درماه عسل هیتلر و استالین ، تبلیغات رادیو برلین علیه رضا شاه بود

به گزارش رکنا به نقل از خبر آنلاین ، اشغال ایران در سوم شهریور ۱۳۲۰ همچنان یکی از مناقشه‌ برانگیزترین رخدادهای تاریخ معاصر ایران است؛ واقعه‌ای که با ورود هم‌زمان نیروهای شوروی و بریتانیا، نه‌تنها بی‌طرفی اعلام‌شده ایران را درهم شکست، بلکه به فروپاشی سریع ارتشی انجامید که رضاشاه طی نزدیک به دو دهه از مهم‌ترین نمادهای نوسازی و تمرکز قدرت در ایران معرفی می‌کرد. اما آیا ارتش ایران واقعاً توان مقاومت در برابر دو قدرت بزرگ نظامی آن روزگار را داشت؟ نقش سیاست‌های رضاشاه، ضعف دستگاه دیپلماسی و شکاف میان دولت و جامعه در این شکست چه بود؟آیا حضور اتباع آلمانی علت واقعی اشغال ایران بود یا بهانه‌ای برای تحقق اهداف راهبردی متفقین؟ در روزهایی که رضاشاه ناگزیر از کناره‌گیری شد، محمدعلی فروغی چگونه توانست انتقال سلطنت به محمدرضاشاه را مدیریت کند؟

این پرسش‌ها را با رضا مختاری اصفهانی، دانش‌آموخته تاریخ و سندپژوه، در میان گذاشتیم. به اعتقاد او برای فهم شهریور ۱۳۲۰ باید از داوری‌های ساده‌انگارانه درباره «تسلیم ارتش» و... فاصله گرفت و مجموعه‌ای از عوامل نظامی، سیاسی، دیپلماتیک و اجتماعی را در نظر گرفت؛ از ساختار و کارکرد ارتش رضاشاهی و حذف رجال کارآمد گرفته تا انفعال دیپلماتیک، سانسور اخبار جنگ و تبدیل حضور آلمانی‌ها به دستاویزی برای اشغال کشوری که موقعیت راهبردی آن، به‌ویژه پس از حمله آلمان به شوروی، اهمیتی دوچندان یافته بود.

در بحث اشغال ایران انتقادات بسیاری به ارتش وارد می‌شود که در مقابل نیروهای اشغالگر نایستاد، با توجه به وضعیت ارتش ایران در شهریور ۱۳۲۰، آیا این نیرو از نظر تجهیزات، سازمان‌دهی، آموزش و فرماندهی امکان مقاومت مؤثر در برابر ارتش‌های بریتانیا و شوروی را داشت؟ اگر مقاومت نظامی ممکن بود، چرا ارتش در مدت کوتاهی فروپاشید و چه عواملی - از تصمیم رضاشاه و فرماندهان گرفته تا وضعیت سیاسی و لجستیکی کشور - در این ناکامی نقش داشتند؟

ارتش شاهنشاهی که در دوره تصدی رضاخان در وزارت جنگ ‌با عنوان قشون متحدالشکل ایجاد شد، بیشتر نیرویی برای تقویت حکومت مرکزی و مقابله با نیروهای مرکزگریز و آشوبگران داخلی بود. این ارتش موفق شد بسیاری از گردنکشان را هم سرکوب و امنیت را بر مسیر تجاری ایران در شمال، جنوب، شرق و غرب حاکم کند. بخش مهمی از این ارتش نیز به نیروهای وظیفه متکی بود که دوره دوساله خدمت نظام وظیفه‌شان به آموزش و خوگرفتن با شرایط جدید بود. نیروی هوایی و دریایی ایران نیز دو نیروی جدیدالولاده بودند که تجهیزات‌شان در مسیر نوسازی بود که با حمله متفقین و اشغال ایران ناکام و ناتمام ماند.

