فیلم / افسانه نوروزی رفت ! ولی یک زن زندگی مصطفی جهانگیری را دگرگون کرد

اما در بخش دوازدهم این گفت و گو، روایت وارد فصل تازه ای می شود؛ فصلی که دیگر از دادگاه و زندان فاصله می گیرد و به نبردی سخت تر می رسد؛ نبرد برای زنده ماندن، بزرگ کردن چهار فرزند و شروع دوباره زندگی از نقطه صفر.

در این بخش، مسعود ابراهیمی، مدیرعامل خبرگزاری رکنا و دبیر اسبق گروه حوادث روزنامه ایران که سال ها این پرونده را از نزدیک دنبال کرده است، از جهانگیری درباره روزهای پس از فروپاشی زندگی مشترکش می پرسد؛ روزهایی که او بارها از خدا گلایه کرد، اما به گفته خودش، هر بار درست در لحظه ای که تصور می کرد همه راه ها بسته شده، دستی از غیب به کمکش آمده است.

جهانگیری در این قسمت، با روایت هایی شنیدنی از برخورد با انسان هایی که بی هیچ چشمداشتی مسیر زندگی اش را تغییر دادند، از باور عمیقش به تقدیر الهی سخن می گوید؛ اینکه چگونه پس از هر شکست، اتفاقی غیرمنتظره رخ می داد و او این رخدادها را پاسخ خدا به صبر و استقامتش می داند. روایتی که این بار، بیش از آنکه درباره یک پرونده جنایی باشد، درباره امید، ایمان و دوباره برخاستن از دل ویرانی است.

مسعود ابراهیمی: در پایان بخش قبل گفتید یک جمله از یک خانم، مسیر زندگی تان را تغییر داد. انگار از آنجا فصل تازه ای در زندگی شما آغاز شد.

مصطفی جهانگیری: دقیقاً همین طور است. من همیشه اعتقاد دارم خدا هیچ وقت بنده اش را رها نمی کند، حتی اگر آدم خودش فکر کند همه درها به رویش بسته شده است.

آن روزها تازه افسانه از من جدا شده بود. از نظر روحی کاملاً به هم ریخته بودم. تقریباً دو ماه بود که مدام با خدا حرف می زدم؛ حتی گاهی با او گله می کردم.

می گفتم: «خدایا من چه کار کردم که این همه سختی باید بکشم؟ اگر قرار است مجازاتم کنی، هر کاری می خواهی بکن، اما دیگر توان ندارم.»

با همین حال و هوا در حوالی فلکه چهارم نیروی هوایی از داخل کوچه ها رد می شدم که احساس می کنم خدا اولین فرشته اش را سر راه من قرار داد.

مسعود ابراهیمی: چه اتفاقی افتاد؟

مصطفی جهانگیری: خانمی کنار خانه اش ایستاده بود. تا مرا دید گفت: «آقا، کارگر هستی؟»

گفتم: «نه، ولی اگر کاری باشد انجام می دهم.»

آن لحظه اصلاً برایم مهم نبود چه کاری باشد. فقط می خواستم لقمه نانی حلال برای بچه هایم به دست بیاورم.

شروع کردم به جابه جا کردن اسباب خانه.

وقتی کار تمام شد، دستمزدم را داد، اما بعد پرسید: «شغلت چیست؟»

گفتم: «جواهرسازم، ولی زندگی ام زیر و رو شده است.»

به نظرم همان جا خدا دل آن خانم را نرم کرد. 
مسعود ابراهیمی: بعد چه شد؟

مصطفی جهانگیری: گفت برو یک وانت بگیر.

فکر می کردم می خواهد وسایل را جای دیگری ببرد، اما وقتی وانت آمد، گفت همه وسایل خانه را بار بزن.

یخچال، لباسشویی، جاروبرقی، فرش، وسایل آشپزخانه... هرچه بود داخل وانت گذاشتیم.

بعد گفت: «همه را ببر خانه ات. اگر لازم داشتی استفاده کن، اگر هم لازم نداشتی بفروش و خرج زندگی ات کن.»

من همان جا با خودم گفتم: «خدایا، یعنی این پاسخ همان حرف هایی است که این دو ماه با تو می زدم؟»

بعد هم ۲۰۰ هزار تومان به من داد؛ آن روزها این مبلغ برای من سرمایه بزرگی بود.
مسعود ابراهیمی: کمک های او ادامه پیدا کرد؟

مصطفی جهانگیری: بله.

فردای آن روز گفت می خواهد برای خانه اش لوستر بخرد. با هم رفتیم لاله زار، لوستر خرید و من هم نصبش کردم.

