خاطرات فخرالملوک والا، خواهر زن احمدشاه قاجار؛ احمدشاه مرد بسیار خسیسی بود و برای خواهرم که 10 سال از او بزرگتر بود جواهر نمی خرید می گفت...
خاطرات جذاب فخرالملوک والا، خواهر بدرالملوک، نخستین همسر احمدشاه قاجار، پرده از رازهای زندگی شخصی واپسین پادشاه قاجار برمیدارد. احمدشاه با خلقوخوی خاص خود، روایتی شنیدنی از تاریخ ایران را برجای گذاشته است.

سحرگاه سهشنبه، اول خرداد 1358، در اتاق شماره 231 بیمارستان الوند، زنی چشم از جهان فروبست که روزگاری عنوان «بانوی اول ایران» را بر دوش داشت. پیکر او صبح چهارشنبه، همراه تنها دخترش و جمعی اندک از خواهران و برادرانش، بیهیاهو و با کمال سادگی به بهشتزهرا برده شد و در خاک آرمید. این زن، بدرالملوک والا، دختر شاهزاده ظهیرالسلطان، نواده عباسمیرزا و نخستین همسر سلطان احمدشاه قاجار ، واپسین پادشاه سلسله قاجار بود.
تصویر بدرالملوک والا
علی بهزادی، مدیر وقت مجله «سپیدوسیاه» که نسبتی خانوادگی با بدرالملوک داشت، همان روزها از فخرالملوک والا، خواهر کوچک بدارالملوک (که گفته میشود خاله همسرش نیز بود)، خواست تا برای مجله یادگارهایی از روزگار گذشته بنویسد؛ یادگارهایی درباره آداب و رسوم و شیوه زندگی دربار قاجار و روایت روزهایی که هیجان تغییر سلطنت در هوای کشور جاری بود؛ ماجراهایی که او از زبان خواهر بزرگترش، همسر احمدشاه، شنیده بود. فخرالملوک این دعوت را پذیرفت و حاصل، مجموعهای از خاطرات بود که در چند شماره «سپیدوسیاه» به چاپ رسید. آنچه در ادامه میخوانید، نهمین بخش از این خاطرات است که در شماره 19 مرداد 1358 آن مجله منتشر شده است.
فرحالسلطنه و کوکبالملوک خواهرزنهای احمدشاه قاجار
احمدشاه عادت داشت هر روز بعد از ناهار استراحت نماید و باز گفتیم بدرالملوک خود پانتوفل (کفشهای راحتی) شام را جلوی پایش میگذاشت و بیشتر یک زن خانهدار و علاقهمند به شوهر محسوب میشد، نه زن شاه.
کلمات «علیاحضرت» و «اعیحضرت» در زمان رضاخان معمول شد و در زمان قاجار «ملکه» و یا «علیاحضرت» به آن صورت نبود. به دو علت: یکی اینکه شاهان قاجار زنان متعدد داشتند و فقط مادر ولیعهد بود که مقام خاص خود را داشت. علت دوم این بود که زنان در اجتماع نمیتوانستند حاضر بشوند و به کارها رسیدگی کنند. وانگهی در زمان احمدشاه آنقدر سازمانهای مختلف وجود نداشت که زن شاه در آنها دخالت نماید یا ریاست افتخاری داشته باشد.
اطرافیان احمدشاه او را خسیس میدانستند
به هر صورت بدرالملوک تعریف میکرد که «احمدشاه بسیار مقتصد بود و ولخرجیهای بیمورد نداشت به طوری که اطرافیانش او را «خسیس» میدانستند ولی من شخصا (منظور بدرالملوک [همسرش] است) او را خسیس نمیدانستم او فقط در خرج کردن دقت و ملاحظه داشت که مبادا پول بیهودهای بدهد و چیز بیهودهای بخرد. بخصوص جواهر که اصلا نمیخرید. گاهی به من میگفت تو اگر خواستی میتوانی از جواهرات سلطنتی استفاده کنی ولی باید دوباره به خزانه پس بدهی اصلا چه فرق میکند جواهری که تو مصرف مینمایی امانت باشد یا به خودت تعلق داشته باشد.»
