لیلا دختری که بین عشق دوم و ازدواج عاشقانه با پسرعمویش گیر کرده بود ! / تصمیم تلخی گرفت !
عشق دوم همیشه یکی از پاشنه آشیل های دختران و پسران دم بخت است که در این داستان جنایی سرنوشت تلخی را می توانید مرور کنید
- می دونم اشتباه از من بود بچه بودم خب خیلی تنهایی کشیده بودم وقتی محبتش را دیدم تصورم این بود عاشقم است خواهش می کنم ببخش من رو !
- ببین لیلا اصلا این حرفارو نزن منم آدمم می دونم چی میگی ؟! رفتار نوجوونیت به من ربطی نداره من هم قبل تو با چند تایی دختر آشنا بودم اما بعد از تو هیچ کاری نکردم که خیانت باشه !.
لیلا با دستپاچگی : من خیانت نکردم باور کن ! من سراغ این پسره نمیرم، اون دست از سرم بر نمیداره، من که گناهی ندارم، بارها بهش گفتم که نمیخوامش اما همه اش حرفهای بیربط می زنه، موندم چه کنم!؟!
- یعنی چه؟! مگه شهر هرته، اصلاً میخوای من باهاش صحبت کنم ما پسرها حرف همدیگر رو بهتر میفهمیم.
- نمیدونم، میترسم کار دستت بده، از اون شرورهاست به خاطر همین خیلی ازش می ترسم.
ناصرکه رگ غیرتش گل کرده بود، صدایش را دورگه کرد و گفت: «منو دست کم گرفتی، حالیش میکنم فقط کافیه تو اونو سرقرار بیاری!
لیلا وقتی گوشی تلفن را سرجایش گذاشت به عقربه های ساعت نگاهی انداخت، دو ساعتی میشد که با ناصرحرف میزد، میدانست اگر به بهروز بگوید که باید پایش را از زندگی او کنار بکشد حتماً پولهایی را که به او قرض داده بود، خواهد خواست یا اینکه بدترین شرایط را در پیش می گیرد و امان از روزگار او و ناصردر میآورد.
گوشی را برداشت و تند تند شمارهها را فشرد: الو، سلام بهروز حالت خوبه!
- مرسی، چه عجب این طرفها، هوای رفقای قدیم رو کردی!
- یعنی چه، همین ظهر بود که با تو تلفنی حرف زدم، بی انصاف!
- خیلی فرق میکنه، غریبه شدی، حالا بگو دردت چیه، باز پول میخوای، نکنه بازم حال مادرت بد شده و بایستی اونو دکتر ببری!
- زبونتو گاز بگیر، خدا نکنه! بیچاره اون چند دفعه چقدر زجر کشید، بگذریم، احوال خودت خوبه!
- زیر سایه مادمازلی مثل شما خوبه! چرا صدات نگرانی داره نکنه که...
- که چی! نمی دونی چه عذابی میکشم، موندم تک و تنها و تو اصلاً عین خیالت نیست!
- یعنی چه من مگه علم غیب دارم.
لیلا آهی کشید، عموم رو که می شناسی! خیلی عجیبه! از وقتی پدرم مرده و مامانم به این روز افتاده فکر میکنه همه کاره منه، الان هم پاشو کرده توی یک کفش و میگه که بایستی من با پسرعمو ناصرازدواج کنم.
- مگه تو پسرعمو هم داشتی که من خبر نداشتم! تا حالا چیزی از این آقا ناصرنگفته بودی؟
- نمیخواستم تورو حساس کنم اما الان ناچارم چون قراره هفته بعد با هم نامزد کنیم.
بهروز به سرفه افتاد، چند ثانیه بعد با صدای گرفتهای گفت:« چه غلطها، پس من چی! این همه سعی کردم درس تو تموم شه و زنم بشی، الان دو دستی بدم به جوجه فوکلی فامیلتون، تو خودت چی میگی!
