانمود می کرد که روی جسد مردی دارد می رقصد. در رقص دوم یک لباس حریر آبی که حاشیه ی زرد داشت تنش بود و دو تا کفتر رو سینه هایش خوابیده بود."
"کفتر راست راستکی. پر کفترها را گل سنبلی رنگ کرده بودند. یک تکه حریر آبی از سر لباسش هم دستش بود. همچین آهسته آهسته می رقصید که انگار می ترسد کفترها بیدار شوند. رقصش که تمام شد کفترها را هوا کرد. بعد از رقص سوم خیلی گرمش شده بود. با همان لباس اطلس صورتی که تنش بود سر آبنما نشست و پاهای لختش را در آب کرد. و من دیدم حاج آقا مجتهد جامع الشرایط شهر رو به روی سودابه نشسته و با بادبزن بادش می زند."
" بی خود نبود که پدرم محمد حسین را دعوت کرد بیاید مرا درس بدهد. پیشش جغرافی و هندسه می خواندم. نقشه ی جغرافی می کشیدم .همچین سرگرم کارم بودم که نمی فهمیدم دور و برم چه خبر است؟ اولینروزی که طیاره به این شهر آمد ، همه ی خلق خدا قالیچه برداشتند و از صبح سحر رفتند باغ تخت تماشا. من پشت بام نشسته بودم و نقشه ی هندوستان می کشیدم. طیاره آمد و از بالای سر من رفت. اما من سرم را بلند نکردم نگاه کنم. خدایا همچین آدمی نباید تریاکی بشود."
"محمد حسین آفتاب پرست بود. هر صبح و هر شام می رفت کله ی پشت بام چشم به آفتاب می دوخت و آفتاب چشمش را ضایع کرده بود. سیاهی تخم چشمهایش سفیدی میزد. بس که چشم به آفتاب دوخته بود. چشم بندی هم می کرد. روی آب حوض تو کلاه نمدی تخم مرغ نیمرو می کرد. از خرده کاغذ اشرفی در میآورد. کف بین بود . کف مرا هم دیده بود. گفته بود دوازده پسرهای من کابینه ی وزراء را تشکیل می دهند. حاج آقایم می گفت محمد حسین قدرت روحی دارد. اما مردم شهر می گفتند کارش سحر و جادوست. حالا هرچه بود، خدا بیامرزدش زحمت من یکی را خیلی کشید."
"محمد حسین همان شبانه بچه را کفن و دفن کرده بود ... از آن روز تا یک هفته هر روز می نشاندم رو به روی خودش و در چشمم خیره می شد و می گفت:" خوابت می کنم و در خواب بچه ات را خواهی دید که چقدر جایش خوب است و خوش و خرم است." اما من خواب نمی رفتم. می گفت مقاومتت زیاد است. روی ناخن شصتم را با جوهر سیاه می کرد و می گفت:" حالا چشم بدوز به ناخنت. الان بچه ات پیدایش می شود. نمی بینی؟ آمد. آمد از او بپرس چه می خواهی؟ هندوانه می خواهد." اما من هر چه خیره می شدم چیزی نمی دیدم.