بعد از ناهار از من پرسید: «مغازه داری؟»

گفتم: «نه. پول پیش و اجاره مغازه را ندارم.»

گفت: «بیا برویم بازار.»

مرا به بازار برد، پول پیش مغازه را پرداخت کرد و گفت: «از امروز اینجا کار کن.»

بعد پرسید: «ابزار کارت را داری؟»

گفتم: «هیچ چیز ندارم.»

همان روز همه ابزار جواهرسازی را برایم خرید.

من هر لحظه احساس می کردم خدا دارد یکی یکی آدم هایی را سر راه من قرار می دهد تا دوباره بلند شوم.
مسعود ابراهیمی: حتماً خواستید پولش را برگردانید.

مصطفی جهانگیری: بله.

گفتم شماره حسابتان را بدهید تا هرچه کار کردم، پولتان را برگردانم.

لبخندی زد و گفت: «فعلاً فقط کارت را انجام بده. خدا بزرگ است.»

این جمله اش را هیچ وقت فراموش نمی کنم. 
مسعود ابراهیمی: اما ظاهراً این موضوع باعث سوءتفاهم هم شد.

مصطفی جهانگیری: بله، متأسفانه.

افسانه نسبت به این موضوع حساس شده بود و شاید فکر می کرد بین من و آن خانم رابطه ای وجود دارد.

در حالی که خدا شاهد است آن خانم فقط نیت خیر داشت.

من همیشه دعاگویش هستم. اگر آن روز خدا او را سر راه من قرار نمی داد، شاید من هیچ وقت دوباره روی پای خودم نمی ایستادم.
مسعود ابراهیمی: بعد از راه اندازی مغازه، اوضاع بهتر شد؟

مصطفی جهانگیری: کم کم.

روزها کار می کردم و شب ها بچه هایم داخل همان مغازه می خوابیدند.

خودم تا صبح پشت میز می نشستم و کار می کردم.

یک شب به خدا گفتم: «خدایا، این بچه ها تا کی باید کف مغازه بخوابند؟ اگر قرار است کمکم کنی، حالا وقتش است.»

چند روز بعد، مردی وارد مغازه شد.

گفت: «چه کار می سازی؟»

گفتم: «هر مدل گردنبند و زیورآلات نقره که بخواهید.»

گفت: «صد عدد برای من بساز.»

پرسیدم: «قیمت؟»

گفت: «یک میلیون و پانصد هزار تومان.»

باورم نمی شد.

همان لحظه یک میلیون تومان بیعانه روی میز گذاشت، سنگ ها را هم تحویلم داد و گفت: «دو ماه دیگر برای تحویل کار می آیم.»

من همان لحظه با خودم گفتم: «خدایا، باز هم خودت یکی دیگر را سر راه من فرستادی.»
مسعود ابراهیمی: اولین کاری که با آن پول کردید چه بود؟

مصطفی جهانگیری: اولین کاری که کردم، این بود که برای بچه هایم سرپناه تهیه کردم.

همان روز رفتم حوالی نفرآباد شهرری و یک اتاق کوچک اجاره کردم.

بعد از سمساری چند وسیله ضروری مثل فرش، یخچال و اجاق گاز خریدم.

وقتی خانه آماده شد، بچه ها را آوردم و گفتم: «از امشب دیگر لازم نیست داخل مغازه بخوابید. خدا برایمان خانه ای هرچند کوچک، اما آبرومند فراهم کرده است.»

بعد سفارش آن مشتری را آماده کردم.

دو ماه بعد برگشت، کار را تحویل گرفت، بقیه پول را پرداخت کرد و رفت.

آن روز بیش از هر زمان دیگری به این باور رسیدم که اگر انسان ناامید نشود، خداوند در سخت ترین لحظه ها، آدم هایی را سر راهش قرار می دهد که شاید هیچ وقت تصورش را هم نکند. من این را نه یک بار، بلکه بارها در زندگی ام تجربه کرده ام.

قسمت دوزادهم این گفتگو فردا ساعت 21 و 30 شب منتشر خواهد شد.

قسمت اول گفت و گو  را اینجا کلیک کنید/  فرار از کیش با دستان خونین افسانه نوروزی 

قسمت دوم گفت و گو  را اینجا کلیک کنید/  بازداشت افسانه نوروزی و شوهرش مصطفی در تهران

قسمت سوم گفت و گو  را اینجا کلیک کنید/  اعتراف افسانه نوروزی به قتل در دفاع از ناموس

قسمت چهارم گفت و گو را اینجا کلیک کنید / در زندان بندرعباس چه بر سر شوهر افسانه نوروزی آمد؟!

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1229587

اخبار تاپ حوادث