- میدونی که تصمیم گیرنده من نیستم، ناصرتنها کسی است که میتونه جلودار عموم باشه، احساس میکنم پسر منطقیای است، میخوام باهاش حرف بزنی.
- هیچ اشکالی نداره، قرار با تو!
ساعت 4 ظهر یک روز گرم بود که صدای شلیک گلوله ای لا به لای درختان جنگل سرخه حصار گم شد و جنگلبانان دختر و پسر جوانی را دیدند که از پیکان سفید رنگی پیاده شدند و با دویدن به سمت بزرگراه پس از لحظاتی سوار یک تاکسی نارنجی شده و از آنجا دور شدند.
وقتی نگهبانان از لا به لای درختان و پشت سر گذاشتن مسیری با شیب تند خود را به پیکان رساندند و پشت فرمان پیکر بی جان و خون آلود پسر جوانی را دیدند.
نیم ساعتی نگذشته بود که موبایل کشیک قتل زنگ خورد، از مرکز پیام جنایی سروان فروتن اطلاع داد که پسری داخل پیکان خود هدف گلوله قرار گرفته و به قتل رسیده است.
مسیر طولانیای را بایستی پشت سر میگذاشتند، به خاطر تعطیلی جمعه، خیابانها خلوت بود و آن دو در کمتر از 45 دقیقه به پایین یک خیابان پیچ در پیچ و سراشیبی رسیدند، از شلوغی مسیر مشخص بود که تیمهای پلیسی زیادی در صحنه جنایت حاضر هستند.
در سومین پیچ، خودروی پیکانی در حاشیه جاده و محل پارک ایستاده بود و در اطراف آن به شعاع 20 متری حلقه نوار زرد رنگی کشیده شده بود و هیچ کس جز ماموران تشخیص هویت نزدیک پیکان نبودند.
چند گروه با لباسهای یکدست مخصوص نگهبانی پارک جنگلی سرخه حصار در گوشهای ایستاده بودند، چند زن و مرد جوان که برای گردش به پارک رفته بودند تماشاچی عملیات پلیسی بودند و افسران ارشد پلیس هم به صورت سرپایی جلسه ای نزدیک خودروهای بنز الگانس گذاشته بودند.
سروان فروتن برای اینکه قبل از تاریکی هوا بتواند صحنه جنایت را بازدید کند، از دور با احترام نظامی وارد شعاع امنیتی شد و خود را یک قدمی پیکان رساند.
تیم فیلمبرداری پلیس با دیدن سروان دست از کار کشید و همه به کناری رفتند تا این مامور با تجربه به بررسی های ویژه خود دست بزند.
سروان فروتن ابتدا درهای عقب و جلوی سمت راست پیکان را دید که نیمه باز بودند سپس خود را به در سمت راننده که شیشه آن پایین بود رساند، جسد پسری پشت فرمان دیده میشد که همه پیراهن سفید و آستین کوتاهش غرق در خون بود، دو دستش هنوز نزدیک فرمان بیحس افتاده بودند و سرش به سمت دنده ماشین خم شده و افتاده بود.
سروان برای اینکه صحنه قتل را به خوبی ببیند از سمت راست ماشین و در حالی که دستکش جراحی به دست کرده بود داخل ماشین شد، چند قطره خون روی بدنه داخلی در راننده دیده میشد اما بیشترین خونهای پاشیده شده در سقف آینه جلو، داشبورد و مقدار کمی نیز روی فرمان دیده میشد.
مشخص بود که مقتول وقتی در داخل پیکان بوده هدف گلوله قرار گرفته است، سروان فروتن برای تسلط بر جسد از صندلی عقب وارد ماشین شد و هر چه جستو جو کرد پوکهای ندید.
پشت سرجسد به گونهای ایستاد که صورتش عمود بر صورت مقتول بود، دو دستش را در دو طرف سر او قرار داد و با وجود خون زیادی که دور گردن و لابه لای موهای مقتول دلمه شده بود تنها جای یک گلوله را پیدا کرد که دقیقاً از زیرگوش سمت چپ وارد شده بود و در امتداد موربی با زاویه 20 درجهای دقیقاً در آن سوی جمجمه با شکاف کوچکی که به استخوان سر داده بود نوک آن از لا به لای موهای انتهایی بالای گوش سمت راست از زیر پوست سر بیرون زده بود.