تنها هدیه جواهری که احمدشاه به زنش داد ساعتی بود که به گردن آویزان میشد. خیلی ساده، ظریف و ساخت سوئیس که با جواهرات کوچک و ظریف زینت شده بود. در اواخر عمر بدرالملوک [همسر اول احمدشاه] دزد به خانهاش میرود و این تنها یادگار احمدشاه را میرباید و بدرالملوک از این جریان به قدری متاثر بود که تا آخر عمر فراموش نمیکرد.
حرف از مقتصد بودن احمدشاه بود. برای شاه یک جفت کفش راحتی زیبا از اروپا سوغات آورده بودند. احمدشاه بهقدری از این کفش راحتی استفاده نموده بود که رویه راحتی بهکلی رفته و کف آن نازک شده و در حال پاره شدن بود. یک بار بدرالملوک به احمدشاه میگوید: «دیگر این پانتوفلها قابل استفاده نیستند خوب است آن را دور بیندازید و پانتوفل دیگری بخرید.» شاه مدتی پانتوفلها را زیر و رو میکند و جواب میدهد: «خیر! این تا مدتی باز میتواند برای من کار کند.» و حاضر نشد کفشهای کهنه را دور بیندازد و یک جفت راحتی نو ابتیاع نماید.
صحبت از جواهر هم شد بد نیست ماجرایی را که بدرالملوک از زبان احمدشاه شنیده و برای نگارنده تعریف کرد اینجا بازگو کنم:
یک شب که احمدشاه از کار روزانه فراغت پیدا میکند و برای استراحت به عمارت بدرالملوک میرود قیافه خندانی داشته و مرتب با خود میگفته: «عجیب است» و پوزخند میزد. بدرالملوک سوال میکند: «چه چیز باعث تعجب و خنده شاه شده؟!» شاه در جواب میگوید: «بتول جان [به بدرالملوک همسرش میگفته بتول] توجه کن که داشتن جواهر هیچ فایدهای ندارد» بدرالملوک با تعجب میگوید: «جواهر؟! یعنی چه!» احمدشاه در جواب میگوید: «امروز چیزی شنیدم که هم خندهام گرفت و هم متاثر شدم، شنیدم دو سه شب پیش م... الممالک که مطابق معمول جواهراتش را در جعبه آینهای چیده در اتاق خوابش گذاشته بود هر شب قبل از خواب نیم ساعت به تماشای جواهراتش سرگرم میشد، شب پیش متوجه میشود یک عده زن با چادر و چاقچور و روبند اطراف اتاقش گردش میکنند، فکر میکند که این زنان یا با او کار دارند یا با اندرون، ولی یکبار متوجه میشود پرده اتاق خوابش بالا رفت و این پنج زن چادر و چاقچوری که درحقیقت پنج مرد دزد سبیل از بناگوش در رفته بودند قمهها را از شال کمر میکشند و میگویند فریاد بزنی سرت را گوش تا گوش خواهیم برید دو نفر از آنها دستهایش را نگاه میدارند و سه نفر دیگر سروقت جواهرات میروند و شیشه جعبه آینه را میشکنند و هرچه جواهر بود در کیسهها میریزند و از اتاق خارج میشوند. بعد از لحظهای که م... الممالک حالت عادی خود را به دست میآورد گماشتهها را صدا میزند ولی چه سود هرچه اطراف باغ و کوچه را میگردند کسی را پیدا نمیکنند و جواهرات مورد علاقه م. الممالک که در اتاق خوابش میگذاشت در عرض چند دقیقه به یغما برده میشود. این هم داشتن جواهرات زیاد که باعث ناراحتی آدم میشود!»
همین روحیه درویشی احمدشاه قاجار بود که بعد از پانزده سال سلطنت وقتی از ایران رفت نه ملکی داشت نه پول بیحساب و کتاب. ماترکی که از خود باقی گذاشت آنقدر نبود که بچههایش را تا آخر عمر پذیرا باشد.
منبع: ساعدنیوز
-
فیلم درگیری فیزیکی در مجلس سنای مکزیک
ارسال نظر