درست است که فرماندهان ارتش در گزارش‌های‌شان از قدرت و سطوت ارتش شاهنشاهی می‌گفتند، اما گمان ندارم خودشان بر این باور بودند که می‌توانند بر دو ارتش قدرتمند بریتانیا و شوروی و بعدها ایالات متحده آمریکا پیروز شوند یا مقاومت درخوری کنند. آن‌چه در تحقیر این ارتش نادیده گرفته می‌شود، تصمیم رضاشاه مبنی بر ترک مخاصمه یا مقاومت برای حفظ زیرساخت‌هایی بود که در دوره سلطنت او ایجاد شده بود. 

رضاشاه پیش از این، در ماجرای قرارداد ۱۹۳۳ یا همان تجدیدنظر دارسی وقتی کار به مرحله تهدید و تقابل رسیده بود، در گفت‌وگو با سر جان کدمن از نگرانی خود در نیمه‌کاره‌ماندن پروژه توسعه ایران و نابودی تلاش‌ها در این باره گفته بود. بدیهی است این نگرانی همچنان وجود داشت. در بحبوحه همین جنگ که هنوز شعله‌هایش به ایران نرسیده بود، خرید کارخانه ذوب‌آهن و تجهیزات رادیو انجام شد که کشتی حامل کارخانه ذوب‌آهن توسط بریتانیایی‌ها توقیف شد و آرزوی این صنعت تا دو دهه به تأخیر افتاد؛ بنابراین در تسلیم ایران در مقابل دو ابرقدرت آن روزگار بایستی واقع‌بینانه سخن گفت و از سخنان شعاری پرهیز داشت.

آن‌چه اما قابل انتقاد است، ساختار قدرت سیاسی و اتخاذ سیاست‌هایی در نیمه دوم سلطنت رضاشاه است که به شکاف عمیق دولت و ملت دامن زد. حذف سیاستمدارانی مانند عبدالحسین تیمورتاش، محمدعلی فروغی، علی‌اکبر داور، نصرت‌الدوله فیروز و... سلطنت پهلوی را رجال کارآمد محروم ساخت. این رجال که در رسیدن رضاشاه به سلطنت نقش اساسی داشتند، در گردونه حذف قربانی شدند. این افراد در سیاست خارجی اگر با هم اختلاف داشتند، مطرح می‌کردند. 

همچنین بیشتر این رجال کارکشته به انجام تدریجی و غیراجباری سیاست‌های فرهنگی و اجتماعی اعتقاد داشتند. آنان به‌درستی دریافته بودند اجرای اجباری و از بالا به پایین بعضی از سیاست‌ها مانند «کشف حجاب» می‌تواند به شکاف دولت و ملت بینجامد.

 حضور چنین سیاستمدارانی در ساختار قدرت می‌توانست به کنترل و مدیریت بحران کمک کند. لااقل آن‌چه بعد از اشغال ایران رخ داد، به صورت دیگری رخ می‌داد. ایران درواقع با سیاست بی‌طرفی در حالت صبر و انتظار و انفعال قرار گرفت.

 اگر در تهران سیاستمدارانی مانند فروغی و تیمورتاش بر سر کار بودند، لااقل به فهمی از سیر حوادث رسیده و تصمیم درستی اتخاذ می‌کردند. گزارش‌هایی که از سفارتخانه‌ها و نمایندگی‌های ایران در نقاط مختلف جهان می‌رسید، تصویری دقیق از اوضاع می‌داد، اما در وزارت امور خارجه فردی مانند مظفر اعلم وزیر بود که در حاشیه این گزارش‌ها کلمات «ضبط شود» یا «بایگانی» می‌نوشت. 

فقدان افراد متخصص و کارآمد در دستگاه دیپلماسی موجب شد که رضاشاه هم از فاجعه بی‌اطلاع بماند. به همین نسبت، جامعه از اوضاع دنیا بی‌خبر بود. 

رادیو و مطبوعات در سانسور خبری بودند و اخبار جنگ با صلاحدید دربار منتشر می‌شدند. مردم زمانی از موقعیت ایران در جنگ و تهدیدش توسط متفقین آگاه شدند که ایران اشغال شده بود. البته همان‌طوری که گفته شد، اجرای بعضی از سیاست‌ها حالت قهر و شکاف را بر مردم با سلطنت پهلوی حاکم کرده بود.