سروان فروتن با دقت صندلی عقب خودرو را وارسی کرد اما چیزی در آنجا به دست نیاورد سپس به بررسی داشبورد پراید زد، کیف جیبی مقتول را پیدا کرد و از روی کارت شناسایی پی برد که پسر جوان بهروز، نام دارد و 26 ساله است.
بایستی خانوادهاش شناسایی میشدند تا سرنخی از خصومتها به دست میآمد، وقتی سروان فروتن به ماموران تشخیص هویت و دکتر پزشکی قانونی اعلام کرد که میتوانند به بررسی های خود دست بزنند، میدانست که آنان چیزی جز آنچه او دیده است به دست نخواهند آورد.
از نوار زرد رنگ گذشت وخود را به ستوان مقدمی رساند که در حال گزارش به سه افسر ارشد بود در گوشهای ایستاد و شنید که نگهبانان یک پسر و دختر را بعد از شلیک گلوله دیدهاند.
هنوز ستوان در حال حرف زدن بود که سروان فروتن نزد نگهبانان پارک سرخه حصار رفت و خواست کسی را که قاتلان را دیده است تحت تحقیق بگیرد.
«محسن» جلو آمد و هر آنچه دیده بود را شرح داد اما هیچ چهرهای از قاتلان را ندیده بود تنها به خاطر داشت که دختر مانتویی سیاه به تن داشت و با بند طلایی رنگی عینکش را دور گردنش انداخته بود.
هوا تاریک شده بود که سروان فروتن به خانه رسید، از اینکه دست خالی بود راضی به نظر نمیرسید تا اینکه فردای آن روز وقتی پشت میز کارش نشسته بود و می خواست گزارش صحنه جنایت بهروز را بنویسد، ستوان مقدمی را همراه مرد سیاهپوشی دید که با رییس اداره در حال حرف زدن بودند.
از جا بلند شد و نزد آنان رفت، برادر بهروز بود و گفت که همه تدارک دیده بودند مقتول ازدواج کند و حتی دختر مورد علاقه بهروز، را نیز بارها سوار بر پیکان دیدهاند و شنیدهاند دختر خیلی خوبی است.
سروان از آنجا که ردپایی یک دختر در قتل بود قبل از هر چیزی از برادر بهروز خواست تا مشخصات دختر مورد علاقه مقتول را به او بدهد و اگر خانهاش را میشناسد او را راهنمایی کند.
برادر مقتول گفت: لیلا دختر خیلی خوبی است، بهروز همیشه از او تعریف و تمجید میکرد یک بار که من و برادرم بیرون رفته بودیم او را در چند کوچه بالاتر دیدیم، خیلی سر به زیر بود، چندباری بهروز بوق زد که او توجهی نکرد چون من همراهش بودم توقف نکرد فقط از جلوی خانه لیلا که عبور می کردیم با خنده گفت که این ساختمان سفید مال پدر خانم منه!
با این حرف گریهاش گرفت،سروان وقتی شنید که لیلا عینکی است از جا بلند شد و همراه برادر مقتول راهی محله آنان در نیروی هوایی شد، لیلا خودش در را به روی آنان باز کرد، سروان فروتن با دیدن بند طلایی عینک او شک نکرد که لیلا در قتل نقش داشته است و هنوز حرفی نزده بودکه دختر با ترس و لرز گفت:« از کجا فهمیدید! باور کنید یک اتفاق بود!...»
لیلا زودتر از آن چیزی که تصور می رفت، گفت که با همدستی پسر مورد علاقه اش به نام ناصر، به ملاقات بهروز رفتهاند و او را کشتهاند.
