خبر ویژه :

پرونده کدخبر: 86980 ارسال پرینت 2373

رکنا: سرشاراز حس شادابی و جوانی بودم . دختری که پس از پایان تحصیلات می بایست به فکر تشکیل خانواده می بود، شاید هم هنوز در رویا های کودکانه غوطه ور بوده و آن گونه که می بایست، باورم نمی شد که دیگر زمان سپری شده وباید تصمیّم خودنمایی کرده و من را محکی جدی می زد.

به دلیل اینکه در خانوادهای مذهبی بزرگ شده بودم وبستگانم،همگی همه دارای گرایشات هدفمند مذهبی بودند. کارم برای ازدواج بسیارسخت شده بود،زیرا می دانستم که دریک روند طبیعی زندگی و در بستر سنتهای اسلامی ازداوج نمایم.به همین دلیل راه گریزی از ازدواجی براساس معیارهای اسلامی نداشتم .
هرروز کارمان پذیرایی و هم کلام شدن با خانواده خواستگاران شده بود، مادر با آهی سر شار از رضایت می گفت: مریم جان خواستگارها پاشنه دررو از پا درآوردند! مادر امروزو فردانکن! سرانجام دیر یا زود باید تصمیم خوت رو بگیری! ازدواج سنت پیامبر است، مادر جان سعی کن زودتر زندگی مشترک خود روآغاز کنی. به من وپدرت یه نگاهی کن، هر دو خیلی بچه تر از تو بودیم که به ناگاه دیدیم درورطه زندگی قدم گذاشته و باید بار سنگین زندگی رو به همراه یکدیگر به دوش بکشیم.
یکی از خواستگارام ساسان نام داشت. پسری بیست و سه ساله، با ظاهری متین و مودب که دریک خانواده کاملاً مذهبی بزرگ شده ودر آن رشد کرده بود.
پس از چند جلسه صحبت کردن با ساسان، در مسیر دو راهی مانده بودم، گرچه مایل بودم هرچه زودتر طعم شیرین زندگی مشترک رو حس کنم، امّا دلهره عجیبی سرتای وجودم رو گرفته بود، چون باید قدم در راه پر و فراز و نشیبی به نام زندگی می گذاشتم وهمین بر حساسیت ماجرا می افزود.
بعد از سپری شدن مراحل آشنایی و رسم و رسوم اولیّه، سرانجام بر سر سفره عقد نشستم. برای بار سوم عاقد گفت: آیا عروس خانوم راضیند؟! درحالی که دیگرهم از گل چیدن برگشته و هم گلاب را آورده بودم، با نگاهی پر از حس خجالت فرزندانه با صدایی لرزان گفتم: با اجازه بزرگترها و پدر ومادرم، بله!
در آغاز راه همه چیز بروفق مراد و پنداری که حس خوشبختی در ازدواج ما اردو زده و راه را برهر شکستی بسته بود.روزها یکی پس از دیگری درحال سپری شدن بودند تا این که پس از گذشت چند ماهی از زندگی مشترک، متوجّه شدم که ساسان دوستان خوبی ندارد، باره ازاو خواستم با آنها قطع رابطه کند، امّا چه سود که ساسان را هیچگاه گوش شنوانبود!
ساسان پیوسته به من می گفت: ببین! من از کودکی با دوستانم در ارتباط بوده ام و داستان دوستی من با آنها، یک شبه تشکیل نشده است که یک روزه هم بخواهد به پایان برسد. بهتر است کاری به کار من نداشته باشی وهمیشه ایّام پات رو از حریمت هیچگاه بیشتر ازآنچه که هست، درز نکنی!
با سپری شدن زمان، ابرهای تیره هر روز برزندگی ما بیشتر از گذشته، سایه افکنده و چیزهای جدیدی را یکی پس از دیگری برایم آشکار می کرد، دیدن فیلم های مستهجن و غیر اخلاقی، دوستی های اینترنتی با زنان و دختران مختلف، رعایت نکردن شونات اسلامی و بسیاری از موارد دیگر، بستری مناسب را برای اختلافات پی درپی من با ساسان فراهم کرده و من را در برزخی سخت فرو برده بود .