علت‌های اصلی اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ چه بود؟ آیا نگرانی متفقین از حضور اتباع و کارشناسان آلمانی در ایران، به‌ویژه در شرایط جنگ جهانی دوم، دلیل واقعی و تعیین‌کننده حمله بود یا بیشتر بهانه‌ای برای تأمین مسیر تدارکاتی و ارتباطی با شوروی و حفظ منافع نفتی و راهبردی بریتانیا محسوب می‌شد؟ به بیان دیگر، اگر آلمانی‌ها در ایران حضور نداشتند، آیا باز هم احتمال اشغال ایران وجود داشت؟

حضور اتباع آلمان در ایران بهانه‌ای برای اشغال بود. جالب این‌که در زمان ماه عسل هیتلر و استالین، تبلیغات رادیو برلین به گویندگی بهرام شاهرخ، پسر ارباب کیخسرو شاهرخ، علیه رضاشاه بود و این رادیو اخبار مربوط به تهدید ایران توسط شوروی را ساخته و پرداخته بریتانیا می‌دانست. حال آن‌که رضاشاه نگران بود ایران مانند لهستان طعمه‌ای برای توافق میان هیتلر و استالین شود. 

بعدها با پایان ‌یافتن این اتحاد، نقش آلمان به بریتانیا واگذار شد. نکته آن‌که بهانه حضور اتباع آلمان از همان ابتدا مورد حساسیت رضاشاه بود و دفتر مخصوص شاهنشاهی به نیابت از رضاشاه به وزارتخانه‌های ذی‌ربط دستور داد: «باید دقت شود که این اشخاص [مستخدمین آلمانی] وارد جمعیت حزبی حکومت آلمان نباشند..» این احتیاط و حساسیت درباره یهودیان آلمان هم وجود داشت. حساسیت به حضور آلمان‌ها ابتدا از سوی روس‌ها و پیش از اتحاد هیتلر و استالین وجود داشت. بعدها با اتحاد این دو، بریتانیایی‌ها جایگزین روس‌ها شدند.

دست تاریخی در ایران

 با به هم خوردن اتحاد هیتلر و استالین، شوروی و بریتانیا در این موضوع متفق شدند. گزارش سفارت بریتانیا از تعداد اتباع آلمان مبهم و اغراق‌آمیز بود. 

مطابق گزارش‌های مستند تعداد آن‌ها در حدود ۶۹۰ تن در مقابل ۲۵۹۰ تبعه بریتانیا بود. با این همه، رضاشاه با اخراج اتباع آلمان از مناطق نفتی و نقاط مرزی شوروی سعی کرد نظر این دو کشوررا تأمین کند.

 رضاشاه حتی در زمان اتحاد آلمان و شوروی به جهت بیمی که از حمله شوروی داشت، در پی امضای پیمان دفاعی با بریتانیا بود که توصیه وزیر امور هند، لئو امری، به وزیر امور خارجه، لرد هالیفاکس، این بود که بهتر است بر سر ایران با روس‌ها به توافق برسیم.

 پیشنهاد او الگوی قرارداد ۱۹۰۷ در زمان تزارها بود. هرچند هالیفاکس این توصیه را نپذیرفت، اما به سمت پیمان دفاعی با ایران هم نرفت. سیر حوادث هم سخن لئو امری را به کرسی نشاند. بنابراین حضور اتباع آلمان بهانه‌ای بیش نبود.