این دختر گفت:« من از چهارسال پیش وقتی تازه وارد دبیرستان شده بودم با بهروز آشنا شدم، من تک فرزند هستم و با مرگ پدرم و همیشه احساس تنهایی میکردم به خاطر همین مهربانی مقتول برای من جذابیت داشت.
من و او مدتها با هم دوست بودیم، چند باری پیشنهاد ازدواج داده بود اما من احساس میکردم با بهروز نمیتوانم ازدواج کنم، خصوصیات رفتاری خاصی داشت وهمیشه از او میترسیدم هر بار از او پول خواسته بودم پذیرفت و کمکم کرد و مدیونش بودم تا اینکه ناصر وارد زندگیام شد، او با رفتارش باعث علاقهمندی من به خودش شد دانشجو بود واحساس میکردم فاز جدیدی در زندگیم باز شده است.
دور از چشمان بهروز با ناصرطرح دوستی ریختم و احساس پاکی نسبت به او داشتم تا اینکه مقتول اصرار کرد با او ازدواج کنم، نمیدانستم چه کنم بین دو راهی گرفتار شده بودم از سویی مدیون بهروز بودم و از او میترسیدم، اگر نمیپذیرفتم همسرش شوم حتماً پولهایش را میخواست یا با عکسهایی که از من داشت آبروریزی راه میانداخت و از سویی عاشق ناصر بودم و نمیخواستم از او دور بیفتم.
بین هر دو پسر نقش بازی کردم، پدرم از قدیم یک اسلحه در خانه داشت و من در نظافت زیرزمین خانهمان آن را پیدا کرده بودم، بین بهروز و ناصر قرار گذاشتم تا با یکدیگر حرف بزنند، تصمیم گرفته بودم هر کدام موفق شددیگری را راضی کند و میدان را به دست بگیرد با او ازدواج کنم اما روحیه خشن بهروز باعث شد برای احتیاط اسلحه را بردارم و اگر لازم بود استفاده کنم.
روز جنایت قرار گذاشتیم و هر دو آمدند، بهروز پشت فرمان بود و ناصردر صندلی جلو نشسته بود، من نیز در صندلی عقب بودم در یکی از پیچهای جاده داخل پارک سرخه حصار وقتی بهروز و ناصر به نتیجهای نرسیدند، بین آن دو درگیری لفظی به وجود آمد، احساس خطر کردم تا اینکه ماشین در گوشهای ایستاد.
بهروز خیلی عصبانی بود، چاقویی را که همیشه همراه داشت برداشت و زیر چانه ناصر چسباند، ترسیده بودم ناصررا دوست داشتم اسلحه را درآوردم سمت سرش بردم و با بستن چشمهایم شلیک کردم بعد پوکه را برداشتم بعد پا به فرار گذاشتیم.
اعتراف جالبی بود اما بایستی ناصرنیز بازداشت می شد، وقتی یک پسر آراسته روبه روی سروان نشست کسی باور نمیکرد این پسر بتواند در صحنه قتل حضور داشته باشد، او همان لحظه نخست قاطعانه گفت: به لیلا علاقه داشتم و با همین انگیزه بود که بهروز را به قتل رساندم.
سروان وقتی شنید ناصرادعا دارد تیرانداز جنایت است ابروهایش را درهم گره زد و با دقت ادامه ادعاهای پسر آراسته را گوش داد.
- من میخواستم به هر قیمتی شده است با لیلا ازدواج کنم، او به من علاقه داشت اما عموی سختگیری داشت وقتی گفت بهروز پسرعمویش است همان ابتدا باور نکردم چون طبق تحقیقی که داشتم پسرعموهای او زن و بچه داشتند، فهمیدم رعایت حال من را میکند، حتی اگر در گذشته اشتباهی مرتکب شده بود به اندازهای عشق من و او پاک بود که از آن گذشت کردم.