"آن شب من و سودابه هندی تا صبح نشستیم . او زن پدر من نشد. هیچ وقت نشد. هیچ وقت نشد. اما عجب زنی بود! از آن زنها که از خودش شعاعی پس میدهند که اگر آن شعاع به کسی گرفت، چه خودش بخواهد و چه خودش نخواهد جلب می شود. و آن وقت آن آدم شعاع گرفته ، به هیچ وجه نمی تواند خودش را از این جذبه خلاص کند. به قشنگی و زشتی نیست. به آب و گل است. همه ی خلق خدا از کار حاج آقایم حیرت می کردند. شاید پشت سر تف و لعنت می فرستادند، مرد رندی که آخرش هم نفهمیدیم کی بود سفارش یک عالمه پرده قلمکار به اصفهان داده بود، با نقش شیخ صنعان و زیر نقش نوشته شده بود:" شیخ صنعان با مریدش می رود شهر فرنگ." یک پیرمرد انگشت به دهان شیخ صنعان بود که عمامه و عبا و ردا داشت عین حاج آقایم. و مریدها سر بدنبالش گذاشته بودند و دختر قر شمال هم در بالاخانه نشسته بود ... آن روزها هر خانه ای می رفتی یکی از این پرده ها داشتند. مردم وقتی بخواهند بدجنسی کنند، خوب بلدند. خود حاج آقایم می گفت مسجد و درسم را که ازم گرفته اند ، در کارهای دیگر هم استغفرالله، نمی توانم دخالت کنم. کردیم و دیدیم. آخر آدم باید در این دنیا یک کار بزرگتری از زندگی روزمره بکند. باید چیزی را تغییر بدهد. حالا که کاری نمانده بکنم پس عشق می ورزم. می گفت:" عشق از این بسیار کرده است و کند، خرقه با زنار کرده است و کند." می گفت:" تخته ی کعبه است ابجد خان عشق." آخوندهای شهر برایش درآورده بودند که بابی شده و هر روز میرود بازار شمشیرگرها زیارت ... اما چونسفره ی گسترده ای داشت و اقل کم با تلفن مساله های مشکلشان را حل می کرد، علنا تکفیرش نکردند. بعلاوه عمامه آخوند ها هم دیگر پشمی نداشت و بیشتر آخوند ها هم کلاهی شده بودند."
" حاج آقایم می گفت: که نوبت من نرسیده، می گفت دوره ، دوره ی من نیست و کنار نشست. اما هیچ وقت هم با آنها راه نیامد. از اول همین طور بود تا آخر هم همین طور ماند. در دعوای کلانتر و مسعود خان دندان طلا، بیشتر خلق خدا، بیرق انگلیس سر در خانه هایشان زدند. تا کسی جرات نکند خانه هایشان را غارت کند. اما حاج آقایم بیرق که نزد هیچ، پابه پای خاخام بزرگ، زخمیهای محله ی جهودها را به دکتر میرساند. یا بالای سرشان دکتر می آورد. چقدر برایشان حرف زد، چقدر تفنگچیهای کلانتر را نصیحت و دلالت کرد تا از غارت محله ی جهود ها منصرفشان کند. اما آنها جیره خوار کلانتر بودند."
" از پشت شیشه تیر زده بودند به یک زن جهود که داشته بچه اش را شیر میداده. پستان در دهن بچه بوده و زن از حال می رود. حاج آقایم سر می رسد، بچه را زیر عبایش می گیرد و همان طور بچه بغل با عمامه و عبا می رود سراغ دکتر اسکات فرنگی در مریضخانه مرسلین. و حالا دکتر اسکات کیست؟ طبیب مخصوص کلانتر و کس و کارش. و حاضر نیست بر بالین کسانی بیاید که به دست اعوان و انصار کلانتر زخمی یا کشته شده اند. آن روز حاج آقایم یک تنه مریضخانه را تعطیل می کند و دکتر اسکات فرنگی و چند تا پرستار ارمنی مریضخانه را به بالین زن و زخمیهای دیگر محله می برد. زنک خوب شد. میدانی کی بود؟ همین طاووس خانم که هنوز که هنوز است برای یوسف شراب می آورد و ترمه های بید زده ات را برایت آب کرد."
