مردی که زندگی مصطفی جهانگیری را تغییر داد! / اولین ملاقات افسانه نوروزی با فرزندان در زندان

در هفتمین بخش از این گفت و گوی اختصاصی، مصطفی جهانگیری از روزی می گوید که پس از سال ها از زندان آزاد شد اما حاضر نشد بدون دیدن همسرش زندان را ترک کند؛ از زنی که در زندان برای آزادی او بارها اعتراض کرد و حتی برای نجات همسرش دست به اقدامات پرخطر زد، از انسان نیکوکاری که تنها به خاطر یک رفتار انسانی، سال ها حامی خانواده اش شد و هزینه رفت و آمد، ملاقات و حتی زندگی آنها را تامین کرد و از تصمیمی که شاید کمتر کسی در آن شرایط می گرفت؛ اینکه بخش بزرگی از همان کمک های مالی را نه برای ساختن دوباره زندگی خود، بلکه برای خرید میوه، مواد غذایی و دارو برای زندانیانی خرج کرد که روزی هم بند او بودند. روایتی که نشان می دهد حتی در دل یکی از تلخ ترین پرونده های جنایی ایران نیز، هنوز انسانیت، قدردانی و امید می تواند زنده بماند.

رکنا: بعد از تمام سال هایی که در زندان گذراندید، اگر بخواهید از آن دوران یک درس برای زندگی بگویید، چه خواهد بود؟

مصطفی جهانگیری: به نظر من اگر کسی ناخواسته وارد زندان شد، باید سعی کند از همان شرایط سخت هم برای زندگی آینده اش درس بگیرد. زندان فقط رنج نیست؛ اگر درست نگاه کنی، تجربه هایی به آدم می دهد که شاید هیچ جای دیگری به دست نیاورد.

رکنا: روزی که آزاد شدید، مستقیم از زندان خارج شدید؟

مصطفی جهانگیری: نه. وقتی گفتند می توانی بروی، گفتم تا همسرم را نبینم از زندان خارج نمی شوم.

برایم مهم بود قبل از رفتن او را ببینم.

وقتی آمد، هم خوشحال بود که من آزاد می شوم و هم ناراحت؛ چون خودش قرار بود همچنان در زندان بماند و بعد از رفتن من، تنهاتر می شد.

رکنا: در تمام آن سال ها، افسانه هم برای آزادی شما تلاش می کرد؟

مصطفی جهانگیری: خیلی زیاد.

وقتی شنید حالم به خاطر اعتصاب غذا وخیم شده، در زندان آرام و قرار نداشت. همان ماجرای اعتراض و گروگان گیری هم به خاطر همین بود.

همیشه به مسئولان می گفت: «اگر جهانگیری بی گناه است، چرا نگهش داشته اید؟ اگر هم گناهی کرده، تکلیفش را روشن کنید. بچه های ما بیرون تنها هستند و حداقل باید یکی از ما کنار آنها باشد.»

شاید امروز دیگر کنار هم زندگی نکنیم، اما انصاف نیست این را نگویم که تا زمانی که هر دو در زندان بودیم، همیشه هوای هم را داشتیم و نگران یکدیگر بودیم.

رکنا: بعد از آزادی، اولین دیدارتان با فرزندانتان چگونه بود؟

مصطفی جهانگیری: اولین کاری که کردم این بود که بچه هایم را دیدم. بعد از سال ها دوری، لحظه بسیار سخت و در عین حال شیرینی بود.

رکنا: در آن سال ها کسی هم بود که بدون هیچ چشمداشتی به شما کمک کند؟

مصطفی جهانگیری: بله، هیچ وقت لطف آن آدم را فراموش نمی کنم.

یک شب در بازداشتگاه کیش از خواب بیدار شدم و دیدم مردی کنار در نشسته است. تازه بازداشت شده بود و هیچ جایی برای استراحت نداشت.

جایش را عوض کردم، برایش جا باز کردم و گفتم امشب اینجا بخواب.

به او گفتم: «تو فردا می روی، اما ما معلوم نیست چند سال اینجا بمانیم. حداقل امشب راحت استراحت کن.»