لیلا در تماس تلفنی به من گفت که تصور نمیکند از عهده بهروز برآیم، مقداری تحریک شدم خودم را ثابت کنم، وقیت شنیدم پدر لیلا اسلحه قدیمی را دارد خواستم امانت در اختیارم قرار دهد البته این موضوع برای گذشته بود، روز قرار بهروز و لیلا که در کنار هم در صندلیهای جلو نشسته بودند با پیکان سراغم آمدند، لیلا نمیدانست من اسلحهای دارم، با وجود اصرار لیلا به اینکه من در صندلی جلو بنشینم نپذیرفتم و پشت نشستم.
از همان ابتدا بهروز با مسخره کردن من سعی کرد تحقیرم کند، پولش را به رخم کشید هر لحظه که میگذشت من بیشتر عصبانی میشدم تا اینکه بین من و او مشاجره لفظی در گرفت و لیلا، از من هواخواهی کرد.
بهروز انگار از کوره در رفت چاقویی از جیبش خارج کرد و زیر گلوی او گذاشت،در این لحظه تصمیم گرفتم کار را تمام کنم، ماشین در گوشه ای ایستاده بود من که به نشانه اعتراض از آن پیاده شده بودم اسلحه را از کیف دستیام بیرون آوردم و با توجه به پایین بودن شیشه از همان جایی که ایستاده بودم گلوله را شلیک کردم، لیلا وحشت زده شده بود سپس پوکه را برداشتم و هر دو پا به فرار گذاشتیم.
سروان بین دو راهی گرفتار شده بود، وقتی لیلا و ناصرمواجهه حضوری داده شدند هر دو قتل را به گردن خود میگرفتند و بر ادعاهای خود اصرار داشتند،کارگاه وقتی دید تحقیق تخصصی از عهده آن روز خارج است برگههای بازجویی را پیش روی هر دو گذاشت و خواست واقعیت را بنویسند.
در تمام مدت حرکات آن دو دختر و پسر را زیر نظر داشت لرزش دستانشان مکث های پی در پی نگاههای زیرچشمی و گریه هایی که اشک را برگونه هر دوی آنان نشانده بود، یک قتل تاسف بار بود.
وقتی آن دو به بازداشتگاه انتقال داده شدند، سروان فروتن راهی خانهاش شد، همه لحظهها به فکر این بود که از بین دختر و پسر چه کسی تیرانداز واقعی است، صبح روز بعد وقتی به اداره رفت لیلا و ناصر را پیش روی خود نشان داد و باز حرفهای تکراری را شنید اما این بار لبخند میزد و گفت : پسرجان من کارآگاه جنایی ام در صحنه قتل پوکهای پیدا نشد چه در داخل خودرو و چه درخارج از آن اما تو و لیلا خانم اعتراف کردید پوکه را برداشتهاید، گلوله از سمت چپ وارد شده بود و مقتول در زمان جنایت پشت فرمان بود باز شما دوتا طوری دروغ گفتید که نشان میداد از سمت چپ او را مورد حمله قرار دادهاید.
اما در بررسی محل اصابت گلوله تنها جای یک گلوله را پیدا کردم که دقیقاً از زیرگوش سمت چپ وارد شده و در امتداد موربی با زاویه 20 درجهای دقیقاً در آن سوی جمجمه با شکاف کوچکی که به استخوان سر داده بود نوک آن از لابه لای موهای انتهایی بالای گوش سمت راست از زیر پوست سر بیرون زده بود.
پس گلوله از سر مقتول خارج نشده بود و باید با فاصله نزدیکی از محل اصابت شلیک شده باشد اما لیلا خانم گفت که اسلحه را نزدیک سر مقتول کرده و ماشه را چکانده و تو ادعا کردی خارج از ماشین بوده که به سمت مقتول نشانه رفته و شلیک کرده ای، لیلا خانم راست میگوید چون فاصلهاش نزدیکتر بود واگر تو قاتل بودی بایستی گلوله با به وجود آوردن شکاف بزرگی از سر مقتول خارج میشد.
ناصر و لیلا وقتی این ماجرا را شنیدند چاره ای جز اعتراف واقعی نداشتند و مشخص شد تیرانداز واقعی لیلا بود !
داستان جنایی به قلم مهدی ابراهیمی