روزی در نزد مادرم، صبرم لب ریز شده و به ناگاه بغضم ترکید و به سختی شروع به گریستن کردم تا این که ناگهان مادر مهربانم با نگاهی سراسر از تعجّب ولحنی حزین، گفت: چی شده دخترگلم؟
با شنیدن پرسش مهربانه و دلنشین مادر، اندکی آرام گرفته و سر حرف را با او باز کرده و تمامی ماجرا رابرای مادرم بازگو کردم. مادرم بنده خدا، شوکه شده بود. گرچه تلخ بود ولی حقیقت را نمی شد نادیده گرفت، به همین دلیل مادرم پس از شنیدن سخنان من و سنجیدن همه جوانب، پدر را نیز از ماجرای تلخ زندگیم با خبر کرد.
این حرفها مزخرفه ساسان پسری مذهبی این وصله ها به او نمی چسبه. زندگی بازیچه نیست. آخرین بارت باشه حرف از جدای وطلاق می زنی، اینها همگی حرفهای تحکّم آمیز پدرم بود. چاره ای جز تسلیم نداشته و سعی کردم رابطه ام را با ساسان بهتر کنم تا شاید از این طریق، او رفتارهای زشت گونه خود را کنارگذاشته و بار دیگر رنگ و بویی عاشقانه به زندگیمان ببخشد.
امّا چه سود که سعی من فایده ای نداشت. ساسان پیوسته، تا پاسی از شب در بیرون از خانه بود و هیچگاه تماسهای تلفنی و حضوری مشکوک ونامشروع او را پایانی نبود و هربار که لب به اعتراض می گشودم،پاسخی جز فحش و ناسزا و گاهی هم ضرب و شتم نصیبم نمی شد.
خانواده ساسان نیز از متن زندگی ما بی خبر نبودند، امّا آنها بر خلاف انتظار، همیشه ایّام حق را به پسر خود داده وکارهای ناشایست او را در باورهای ناشایست ساخته ذهن پوچالی خود، گنجانده و همواره سعی داشتند که همواره ازآب گل آلود ماهی صید کرده و برای فرار از حقایق زندگی، در رویاهای جاهلانه خود غوطه ور بشوند.
پس از مّدتی سعی کردم تا به شیوه های مختلف به مانند نصب سیستم صوتی در خانه و کنترل رایانه و پیامهای گوشی همراه و برخی مواقع تعقیب ساسان و فیلمبرداری از رفتار های هوس آلود او، به مدارک عینی تری از رفتارغیر اخلاقی او دست یابم. با تلاش های فراوان توانستم مانند یک جاسوس برعلیه او مدارک مستند تهیه کنم.
مدارکی که ناباورانه نشان می داد که ساسان با چند زن را در غیبت من به خانه می آورد و متاسفانه رابطه غیر شرعی برقرار کرده و علاوه برآن، اسیر مصرف انواع قرص های روان گردان نیز شده است.
پدر ومادر ساسان دیگر راه فراری برای دفاع ازفرزند ناخلفشان نداشت وتصمیم نهایی را درباره ادامه دادن یا ندان زندگی با او را به خودم ، واگذار کردند.
با شکایت من در دادگاه حاضر شد و در حضور قاضی قول داد که دیگر به من خیانت نکرده و به زندگیمان را در مسیر طبیعی خود ادامه دهد. ناخواسته چون نمی خواستم به زودی سایه طلاق بر سرم سنگینی کند و عنوان زن مطلقه را یدک بکشم، بر خلاف میل باطنی پذیرفتم که فرصتی دوباره به ساسان بدهم، به همین دلیل به ناچار بازهم با سلام و صلوات بار دیگر همه چیز را در بستر زندگی مشترک خود، با نگاهی مثبت و جدید آغاز کردم.