" یادم است فلفلی، ضرب گیر موسی، تیر خورده بود. آوردندش به خانه ی ما. در هشتی خانه، روی سکو ،جای قاپوچی خواباندندش. تیر خورده بود به سفیده ی رانش و خون مثل لوله ی آفتابه از زخمش می ریخت. مثل فواره . و هشتی پر از خون شده بود. و حالا حاج آقایم خانه نیست و بی بی هم از دیدن این همه خون افتاده به استفراغ. چادرم را انداختم سرم و دویدم مطب دکتر عبدالله خان اینها. مطبشان گود عربان بود. تمام راه را دویدم. بینی و بین الله،آنها هم بیرق انگلیس سر در خانه هایشان نزده بودند. مرحوم حکیم باشی ،پدرشان هنوز زنده بود. چهار برادر بودند که سه تاشان طبیب بودند و برادر آخری هم دواسازی می کرد و دواخانه داشتند. خدا بیامرزدشان . از میان آنها فقط دکتر عبدالله خان زنده است. در مطب آنها از زخمی و کشته جای سوزن انداختن نبود. به التماس افتادم و گریه کردم. دکتر عبدالله خان همراهم آمد. می گفتند نفسش شفاست با وجودی که خیلی جوان بود. اما چه از این، که وقتی رسیدیم فلفلی تمام کرده بود و یک چادر شب انداخته بودند رویش و کس و کارش ریخته بودند به خانه ی ما و شیون میکردند و بی بی غش کرده بود. و حالا خانه ی ما کجاست؟ درست روبروی چال زنبور. یعنی روبروی خانه ی پدری عزت الدوله . عزت الدوله تازه شوهر کرده بود و شوهرش خانه داماد بود و همه ی آتشها هم از گور شوهر عزت الدوله بلند می شد که داماد کلانتر بود. البته من و عزت الدوله صیغه خواهر خواندگی خوانده بودیم. اما آن روزها کسی به فکر خواهرش نبود، چه برسد به فکر خواهر خوانده اش. فقط به احترام حاج آقایم بود که به خانه ی ما نریختند. بعلاوه می ترسیدند فتوای جهاد بدهد. آخر این قضایا خیلی پیش از اینکه حاج آقایم به تهران برود اتفاق افتاد."
"یقین دارم اگر حاج آقایم می خواست می توانست آدم را خواب کند. چشمهایش را می دوخت وسط گودی دو تا چشم آدم و کی می توانست مقاومت کند؟ و همچین مردی شد عبد و عبید سودابه هندی و آنقدر خون به دل بی بی کرد. خدایا خودت ما را به امتحان نگذار!"
" بی بی می شنید و می دید اما دم نمی زد. حالا که گذشته و رفته، حتی درد دل با من که دخترش بودم نمی کرد. همه ی مردم شهر حرف حاج آقا و سودابه هندی را می زدند غیر از زنش که اصل کاری بود."
" اما تا خانه خالی نشد، حاج آقایم ،سودابه و محمد حسین را پهلوی خودش نیاورد. مرا شوهر داد، خان کاکا زن گرفت و بی بی آواره شد. شوهر من تجارت پارچه می کرد. با مصر و هندوستان. اینکه خان کاکا هی به کنایه می گوید:"پسر میرزامیور" و دلم را مثل یک کاسه ی چینی می شکند، از این جهت است که پدر و پسری "میور" وارد می کردند. حالا دیگر کسی میور وارد نمی کند. آدم میور را که روی تنش حس می کرد از خنکی و نرمیش دلش حال می آمد. برای پیراهن زیر و رختک بچه خوب بود. شوهرم خودش با اسب زد به دخترهای قنسول. دم غروب . از داغ بچه. و بس که به او سخت گرفتند. حاج آقایم می گفت دوره، دوره ی او نیست و کنار نشستو اما آن ناکام جوان بود. دور از جون یوسف، زبانم لال، مثل یوسف. دوره ی یوسف هم هنوز نرسیده. اما آن ناکام هم مثل یوسف می گفت باید کاری بکنیم که این دوره برسد. در حالی که فقط سر خود را به سنگ می کوفت. راستش حالا حالاها موقع بخوبریده هایی نظیر خان کاکاست. تا کی نوبت امثال یوسف برسد؟ ... یادم نمیرود، خاندانم که بر باد رفت یوسف برایم نوشت:" خواهر سعی کن روی پای خودت بایستی. اگر افتادی، بدان که در این دنیا هیچ کس خم نمی شود دست ترا بگیرد وبلندت کند. سعی کن خودت پا شوی."
