قصه پیراهن صورتی زهرا 11 ساله که هرگز نپوشید چون زیر آوار جنگ جان داد
تبلیغات

به گزارش خبرنگار اجتماعی رکنا،  شاید شما هم کوتاه‌ترین داستان غم‌انگیز جهان را شنیده باشید؛ جمله‌ای که معمولاً به ارنست همینگوی نسبت داده می‌شود:

«کفش‌های نوزاد، هرگز پوشیده نشد.»

داستانی شش‌کلمه‌ای که با کمترین واژه‌ها، غمی بزرگ را روایت می‌کند؛ روایت زوجی که پیش از آن‌که نوزادشان فرصت زندگی پیدا کند، او را از دست داده‌اند.

اما گاهی واقعیت، حتی از آن داستان کوتاه هم تلخ‌تر است.مثل قصه پیراهن صورتی زهرا؛ پیراهنی که او هرگز فرصت پوشیدنش را پیدا نکرد.

برای شرح این تصویر، کلمات چندانی لازم نیست. عکس خود حرف می‌زند؛ پنجره‌ای که به ویرانی باز می‌شود، زمانی رو به خانه‌ای باز می‌شد که زهرا در آن زندگی می‌کرد؛ دانش‌آموز کلاس ششم، دختری یازده‌ساله با آرزوهایی ساده و کودکانه. بزرگ‌ترین ذوق این روزهایش، پیراهن صورتی اکلیلی بود که تازه برای تولدش خریده بودند.

امدادگران هنگام آواربرداری از خانه ویران‌شده، دفترچه خاطرات او را میان آوار پیدا کردند؛ یادداشت‌هایی کوتاه از دنیای ساده یک کودک. زهرا نوشته بود:

«خیلی برای لباسم ذوق دارم. امروز با مامان رفتیم و لباس اکلیلی صورتی را برای تولدم خریدیم. مامان برایم کیک پخته بود. بابا قرار بود دیر بیاید، به نبودنش عادت داریم. کاش می‌شد همیشه کنار بابا بودم…»

زهرا هیچ‌وقت فرصت نکرد پیراهن صورتی‌اش را آن‌طور که در خیال داشت بپوشد. خانه‌اش زیر آوار رفت و او در کنار خانواده‌اش جان باخت. حالا میان تکه‌های شکسته خانه‌ای که روزی پر از زندگی بود، همان پیراهن صورتی اکلیلی باقی مانده؛ یادگاری از آرزوهای کوچکی که ناتمام ماندند.

خیابان خیس است و آسمان تبریز انگار با این شهر سوگواری می‌کند. در میان ویرانی‌ها، آن پیراهن صورتی به نشانه‌ای تبدیل شده از زندگی‌هایی که ناگهان خاموش شدند.

و این تنها یک داستان از میان روایت‌های بسیار است؛ روایت‌هایی که در حافظه جمعی باقی می‌مانند. داستان کودکانی که فرصت بزرگ شدن پیدا نکردند، معلمانی که کلاس‌هایشان نیمه‌تمام ماند، و خانواده‌هایی که زندگی‌شان در یک لحظه فرو ریخت.

جنگ، پیش از آن‌که در آمار و خبرها معنا پیدا کند، در چنین روایت‌هایی خود را نشان می‌دهد؛ در دفترچه خاطرات یک کودک، در اسباب‌بازی‌های جا مانده، و در پیراهن صورتی‌ای که هرگز پوشیده نشد.

 

تبلیغات
تبلیغات
تبلیغات