امّاچه سود که تراژدی زندگی من راپایانی نبود و دیری نگذشت که باز روز از نو و روزی از نو و داستان باز هم بدون هیچگونه تغییر اساسی، همچون گذشته ادامه یافت تا جایی که کارم به مطب و انواع روان پزشک کشیده و دچار افسردگی شدید شدم.
باید هرچه زودتر خواسته یا ناخواسته به سکانس آخرزندگی نافرجام خود می رسیدم، این بار دیگر هلهله ای از شادی نبود و تنها می شد که قامت شکسته پدر و اشک چشمان مادر را به نظاره نشسته و برگ ریزان پاییز را در دل آنها شکسته یافت.
آری، صیغه طلاق جاری شد ومن و ساسان، ناباورانه هریک به دوراز آرزوهای رنگارنگ و رویاهای شیرین، به انتهای جاده پر تلاطم زندگیرسیده و درحسرتهای ابدی خود، غوطه ور شدیم.
نظر کارشناس روانشناسی، مشاوره ومددکار اجتماعی:
بسیاری از افراد به واسطه ارتباطات کوتاه‌مدت یا بلندمدت دوران آشنایی ممکن است احساس کنند آنچنان که باید و شاید یکدیگر را شناخته وازروحیات وخلقیات هم مطلع شده‌اند و می‌توانند جواب مثبت خود را به خانواده‌ها اعلام کنند، اما براستی شناخت آنها کافی نیست.
ازدواج با یک فرد، ازدواج با کل وجود او و همه ابعاد زندگی اوست. حال، شناخت‌های چند جلسه خواستگاری یا شناخت‌های کافی‌شاپی، رستورانی و... فقط شناخت‌های کلیشه‌ای غیرجدّی هستند که محدود به چند بعد شخصیت فرد می‌شود و دیگر ابعاد اصلی شخصیت وی را پنهان نگه می‌دارد و حقیقت وجود او را افشا نمی‌کند. پس هرگز برای یک ازدواج خوب و موفق، نمی‌توان به شناخت ازشخصیت سطحی که عموما تفاوت بسیاری با شخصیت حقیقی دارد، بسنده کرد؛ این نوع آشنایی، پاسخگوی شناخت درست و کامل نیست.
شناخت همسر آینده به اندازه شناخت خود اهمیت دارد؛ اگر شناخت درست و کاملی از فرد مورد نظرتان ندارید، هرگز برای ازدواج عجله نکنید! فراموش نکنید ازدواج پیوندی مهم است که به شناختی عمیق و دوطرفه افراد از یکدیگر نیازمند است. برای شناخت بیشتر لازم است از افراد با تجربه فامیل کمک بگیرید تا آنان به مدد تجربه و آگاهی‌شان بتوانند تحقیقات گسترده‌ای راجع به این فرد انجام دهند یا آن که با یک روان‌شناس مجرب مشورت کنید و با کمک وی می‌توانید ابعاد شخصیتی فرد مورد نظرتان را بکاوید و از راهنمایی‌های تخصصی و راهکارهای کاربردی پیشنهادی ایشان، برای شناخت بیشتر گزینه انتخابی‌تان قدم بردارید.
باید دقت کنید که اگر درگذشته زندگی کنید، هیچگاه موفق نمی شوید! بلکه، همواره باید از گذشته آموخت و کسب تجربه کرد واز شکست های گذشته، پلی برای پیروزی های آینده ساخت. انسان موفّق برای آینده برنامه ریزی کرده و همیشه ایّام در زمان حال زندگی می کند، به همین دلیل توصیه می شود بجای اینکه به گذشته ها افسوس بخورید، از زمان حال و از از زندگی تان لذت برده و همواره با امید به آینده زندگی کنید.
سید مجتبی میری هزاوه اطّلاع رسانی معاونت اجتماعی فرماندهی انتظامی استان مرکزی

آیا این خبر مفید بود؟


اخبار مرتبط

خبرهای تصادفی

ارسال نظر

هم اکنون دیگران می خوانند

دیگر رسانه ها