" خدا را شکر که بی بی اینجا نبود داغهای مرا ببیند. یک شب بی بی، خان کاکا و من و زادورودمان را برای شام خبر کرد. آن شب دیدم همچین نگاه می کند که انگار می خواهد قیافه هایمان را از برکند. دو سالی می شد یوسف رفته بود فرنگستان. اینکه خان کاکا هی می نشیند می گوید پدرم خرج تحصیل من نکرد، دروغ می گوید. حاج آقایم می خواست هر دوتاشان را با هم بفرستد، خان کاکا خودش نرفت. گفت: به اندازه ی خرج تحصیلم به من ملک بده. و حاج آقایم هم داد. بی بی از ما خداحافظی کرد و گفت می رود حضرت معصومه زیارت و از آنجا هم می رود امام رضا. سفرش یک ماهی، دو ماهی طول می کشد. حالا نگو قصد کربلا کرده. آن هم قاچاقی. آنچه از مال دنیا با خودش برد پولی بود که حاج آقایم داده بود و مقداری هم زر و زیور زنانه. و یک چمدان لباس و یک آفتابه... گوشواره زمردش را هم داد دست من که اگر سفر طوری شد به یوسف بدهم، شب عروسیش به دست خودش به گوش زنش بکند. یک ماه بعد، کاغذش آمد که من کربلا مجاور شده ام، دلواپسم نباشید. به احدی نگفته ام خواهر ... تو هم از من نشنیده بگیر. اما مادرم در کربلا به کلفتی افتاده بود. کلفتی خانم فخرالشریعه. تا کربلا بود نه پولی خواست و نه حاج آقایم ... نه، خدایا، سه چهار بار حاج آقایم به اصرار من و خان کاکا توسط این و آن پولی حواله کرد. اما به دست بی بی رسید یا نرسید خبر ندارم. هیچ وقت که کاغذ نمی فرستاد. در همان کاغذ اول شرط و بیع کرده بود که کاغذ به من ننویسید. می خواهم فکر و ذکری غیر از آقایم امام حسین نداشته باشم."
" آن شب را می گفتم. کنار همین منقل آتش حی و حاضر نشسته بودم و خاکسترها را با انبر روی هم فشار میدادم و پخش می کردم. دیگر آتشی نمانده بود. شام غریبان گرفته بودم. سودابه هم پابه پای من نشست تا صبح. عجب زنی بود! حیف که آن قدر درد به دل بی بی کرد."
"آن شب از سودابه پرسیدم. آخرش نفهمیدم تو که هزار خواهان داری از چه چیز پدرم خوشت آمده که مادرم را آواره کرده ای؟ باز گفت که دست خودش نیست و گفت که می داند. یک ملای شیعه ، یک مجتهد جامع الشرایط را بدنام کرده. می داند که یک زن بی گناه را آواره کرده. اما دست خودش نیست. گفت آدم با کسی در زندگیهای قبلی دمخور بوده، بعد از او جدا شده. هی به این دنیا می آید تا او را پیدا کند. فراق میکشد و انتظار می کشد، وقتی پیدایش کرد و شناختش مگر می تواند ولش کند؟ اولش دو تا گیاه بهم پیچیده بوده اند که یکیش پژمرده. در زندگی بعدی دو تا مرغ مهاجر بوده اند که وقتی به جنوب یا شمال پرواز کرده اند همدیگر را گم کرده اند. در زندگی بعدی دو تا آهوی دل آشنا بوده اند که یکی را صیادی شکار کرد و دیگری از دوری او آه کشیده. بعد دو تا پدر و دختر، بعد دو تا خواهر و برادر و ... و آخرش بهم می رسند چطور همدیگر را ول کنند؟ این حرفها را می زد. اما زن پدر ما نشد که نشد. همین طور خانه ی حاج آقایم ماند تا پیر شد."
