معلم فداکار تاکستانی در سردخانه زنده شد  + فیلم از 3 فداکاری بزرگ
حجم ویدیو: 72.00M | مدت زمان ویدیو: 00:11:04

سعید حاجی زاده نام معلم فداکار تاکستانی است که داستان نیکوکاری های او شنیدنی است.

اخبار اختصاصی رکنا - کپی رایت

به گزارش خبرنگار رکنا ،نامش به عنوان معلم فداکار سر زبان ها افتاده است.سعید حاجی زاده اهل تاکستان،سی سال سابقه خدمت در آموزش و پرورش دارد و همین چند وقت قبل حکم بازنشستگی را گرفته است اما باز هم دلش نیست از کار دور بماند.اقدامات خیرخواهانه او کاری فراتر از وظیفه معلمی اش بوده است.

معلم تاکستانی سوار بر اتوبوس مرگ

سال 80 بود و برف سنگینی جاده های زنجان و قزوین را در می نوردید.در گرگ و میش سحر، سعید حاجی زاده از خانه به سمت ترمینال اتوبوس رانی شهرشان راه افتاد و می خواست برای شرکت در کلاس های دانشگاه به زنجان برود.

اتوبوس جاده مه آلود را پیش گرفت و سعید در کنار پیرمردی نشست.سر حرف باز شد و حرفشان گل انداخته بود.پیرمرد از روزهای دور برای سعید حرف می زد و یکدفعه انگار همه خاطرات پیش رویش رژه رفتند و آنها را تند تند برای گوش شنوای سعید می گفت.گوش سعید به حرف های شیرین پیرمرد بود و چشمش به ساعت.

زمان زیادی نداشت تا قبل از رسیدن به دانشگاه استراحت مختصری کند.برای همین وقفه ای که بین حرف های پیرمرد افتاد به صندلی های عقب اتوبوس کوچ کرد.کوچ کوتاهش هنوز تمام نشده بود که صدای مهیبی شنید و دیگر نه چیزی دید و نه در ذهنش ماند.

فقط بعدها فهمید اتوبوس هنگام سبقت با یک تریلی برخورد کرده بود.

اگر چند ثانیه قبل این برخورد صورت می گرفت،و اگر خاطرات پیرمرد چند خط بیشتر بود؛اگرسعید روی همان صندلی نشسته بود؛حالا او هم همراه آن پیرمرد و راننده و بقیه مسافران راهی خاک سرد گور شده بود.

از آن اتوبوس کسی زنده بیرون نیامد.

معلم فداکار را با وانت به سردخانه بردند

اجساد قربانیان اتوبوس با یک وانت راهی سردخانه بیمارستان شد.سعید حاجی زاده را هم همراه اجساد به سردخانه منتقل کردند.اما یکی از کارکنان بیمارستان یکدفعه متوجه شد بدن سعید گرم است.

اولین بارقه های امید از زنده بودن سعید روشن شد.

سعید حاجی زاده در مورد بستری شدنش در بیمارستان می گوید:«روز چهارشنبه بود که تصادف کردیم و روز یکشنبه به هوش آمدم.هیچ چیز از اطرافم نمی دانستم.اما بعدا فهمیدم راهی سردخانه هم شده بودم.من تنها بازمانده آن تصادف مرگبار بودم.بقیه مسافران همگی به رحمت خدا رفتند.»

کلیه ام را نذر دانش آموزم کردم

حاجی زاده در ادامه گفت:«وقتی فهمیدم تا سردخانه هم رفتم و دوباره به زندگی برگشتم حال عجیبی داشتم.صدمه تصادف باعث شده بود نتوانم راه بروم.در یکی از بیمارستان های تهران در بخش بیماران کلیوی بستری بودم و در آن حال بد خودم،دیدن درد کشیدن آنها برایم سخت بود.از طرفی قبلا وقتی به دانشسرای تربیت معلم تاکستان می رفتم در مسیر راه از مقابل انجمن بیماران کلیوی عبور می کردم.همیشه به این فکر می کردم که کاش بتوانم از یک راهی به این بیماران کمک کنم و حالا که در بخش بیماران کلیوی بودم،انگار برایم یک نشانه بود.یا یک دانش آموز افتادم که شاگرد همکارم بود.از 11 سالگی دیالیز می شد و بعد از شش سال به او گفته بودند دیالیز دیگر فایده ای ندارد.همان جا تصمیم گرفتم کلیه ام را نذر آن دانش آموز کنم.»

سعید حاجی زاده مدتی بعد از تصادف،زمانی که بهبودی یافته بود کلیه اش را به دانش آموز مورد نطر خود اهدا کرد.اما این پایان اقدامات نیکوکارانه او نبود.

بخشیدن تبلت و تلویزیون برای شرکت در برنامه شاد

سال ها گذشت و زمان شیوع کرونا فرا رسید.تا قبل از آن "شاد" برای دانش آموزان مفهوم زنگ تفریح یا زنگ ورزش را تداعی می کرد.مفهوم بازی های راه مدرسه و شیطنت و اردو رفتن.

اما حالا یک سالی می شود که شاد برای دانش آموزان یعنی درس خواندن کنج عزلت خانه.

برای عده ای که بضاعت مالی کمتری دارند مفهوم شاد به تراژدی نزدیک تر است.برای عده ای هم شاد یعنی مصیبت!

یکی از همین دانش آموزان بی بضاعت در مدرسه ای درس می خواند که سعید حاجی زاده معلمش بود:«من معاون اجرایی مدرسه بودم و وضعیت نمره ها و تحصیل دانش آموزان را رصد می کردم.مدتی بود متوجه شده بودم یکی از دانش آموزان درس خوان کلاس هفتم،در کلاس های مجازی برنامه شاد شرکت نمی کند.چون سال های زیادی در روستاهای دورافتاده خدمت کرده بودم حدس زدم که او نیاز به کمک داشته باشد و از مادرش خواستم به مدرسه بیاید.مادرش گفت پدر دانش آموز فوت کرده و بضاعت خرید گوشی هوشمند ندارند.او را راهنمایی کردم که با تلویزیون درس ها را دنبال کند.اما مادر بغضی کرد و گفت تلویزیون هم نداریم.آن روز خیلی به هم ریخته بودم.غروب که شد موضوع را به همسرم گفتم و او پیشنهاد داد یک تبلت و تلویزیون خانه که کمتر استفاده می کردیم به دانش آموزم بدهیم.»

فرهنگ بخشش در خانواده معلم فداکار

سعید حاجی زاده در آخر گفت:«یک روز به خانه آمدم و دیدم پسرم کاناپه هفت نفره مان را در دیوار رایگان آگهی کرده است.پسرم می گفت ما که استفاده نمی کنیم اما شاید به درد کسی بخورد.آن شب یک کارگر برای بردن کاناپه آمد.می گفت همسرش دیسک کمر دارد ولی توانایی خرید کاناپه نداشتند.خیلی خوشحال بودم از اینکه فرزندانم هم فرهنگ بخشش را یاد گرفته بودند.»آخرین قیمت های بازار ایران را اینجا کلیک کنید.

 

آیا این خبر مفید بود؟