روانشناختی از دختر نوجوانی که در مسیر مدرسه دل به یک جوان بست / وقتی او را با دختر دیگر دیدم همه چیز را باختم!
حوادث رکنا: سهیلا فارجی – کارشناس ارشد مشاوره خانواده سرنوشت زندگی دختر جوانی را بررسی کرد که به مددکاری کلانتری پلیس مراجعه کرده بود.
به گزارش رکنا، پاییز رسیده بود. اما دیگر خبری از صدای خشخش برگها زیر پاهایم نبود. دلم سنگین بود، ذهنم درگیر، و قلبم پر از نفرت از خودم؛ چون اسیر وعدههای پوچ مهرداد شده بودم. دو سال با من بازی کرد و آخر هم بیهیچ توضیحی مرا کنار گذاشت.
از کودکیام که بگویم، همیشه سایه اعتیاد پدرم روی خانهمان سنگینی میکرد. او مدام پای بساط بود و دعواهای او با مادرم پایانی نداشت. سرانجام مادرم تصمیم گرفت خودش را نجات دهد و از او جدا شد. دیگر کتکی در کار نبود. من و برادرم با مادرم در خانهای اجارهای زندگی میکردیم. برای تأمین مخارج، مادرم در خانههای مردم کار میکرد. بعد از مدتی اوضاعمان آرام گرفت. سکوت و امنیت جای جنگ و دعوا را گرفته بود.
در یکی از روزها، همراه دوستم مریم در مسیر مدرسه از پارکی میگذشتیم که با پسری به نام مهرداد آشنا شدیم. ابتدا بیتوجه بودیم، اما پافشاری و حرفهای شیرینش کمکم من را جذب کرد. بعد از چند روز، دل دادم و با او وارد رابطه شدم.
دیدارهایمان روزانه شده بود، تماس هایمان به عادت بدل شده بود. مهرداد با حرفهای عاشقانه اش، با تعریف از چشمان سبز من، دلم را به دست آورد. مرا «نیلوفر زندگیاش» مینامید. همینها باعث شد به او اعتماد کنم.
روزی من را به خانه دوستش برد. تنها که شدیم، پیشنهادی شرم آور داد. مقاومت کردم، اما فریب و نیرنگش کار خودش را کرد و اسیر خواسته هایش شدم و تن به خواسته اش دادم پس از آن، عذاب وجدان رهایم نکرد. وقتی خواست رابطه تکرار شود و من مخالفت کردم، دیگر جواب تلفنم را نداد. تا اینکه مریم خبر داد او را با دختری دیگر در پارک دیده است. اول باور نکردم، ولی خودم با چشم خودم دیدم. دیگر از آن وعده های شیرین خبری نبود. رفته بود، بی هیچ خداحافظی.
او که میگفت "چشمان سبزت چراغ زندگی من است" حالا دیگر نبود.
اشک مهمان هر شبم شده بود. نه دلودماغ مدرسه داشتم، نه حال درس و مشق. هرچه مادرم پرسید چه شده، نگفتم. تا اینکه یک روز، از قرصهای اعصاب مادرم بیش از حد مصرف کردم. میخواستم این زندگی لعنتی را تمام کنم. اما نشد... نجاتم دادند. مهرداد از من سوءاستفاده کرده بود. من اسیر فریب او شده بودم.
نگاه کارشناسی سهیلا فارجی – کارشناس ارشد مشاوره خانواده
این دختر جوان به دلیل خلأ عاطفی ناشی از جدایی والدین، تجربه خشونت در کودکی، بی توجهی خانوادگی و از دست دادن فرد مورد علاقه اش، دچار افسردگی، اضطراب، حس بی ارزشی و ناتوانی در کنترل هیجانات شده است. مجموعه این عوامل، باعث شد او تصمیم به خودکشی بگیرد. خوشبختانه این اقدام نافرجام ماند.
خودکشی اغلب ریشه در افسردگی، تنهایی، مشکلات مالی و شکست های عاطفی دارد. طبق آمار جهانی، خودکشی چهارمین عامل مرگ در نوجوانان ۱۵ تا ۱۹ ساله است. بیشتر موارد نیز در کشورهای کم درآمد و متوسط اتفاق میافتد.
پیشنهادهایی برای مقابله با تمایل به خودکشی:
۱. قول بدهید فعلاً کاری نکنید.
به خودتان مهلت بدهید. مثلاً ۲۴ ساعت یا یک هفته صبر کنید. فقط صبر.
۲. از مواد مخدر و الکل دوری کنید.
این ها افکار منفی را تشدید میکنند.
۳. محیط اطرافتان را ایمن کنید.
ابزارهای آسیب زننده را دور بریزید یا در اختیار فرد قابل اعتماد بگذارید.
۴. در مورد احساساتتان حرف بزنید.
با کسی که به او اعتماد دارید صحبت کنید—یک دوست، مشاور، معلم، یا پزشک.
-
امید را حفظ کنید.
احساسات منفی ماندگار نیستند. روزهای خوب باز خواهند گشت. -
کمک بگیرید.
تنهایی نجنگید. اطرافیان میتوانند پشتیبان تان باشند، فقط کافیست کمک بخواهید.
راهکارهایی برای عبور از بحران:
-
هر روز با کسی صحبت کنید.
تنهایی را کنار بگذارید. حتی فقط چند دقیقه گفت و گو تأثیر زیادی دارد. -
برنامهای برای روزتان تنظیم کنید.
داشتن نظم حتی در روزهای سخت به شما حس کنترل میدهد. -
در طبیعت قدم بزنید.
روزانه حداقل ۳۰ دقیقه در معرض نور طبیعی باشید. -
ورزش کنید.
حرکت دادن بدن حال روح را هم بهتر میکند. -
برای لذتهای کوچک وقت بگذارید.
حتی اگر بی انگیزهاید، کارهایی که قبلاً دوست داشتید انجام دهید. -
به اهدافتان فکر کنید.
سفر، تحصیل، کار، حیوان خانگی... رویاهایتان را فراموش نکنید.
ارسال نظر