" شوهرم که جوانمرگ شد بنا بر حرف یوسف تصمیم گرفتم ملکی را که حاج آقایم پشت قباله ام انداخته بود خودم اداره کنم. با تنبان روی اسب می نشستم . و مزارع تریاک کاری را زیر پا می گذاشتم و حالا چند سالم است، بیست و هشت سال. دهاتیها را به چوب فلک هم می بستم. خدا از سر تقصیراتم بگذرد. سه سالی می شد بی بی رفته بود. مگر آن بدبخت روزی که مرد چند سالش بود؟ چهل و چهار سال. فخرالشریعه به حاج آقایم تلگراف کرد که بی بی مریض است. حاج آقایم این و آن را دید . الحق و الانصاف خیلی دوندگی کرد تا اجازه ی خروج ما را گرفت. به یوسف هم تلگراف کرد که از همان جا که هست سراغ مادرش برود. بیست پوند هم پنهان از خان کاکا برایش حواله کرد. اما در تلگراف ذکر نکرده بود که بی بی در حال احتضار است. همین هم بود که یوسف دیر رسید. وقتی رسید که ما بی بی را در سردابه ی حرم دفن کرده بودیم. خان کاکا خیلی دوندگی کرد و از جیب خودش خیلی مایه رفت تا اجازه دادند جنازه را در سرداب حرم بگذارند. هر چند می دانستیم پشتمان را که به راه کنیم جنازه را از آنجا در می آورند و می برند گورستان عمومی. اما یک شب هم در چنان حریم مقدسی ماندن خودش خیلی بود و به آرزویش رسید. "
" وای چه والزاریاتی! بی بی ام در یک اطاق دو در یک، روی یک حصیر پاره، روی یک لحاف شرنده جان میکند. و از گرما هی می گفت سوختم! نه سردابی، نه آب خنکی. فخرالشریعه صدایش می کرده: فصیح، بیا قلیان بیار ... آبگوشتت را امروز شور کرده ای،به نظرم دلت هوای حاجی را کرده ... ای وای! نه خانمی، نه القابی، اسم مادرم فصیح الزمان بود. فصیح الزمانی که یک کلمه حرف نزد چه بر سرش آمده. جریان کلفتی را هم از خود فخرالشریعه شنیدیم. او طوری از بی بی حرف می زد که انگار ابا عن جد کلفت دست به سینه اش بوده. به احدی بروز نداده ام. حتی به یوسف نگفتیم. گفتن نداشت. او یک پسر بیست ساله بود. طاقت نمی آورد. مگر حالا که چهل سالش بیشتر شده طاقت دارد؟ آخرش نفهمیدیم بی بی چطور خودش را تا کربلا رسانده. اما شنیدیم وقتی رسیده گرفتار شیخ عباس قمی شده. شیخ عباس یک لباس لباده می پوشیده و خودش را به هیات عربها در می آورده و زوار را می ترسانیده که لوتان می دهم و اله می کنم و بله می کنم. بی بی از ترس، چمدان را انداخته و آفتابه را برداشته دربرده. خالا نگو سجل احوالش تو چمدان بوده. صد تومانی را که حاج آقایم به او داده بوده، می دهد و یک سجل مرده از عمله ی اموات می گیرد...
***
خدیجه به ایوان آمد و پرسید :" امشب خیال شام خوردن ندارید؟"
زری گفت:" هر وقت خواستیم صدایت می کنم."
عمه گفت:" بس است، دیگر، خیلی حرف زدم و سرت را درد آوردم. بگو شام بیاورد یک لقمه بخوریم و بخوابیم ، ببینیم فردا چه می شود؟"
منبع:ساعدنیوز
ارسال نظر