محمدعلی فروغی در روزهای پس از حمله متفقین و در روند انتقال قدرت از رضاشاه به محمدرضاشاه چه نقشی ایفا کرد؟ آیا او صرفاً در شرایطی بحرانی کوشید از فروپاشی سلطنت و تجزیه یا بی‌ثباتی بیشتر کشور جلوگیری کند، یا در هماهنگی با بریتانیا در کنار گذاشتن رضاشاه و روی کار آمدن ولیعهد نقش فعالی داشت؟ همچنین، تا چه اندازه می‌توان گفت محمدرضاشاه را انگلیسی‌ها بر تخت نشاندند و سهم تصمیم و مصلحت سیاسی ایرانیان در این انتقال قدرت چه بود؟

مراجعه به محمدعلی فروغی اگرچه دیرهنگام اما تصمیمی درست بود. فروغی همان‌گونه که به برادرش، میرزاابوالحسن‌خان، گفته بود، پذیرش نخست‌وزیری در آن زمان پاسخ به محبت و احترام ملت ایران در طول سالیان بود. 

او با گرفتن آزادی عمل در انتخاب وزرا و اعلام ترک مخاصمه از خون‌ریزی بیشتر و فروپاشی ساختار اداری و سیاسی جلوگیری کرد. اگر بعضی نابسامانی‌ها به وجود آمد، حاصل سیاست‌های پیشین و از نتایج اشغال بود. فروغی نقش مهمی در حفظ تمامیت ارضی ایران ایفا کرد.

 تلاش او برای جانشینی ولیعهد رضاشاه نیز در جهت حفظ ایران بود تا با حفظ ساختار سیاسی، تمامیت ارضی نیز حفظ شود. او در استعفانامه رضاشاه از زبان رضاشاه دلیل اقدامات خود را نوشته و گویی پاسخ آیندگان را داده است: «عموم ملت از کشوری و لشکری ولیعهد و جانشین قانونی مرا باید به سلطنت بشناسند و آن‌چه از پیروی مصالح کشور نسبت به من می‌کردند، نسبت به ایشان منظور دارند.» مصالح کشور کلید فهم اقدام فروغی در شهریور بیست و حتی سلطنت رضاشاه است.

انتخاب ولیعهد جوان رضاشاه می‌توانست علاوه بر حفظ ساختار سیاسی و نظام اداری، از تلاش شوروی برای تجزیه ایران و اعلام جمهوری بکاهد.

 فروغی بعدها با امضای پیمان اتحاد سه‌جانبه تضمینی برای تخلیه ایران در فردای پس از پایان جنگ نیز به دست آورد. او با افزودن ایالات متحده آمریکا به این پیمان، این تضمین را محکم‌تر کرد. اهمیت پیمان اتحاد سه‌جانبه از آن‌جا مشخص می‌شود که با شکایت ایران از شوروی در شورای امنیت سازمان ملل متحد به خاطر عدم تخلیه کشور همواره به این پیمان استناد می‌کرد.

بریتانیا در به سلطنت رساندن محمدرضا شاه سعی کرد همان نقش و جایگاهی را در ایران داشته باشد که پس از پایان جنگ جهانی اول داشت. در این باره نمی‌توان از گزینه‌های احتمالی بهتر سخن گفت که در حد احتمالی ضعیف است و سلطنت محمدرضا شاه در آن زمان گزینه بهتری از حمیدمیرزای قاجار، پسر محمدحسن‌میرزای ولیعهد احمدشاه، بود.

مهم‌ترین درس‌های سیاسی، نظامی و دیپلماتیک اشغال ایران در شهریور ۱۳۲۰ این است که نظام سیاسی نباید خود را از رجال و کارگزاران کارآمد محروم کند. چنین رجالی می‌توانند بحران را مدیریت کرده و از بدترشدن اوضاع جلوگیری کنند.

 شکاف دولت و ملت نیز آسیبی است که هر نظام سیاسی را ضعیف می‌سازد. اقتدار ملی با کارگزاران کارآمد و انسجام ملی به دست می‌آید.

 جنگ جهانی دوم و امتناع شوروی از تخلیه ایران نیز نشان داد دیپلماسی در همه حال بهترین گزینه و انتخاب است. احمد قوام پس از توفیق در دیپلماسی بود که توانست ارتش را برای نجات آذربایجان گسیل دارد.

قردادمهم هیتلر و استالین در ایران

 

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1242226
  • بیانیه مشترک ایران و عمان درباره تردد ایمن دریایی در تنگه هرمز