صبح که می خواست برود، گفت هر کاری از دستم بربیاید برایت انجام می دهم.

من هم گفتم برو دنبال زندگی ات، معلوم نیست ما تا چه زمانی اینجا باشیم.

رکنا: بعد از آن هم ارتباطتان ادامه پیدا کرد؟

مصطفی جهانگیری: بله. دو روز بعد، آدرس خانواده ام را پیدا کرد.

برای همسر و خانواده ام بلیت هواپیما تهیه کرد، هزینه رفت و برگشت و حتی هتل را هم پرداخت کرد تا بتوانند برای ملاقات بیایند.

آن روزها کمک بزرگی برای ما بود. 

رکنا: بعد از آزادی هم با او در ارتباط بودید؟

مصطفی جهانگیری: چند سال بعد یادش افتادم و با او تماس گرفتم.

از من خواست به دیدنش بروم.

وقتی رفتم، آن قدر مواد غذایی، گوشت، مرغ، میوه و وسایل مختلف آماده کرده بود که باورم نمی شد.

بعد گفت: «بلند شو، با هم جایی برویم.»

رکنا: کجا رفتید؟

مصطفی جهانگیری: مرا به یکی از شعب بانک ملی در چهارراه انقلاب برد.

رو به رئیس شعبه گفت: «از امروز، هر هفته ۵۰۰ هزار تومان بدون هیچ تشریفاتی به ایشان پرداخت کنید تا زمانی که خودم بگویم.»

از آن به بعد، هر هفته این مبلغ را دریافت می کردم.

رکنا: این پول را صرف زندگی خودتان می کردید؟

مصطفی جهانگیری: نه، بخش زیادی از آن را برای زندانی ها خرج می کردم.

هر هفته با همان پول بلیت هواپیما می گرفتم و به بندرعباس می رفتم.

برای زندانی ها، مخصوصاً زندانیان زن، میوه، شیرینی و مواد غذایی می خریدم و جلوی زندان تحویل می دادم تا بین آنها تقسیم شود.

چون خودم سال ها زندان بودم، می دانستم زندانی ها از ساده ترین چیزها محروم هستند؛ گاهی آرزو می کردیم فقط یک وعده غذای بهتر یا چند میوه تازه داشته باشیم.

رکنا: با آن پول می توانستید بخشی از مشکلات زندگی خودتان را هم حل کنید.

مصطفی جهانگیری: بله، شاید اگر همه آن پول را برای خودم خرج می کردم، می توانستم خانه بخرم یا زندگی ام را دوباره بسازم.

اما همیشه با خودم می گفتم وقتی یک انسان بدون هیچ چشمداشتی دست مرا گرفته، من هم وظیفه دارم دست کسانی را بگیرم که هنوز پشت میله های زندان هستند. 

شاید کمک های من بزرگ نبود، اما حداقل باعث می شد زندانی ها بدانند کسی بیرون از زندان به یادشان هست. به نظر من، همین حس امید، گاهی از هر کمک مالی باارزش تر است.

قسمت هشتم این گفتگو فردا ساعت 21 و 30 شب منتشر خواهد شد.

قسمت اول گفت و گو  را اینجا کلیک کنید/  فرار از کیش با دستان خونین افسانه نوروزی 

قسمت دوم گفت و گو  را اینجا کلیک کنید/  بازداشت افسانه نوروزی و شوهرش مصطفی در تهران

قسمت سوم گفت و گو  را اینجا کلیک کنید/  اعتراف افسانه نوروزی به قتل در دفاع از ناموس

قسمت چهارم گفت و گو را اینجا کلیک کنید / در زندان بندرعباس چه بر سر شوهر افسانه نوروزی آمد؟!

قسمت پنجم گفت و گو را اینجا کلیک کنید /  اعتصاب غذای ۱۲ روزه با لب های دوخته !
قسمت ششم گفت و گو را اینجا کلیک کنید / گروگانگیری افسانه نوروزی در زندان به خاطر اعتصاب غذای شوهرش

پایان خبر / رکنا / کدخبر 1229467

اخبار تاپ حوادث